خواهرت سه ماهه بود که درد معده ای نفس بر امانم را برید ...جنگ بود و پدرت نبود...با خاله بزرگی رفتیم بیمارستان ،  دکتری هندی ویزیتم کرد اما تشخیص نداد و گفت ورم معده است، دارو را شروع کردم اما درد و تهوع ادامه داشت.......2/5 ماه بعد فهمیدم که تو مهمان وجودم شده ای......دوباره بهار بود ومن در اغاز 21 سالگیم.......با کودکی در آغوش و مهمانی در بطنم.........جنگ بود و پدرت نبود.......اما خاله ها و مامان بزرگی و بابابزرگی بودند.انگار در پیمانی نانوشته ایستاده بودند پای کار.......بعد ماه ها بی خانمانی حالا سقفی بالای سرم بود........خانه ای قدیمی چسبیده به خا نه ی مامانی ( مادر پدرت )......همراه همیشگی شبهای تنهائی ام........

خواهرت به جبر زمانه خیلی زود تر از رشد کتابی گامهای نخست را بر داشت. در دلم غوغائی بود اما دریغ از اینکه با کسی بگویم از غوغای دل ...........طفلک خواهرت که روزهای شیرین کودکیش با گریه های پنهانیم و تلخاب شیر الوده به غمم برای این غافلگیری نا بهنگام در هاله ای از شادی و غم گذشت.

خیلی زود یاد گرفت که روی پای خود بایستد و من بناچار تن دادم به قضا و قدر........

زمستان ان سال را خوب به خاطر دارم......چند روز قبل آمدنت آفتابی گرم و دلچسب  هر روز نرم نرمک خودش را روی حوض.باغچه ی کوچک مان و تا نیمه ی اتاق می کشاند.

روز قبل کلی ملحفه و لباس را لگد زده بودم.....خیلی وقت بود که نمی توانستم بنشینم روی تشت رخت.......خواب می دیدم که درد درونم را می کاود........من اما خسته بودم...همان طور خسته و لاجون پهلو به پهلو می شدم اخر از کجا باید می دانستم که مسافر کوچکم کی عزم رسیدن دارد؟ آن موقع هنوز سونوگرافی باب نبود......

هوا هنوز تاریک بود که  خواهرت برای شیر بیدار شد.......و من دانستم که تو در راهی....همانطور که به خودم می پیچیدم شیرش را اماده کردم و کهنه اش را هم........

بعد ارام به خانه ی بغلی رفتم تا کمک بخواهم.......یادش بخیر شوهر عمه ات خوشبختانه آن شب خانه ی مامانی بود.بسرعت راهی بیمارستان شدیم...انگار تو خیلی برای آمدن عجله داشتی.......

ساعت 9 صبح صدای تو با گریه ای شدید در گوشم پیچید....انگار بغض های فروخورده ی مراهم زار می زدی.......ماما که از دوستان خاله ات بود به او گفته بود که زنان زیادی مثل خواهرت به اینجا مراجعه می کنند       زنانی بدون احساس درد مر حله ی پایانی   چهار درد......جنگ بود و پدر خیلی از بچه ها نبود تا ورودشان را خوشامد بگوید..........تو نوزادی به غایت زیبا با پوستی صورتی و لبانی به رنگ یا قوت سرخ............و چشمانت......هنوز نمی دانستیم. تا.......5 روز بعد که پدرت امد با سر و ریشی خاک الوده با دسته ای گل وحشی که از کناره جاده چیده بود...... تو چشم باز کردی و ما رنگ سبز زیبایش را برای اولین بار دیدیم . انگار مهیا شده بودی برای دل بردن از مادر خسته ات....و خیل منتظرانی که شاید سودای پسر بودنت را داشتند.......

خواهرت خیلی زود زبان باز کرد....روزها که من لباسها و کهنه هایتان را کنار حوض می شستم  با محبت پستانک در دهانت می گذاشت و با گویشی قشنگ می گفت : کدا را تکر که کدا این کاهری رو به من داد...  ( خدا را شکر که خدا این خواهری را به من داد ).دیگه تنها نیستم........آری دیگر تنها نبودیم........

می دانم و می دانی که چه روزهای سختی را در کنار هم از سر گذراندیم ......و بالیدیم و من هر روز بیشتر از قبل دریافتم که خدا با تو چه لطف و رحمت بیکرانی را ارزانیم داشته است......

                   زاد روزت مبارک نازنینم............