این عکس را خیلی دوست دارم. همان روزهای اولی که توانستیم دو اتاق تو در تو در زیر زمین نمور خانه ای را برای شروع فصل مشترک زندگیمان داشته باشیم در راستای آرزوهای دور و درازم برای در آغوش گرفتن کودکم ......این تصویر را مقابل تختمان نصب کرده بودم.

ان روزها در خیالات شیرین جوانی ساعتها او را در آغوشم تصور می کردم. وه که چه شورانگیز بودند .......عطر تن بهشتی اش را در  مشامم احساس می کردم. هیچ غریب و دور از ذهن نبود که دختری احساساتی و شاعر مسلک که در دنیای کتاب های شریعتی در پی بدست آوردن دنیائی نو با طرحی نو مشق عشق می کند بخواهد یک نمونه ی کوچک.یک توتم از خودش و ایده ها و آرمان هایش بسازد.......

خانه ای کوچک که پدر علی است و مادر فاطمه و دختر.......زینب........

آن روزها بی پروا و مصمم در پی بنای خانواده ای بزرگ با فرزندانی چند بودم بیخبر از بازی روزگار و انچه در استین برایم داشت.........

در سومین زمستان مشترکمان اولی را در آغوش کشیدم . خیلی زود دانستم که چقدر فاصله است میان خیال و واقعیت.......

دنیای مادری تنها در جذبه های بوس و کنار نبود.........درد بود و اضطراب بود و سرگشتگی.........من اما به ظن خویش در تکاپو که این فاصله را کم و کمتر کنم.

می خواستم طرحی نو در اندازم ........خیلی زود گفتگو را اغاز کردم ...او اما فقط با نگاه و قام قوم پاسخم را می داد. خدا رحمت کند مامانی را..اویل خیال کرده بود که من دچار عارضه پس از زایمان شده ام........

کم کم اما او هم مفتون عاشقانه های  من با سمیه شد....یک بار برادر همسرم که خیلی هم مرا قبول داشت از من پرسید به گمانت او حرفهایت را می فهمد ؟؟؟؟؟؟؟ با سرسختی  گفتم شک ندارم!....و از او خواستم امتحان کند.........تجربه ی شگرفی بود .........گفتگو با نوزاد.........هیجان زده می گفت باورم نمیشود اما انگار می فهمد..........بعد بادی به غبغب انداخت که باید هم بفهمد........دختر توست.........دختر ....است.  از آن روزها قریب سی سال گذشته...........

 حالا دخترکم حامل دختری دیگر است.......................روزها و شب های عجیبی است....میان خوف و رجا.......

دیروز صبح با صدای تلفن هراسان به سمتش دویدم با پاهای دردناک.........صدایش از درد مچاله و بیجان بود ........من اما قبل از تماسش می دانستم که خبری است.......

تمام شب را با درد قفسه ی سینه و دستها از سر گذرانده بود.........و حالا مرا می خواست.......

با بیمارستان هماهنگ کردم و راه افتادم.........45 دقیقه راه بندان و دل اشوبه برای اینکه بفهمی پاره ی تنت  و مغز بادامت در امانند یا................

با منتهای صدق و تمنا صدایش زدم..هم او را که کاشف الکرب است..........که بعد دکتر برسم و نرسم به خواهش و زاری.............و رسیدم.........قبل از دکتر.........

خانمی خطاب به دخترم گفت بیچاره مادر..........گفتم چرا؟؟؟؟؟ گفت بیقراری.......

گفتم : عزیز من اینها همه رسم مادری است .......و عاشقی.............

نه من مشق عشق می کنم و بیقراری رسم اوست......در تاب و تب.......در سوز و گداز....اما.............سرمست از باده ی تجلی..........باده نوش ساغر دوست .........

همه جا صفا است و مروه..........اگر چشم و گوش را به هوش داری می شنوی صدای هروله را...................

به لطف خدا مادر و کودک هر دو در امانند...........و من شاد و مسرور..........

وقتی در پاسخ به سوال ان خانم که مادری فقط درد است و رنج .در حالیکه با سرانگشتان کشیده اش روی شکمش را نوازش می کرد با نفس های مقطع با رضایت گفت : بله اما....................................می ارزد...........

 من سر بلند از آزمون به در آمدم..........تو راه را در یافته ای ................مادری  می ارزد............

 یک توضیح :

با تشکر از همه ی عزیزانم و عرض پوزش که باعث نگرانیتان شدم .دخمل ما هنوز نیامده اما درد شدید قفسه ی سینه ی دخترم مرا نگران کرده بود که خوشبختانه نوار قلب سالم بود .همچنین نازدانه ی ما هم در کمال صحت و سلامتی تشریف دارند.{#emotions_dlg.e20}{#emotions_dlg.e11}{#emotions_dlg.e1}