خواب دیدم که :

از کنار خانه ی مخروبه ای رد می شدم ...کمی ایستادم   بعد ناخودآگاه وارد خانه شدم...دور تا دور اولین اتاقش را از نظر می گذرانم......پر از تاقچه.....نمیدانم چرا در خواب می دانم که در این خانه گنجی نهان است اما انگار برایم چندان مهم نیست.چشمم به سه تکه سنگ کوچک تزئینی می خورد کمی لمسشان می کنم.ناگهان :

                     


حجمی مجسمه وار از گچ ظاهر میشود که با دستان عجیب و غریبش گوشه ای از دیوار را نشانه می رود.......بی آنکه سخنی بگوید در می یابم که گنج در ان گوشه پنهان است اما نمیدانم چرا برایم مهم نبود.خیلی خوفناک بود مجسمه ای از گچ که مثل انیمیشن حرکت داشت..پا پس می کشم اما انگار پاهایم در اختیارم نیستند......

همه جا می لرزید........یک بی ثباتی وحشتناک........مثل زلزله.بزحمت با گفتن ذکر یا صاحب الزمان.........خودم را به بیرون رساندم.حال عجیبی بود.

تجربه ی غریبی بود........حالی بین خوف و رجائ..............درست یادم نیست چند بار آقا را صدا کردم تا رها شدم................

پ ن -  با طلوع بهار حس غریبی دارم ......بیقرار و سر گشته.....

هوای مدینه هوائی ام کرده.........و یاد غریب مدینه از خود بیخودم می کند.............

                    و غروب جمعه ای دیگر..........

             چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی

            چه  بغض  ها  که در گلو رسوب شد   نیامدی

            تمام طول هفته  را در انتظار جمعه  ام..........

            دو باره   صبح   ظهر     عصر    غروب       شد

                             نیامدی........