اگر نه باده غم دل زیاد ما ببرد                نهیب حادثه  بنیاد ما زجا ببرد        اگر نه عقل به مستی فرو کشد لنگر           چگونه کشتی از این ورطه ئ بلا ببرد....................................................................................................ده  روز است که که از قاب چشمم غائب شده ای....ومن بی شکیب  و مشتاق چشم به در دوخته ام تا خانه را به قدومت بیارائی.....سی سال عمریست  و من در کنار تو از جوانی عبور کردم تا طعم خوش محبتی ناب را در یابم..... مهربان من انگاه که چون کوه در پشت من ایستادی اموختم که مردانگی  می تواند تفسیری نو داشته باشد....من نه در تملک تو که در عین استقلال و تمامیت زن بودنم  در کنار تو فرصت تجربه های ناب عشق را به تمامی در همه ی عرصه ها بدست اوردم....واژها چه حقیرند انگاه که  چون منی برای به تصویر  کشیدنت   دست یاری بسویشان دراز می کند....تو را باید سرود....نه تورا باید با زخمه ای شور انگیز نواخت........چقدر خوشبختم که در کنار توام  و چه خوشبختم که بامنی...... تو را من چشم در راهم.........ساعاتی دیگر همسرم از راه خواهد رسید.......    ا