با خواندن  این مطلب انگار دالانی برابرم گشوده شد به گذشته و نا خواسته خاطره ای برایم جان گرفت...........

آقاجان در امد چندانی نداشت و اگر کمک های آقابابا  ( پدر مادرم ) نبود شاید روزهایمان از ان هم سخت تر می گذشت. اما هر چه بود ما سر سفره ای دست جلو می بردیم که گوشه ای از آن پدرم نشسته بود . وقتی که رفت هیچ چیز از خودش به جا نگذاشت اما یک دنیا پند و خاطره از او در جانم به یادگار مانده........زیاد اهل گفتگو با ما نبود همیشه به در می گفت تا ما مثلا دیوارها بشنویم شاید به همین خاطر است که هنوز خاطرمان هست....

می گفت وقتی به مهمانی می روید تعارف صاحب خانه را بپذیرید و جلوی خودش صرف کنید بزرگوار انه نه گدا صفتانه.......در غیاب صاحب خانه بطرف وسائل دست دراز نکنید....

ان موقع مثل حالا نبود که ماهی انقدر گران باشد که فقط بروی سر میدان به تماشا........زمستان عطر ماهی سفید از هر کوچه ای ذائقه ات را قلقلک می داد.

یک بار با یک ماهی آمد ، مادرم در خانه نبود ، مجبورم کرد که برای اولین بار ماهی را پاک کنم..ماهی بزرگ بود و تازه و لغزنده........دستانم کوچک و خودم حیران.....اما او با جدیت بالای سرم ایستاد و  ...........بالاخره  ماهی را خرد کردم.....وقتی کارم تمام شد

نفسی کشید و گفت : حالا دیگر بلدی ماهی درست کنی فردا روز همه می فهمند که تو در خانه ی پدرت ماهی خورده ای........( منظورش خانه ی شوهر بود )..... من اما عاشق جراحی بودم. دلم می خواست جراح قابلی شوم   و خانه ی شوهر برایم خیلی دورترها بود......اما......هنوز زود بود بفهمم چه  سرمایه ی عظیمی است که تو از پدرت بیاموزی..........

به پشت گرمی سایه ی گرمش اگرچه اغلب اوقات ترس از دست دادنش روحم را می خلید از عزت نفس خوبی برخوردار بودم.

نمیدانم چه فصلی از سال بود اما خوب یادم هست که هوا بارانی نبود . سالهای اول دبیرستان بود.ما پیش آهنگ بودیم. قرار بود یک اردوی یک روزه داشته باشیم. اردو در حیاط سازمان حلال احمر در خیابان سعدی بود.قبل از ظهر ما را به محل اردو بردند.قرار بود ناهار مهمان سازمان باشیم. به ما گفتند بچه های پرورشگاه هم ان روز در جمع مان حضور خواهند داشت.مسئولیت ما بازی کردن با انها و صدالبته مراقبت از ان پسر بچه های شیطان بود..........وقتی سر میز عذا حاضر شدیم اغلب انها به سمت ظرف ها هجوم بردند قاشق ها را بی هدف بالا می اوردند و با وضعی غیر قابل وصف انگار با تمام سر و صورتشان غذا می خوردند........دیگران را نمی دانم اما من بشدت منقلب شده بودم هنوز جوان بودم و خام........14 یا 15 سالم بود با قلبی کوچک و تپنده.......تلاش می کردم در همان فرصت کوتاه یادشان بدهم که مرتب غذا بخورند......اخر از کجا باید می دانستم که انها چگونه و در کجا گذران می کنند؟ منی که از خانه ای محقر اما گرم از حضور والدین و انها از اقامتگاهی بی حضور گرم و مهربان پدر و مادر.........چقدر فاصله بود بین ما.......چقدر فاصله است بین مان.............

از همان ابتدای بلوغ جوانه ی عشق مادری در قلبم روییده بود من اما معنیش را نمی دانستم .از دیدن کودکان غرق لذت می شدم.برادر و خواهر کوچکم را می پرستیدم.ا ن روز به عادت همیشگی می خواستم برایشان خواهری کنم.انها پسمان نمی زدند اما خب.........نمی شود خرابی سالها را در یک روز ترمیم کرد.اصلا بعضی زخم ها ناسورند.تا ابد کنج روحت می مانند.

بعدها وقتی برای دیدن خواهرم که پرستار بخش کودک بود به بیمارستان می رفتم اشکارا تفاوت بچه های شیرخوارگاه با بقیه ی اطفال محسوس و مشهود بود. انها ناا مید از مهر مادری با تکانهای خاصی که با گرفتن میله های تخت به خودشان می دادند می خوابیدند اما بچه های خانواده نیازمند نوازش پرستاران بودند.

یک بار با سرپرست خانه ای صحبت می کردم از او خواستم تا به همراه دخترها  بعضی از روزها سری به انجا بزنیم اما او با دلایلی مرا از این کار منع کرد.البته من قانع نشدم .می گفت معاشرت با بچه های خانواده انها را هوائی می کند.

انها اعضای همین اجتماع هستند باید کاری برایشان کرد.......کاش می شد در خانه هائی با پدر و مادر فرصتی  دوباره برای زندگی فراهم کرد..........کاش...........