مدتهاست می خواهم در باره ی پسرک دوست داشتنیم   آوین بنویسم اما هر بار بعد از نوشتن پاکش کرده ام.صدای اعتراض بچه ها هم در آمده اما چه کنم  هیچ نوشتاری راضیم نمی کند اما خب دیگر بیش از این درنگ جایز نیست..........

درست دو سال پیش بود.....روزی گرم از تیرماه که صدای زیبای کودکی ما را بطرف پنجره ی پشتی خانه کشاند. خانمی از تراس طبقه ی بالا در حال صحبت با پسرک مورد نظر در حیاط پائین بود.آهنگ صدای این کودک بسیار زیبا  و نافذ بود.روزهای بعد هر بار باشنیدن صدا همگی ( من و بچه ها  ) بطرف پنجره می رفتیم و خیلی با پروا و دلواپسی برای این کنجکاوی غیر قابل کنترلمان شاهد گفتمان ا و و اعضای خانواده ی طبقه ی بالائی بودیم.بزودی دریافتیم که این ماجرا ی  دنباله دار بخشی از روزهایمان  شده است. او هر بار انها را صدا می زد   مامان.....کمی بعد انها می امدند و با سطلی کوچک برایش چیزی پائین می فرستادند البته حین این کار کمی با او حرف میزدند و بعد او با شوقی وافر تحفه اش را بر می داشت و  بسوی داخل خانه می دوید.

من گمان می کردم طفل مورد نظر نوه ی انها ست تا اینکه...............


یک روز با صدائی که ظاهرا خطابش به ما بود پنجره را باز کردم خانم روبروئی بود.ظرفی انجیر ( دلتان نخواهد ) به نرده ی حیاط پشتی مان آویزان بود.این آغاز اشنائی مان از فاصله ی دو حیاط بود.بزودی فهمیدیم که پسرک خوش صدا مستاجر شان است.

هوا گرم بود.ماه رمضان بود.روزهای کشدار تابستان با صدای جادوئی پسرک برایم رنگی تازه گرفته بود.پنجره ی اشپزخانه مان مشرف به حیاط انها بود.حین کار با صدای او بین سینک ظرفشوئی و پنجره در آمد و رفت بودم.من............عاشققلب شده بودم.

کم کمک پا را فراتر گذاشتم ....هر بار او را صدا می کردم و از همان فاصله با او گفتگو می کردم.....انگار او هم............مژه........البته در ذهنتان سوژه نسازید همسرم در جریان کامل این ماجرا بود.می گفت آخر مگر می شود  بدون قرابت خونی کودکی را تا به این اندازه دوست داشت؟

من معمولا قبل از ظهر غذای افطار و سحر را آماده می کنم . آن روز هم بعد طبخ غذا چادرم را سر کردم و زیر آفتاب داغ عزم یافتن خانه شان را کردم.می خواستم او را فقط یک بار از نزدیک ببینم........هوا بسیار داغ و شرجی بود اما من باید می دیدمش....

قریب یک ساعت همه ی کوچه های پشتی را جستجو کردم اما بخاطر اشتباه جهت یابی دست از پا درازتر ناراحت به خانه برگشتم.......

چند روز بعد ...... بعد سحر دختر سومی ام را برای تمرین رانندگی بردم .وقتی هوا روشن شد  به سمت خانه برگشتیم.صحبت از اوین شد سر ماشین را به سمت کوچه پشتی کج کردم.........صبح زودی بود.کوچه خلوت بود............بر خلاف انتظارم خیلی زود پیدایش کردیم.....یک کوچه ی بن بست در فاصله ای بسیار بعید از خانه ی ما متفکر........

روز بعد قبل افطار با ظرفی غذا راهی خانه ی همسایه شدم.......وقتی به پشت درب خانه شان رسیدم هی به خودم نهیب می زدم که بهتر است در نزده برگردم اما دل شیدائی من بیتابتر از قبل می تپید...........خانم همسایه در را باز کرد با خوشروئی تمام از من استقبال کرد من اما همه ی حواسم پی یافتن مفری برای باز کردن صحبت بود........خانه ی انها سوئیتی بسیار کوچک و بدون پنجره بود. جای تعجب نداشت که پرنده ی کوچکمان اغلب اوقات در حیاط کوچک شان جیک جیک می کرد!!!!!!!!!!

از بازی روزگار با خانم صاحبخانه آشنا در امدیم.از داخل پارکینگشان بطرف حیاط آوین دری باز می شد وقتی برای بار اول از نزدیک دیدمش دلم ضعف رفت........جثه ی بسیار ریزش توی چشم می زد خانم......برایم گفت که او خیلی کم خور است ...تازه  به تمام ان چیزهائی را که با سطل برایش می فرستیم  لب نمی زند...........

مادر آوین زن جوان و زیبائی بود که تمام وقت در حال رفت و روب عوارض شیطنت پسرک شیرین مان بود......دیگر همه ی همسایه ها در جریان عاشقانه های ما با آوین قرار گرفته بودند.......او هر بار در جواب بوسه های من مادرش را می بوسید و مادرش می گفت این بوسه از ان شماست.......خجالت...........

بهار از راه می رسید......آوین من متولد 7 فروردین است. عید 89 اولین عیدی بود که حلاوت وجود نازنینش قلبم را لبریز شوق می کرد.روز تولدش برای عیددیدنی به خانه ی شان رفتیم همراه با هدیه اش....................


تمام وسعت خانه ی شان به زحمت به 30 متر می رسید . مادرش فقط یک ماه از دختر بزرگم بزرگتر است.باید برای او کاری می کردیم البته نه از سر ترحم بلکه بخاطر عشق پاک و زلالی که خدا در دلمان گذاشته بود. آوین  ما بعضی از روزها مهمان خانه ی ما می شود........ساعاتی که در کنار ماست به بازی و مکالمه و البته تلاش برای تصحیح گفتارش از طریق بازی سپری می شود..........او شور عشق و زندگی ماست....اصلا انگار همیشه با ما بوده...........علاقه ی عجیبی به ماشین دارد.......ما هم هر بار در ورود با ماشین های رنگ و وارنگ که همسرم از جاهای مختلف برایش تهیه می کند به استقبالش می رویم...............


پ ن- آوین صدائی زیبا و شش دانگ دارد . شاید روزی عکس خودش را اینجا بگذارم.

او در استانه ی 4 سالگیست......به امید روزی که همه ی کودکان این سرزمین به حداقل هائی از سهم عظیمشان دست یابند.