قبل از تو خواهرانت امده بودند....اولی در دیماه ۶٠ و دومی در ٢۵ بهمن۶١...........فروردین ۶٧ در دلم جوانه زدی من اما خبر نداشتم!در اردیبهشت ٢٧ سالگی حضورت را فهمیدم.

زمستان بود......اما خبری از برف نبود .خانه مان غوغائی بود اخر من در تکاپوی تدارک عروسی خاله ات بودم.قرار بود ٢٢ بهمن به خانه ی بخت برود .انقدر کار سرم هوار شده بود که نفهمیدم کی زمزمه ی امدنت سر گرفت.......ساعتی از شب گذشته درد چنگ انداخت......این بار نه در اتاق تاریک بیمارستان فامیلی.......نه در بیمارستان دولتی....بلکه در خانه ای تمیز و مرتب نزد مامائی حاذق به انتظار طلوع تو نشستم.

ماما تازه از زایمان سخت مادری دیگر فارغ شده بود و خسته به پیشوازم امد.اما من دلم گرم بود .به نیروی جوانی و حضور پدرت برای اولین بار........تنها یک در فاصله بود میان من و تو و او که شاید با دلهره ناظر بدیع ترین صحنه ی خلقت بود..........زادن.......

دختری ظریف و زیبا و به غایت ارام و صبور مهربانانه یاریم کرد تا ۴ درد.تا ماما اندکی تن بیاساید...........اندکی بعد تو حضورت را با گریه ای ظریف و کوتاه اعلام کردی...اما خیلی زود ارام شدی...من سراسیمه نیم خیز شدم....تا ببینمت........نوزادی صورتی و تپل و البته کمی کوتاهتر از دومی.......ماما با مهارت ترا  حمام کرد و انگاه در تختی تمیز و زیبا خواباند......چتر مزگان سیاهت روی سیمای فرشته گونت سایه انداز بود و تو ارام و معصوم بی انکه طلب شیر کنی به خوابی ارام فرو رفته بودی.......دخترک غرق تماشای تو بود...... انگار با امدنت ارامشی عجیب نازل شد...مثل مه ای که از سر کوه ارام ارام پائین می اید و نرم نرمک همه جا را تسخیر می کند..........

شب از نیمه گذشته بود که با تو رهسپار خانه شدیم.......خدای من شهر در همین ساعات کوتاه سپید شده بود..........تو با اوردن اولین برف ان سال نوید خیر و برکت شدی ..........سفید برفی من.............فردا روز رنگ صورتیت جایش را به سفیدی برفگون سپرده بود......انقدر که حتی نور فلاش دوربین هم از چهر ه ی زیبایت منعکس میشد........همه به دیدنت می امدند و حیران از سپیدی غریب تو..........یادش بخیر که مامانی همیشه می گفت: پدرت از لباسش هم سفید تر بود و من در دلم خیال می کردم اغراق می کند تا تو امدی..........صد حیف که بابابزرگی نبود تا ببیندت........همو که سفیدی را بخشی از معیارهای زیبائی می دانست ........اما پدر بزرگت با تحسین نگاهت می کرد و می گفت او سفید برفی من است و تا بود ترا به همین نام خطاب می کرد......سفیده ی  من.........

با ورودت خیر و برکت باریدن گرفت..........و سالها بعد شدی وسطی........نامت را از خواهرانت  داری و مثل همان دخترک کمک ماما ارام و صبوری و البته به غایت زیبا.... و

.................................مستقل.........................................................

تو میاندار خانه ای وقتی مثل هر خانه ای صدائی بالا بگیرد.......حضورت مثل برف بیصدا و ارام بخش است..........و من چه خوشبختم که تو را دارم..........