مادرم زیر دست نامادری مبتلا به شیزوفرنی حاد بزرگ شد .در خانه ای که وفور نعمت بود روزها گرسنگی  سهم غذایش بود و شبها پرده مرطوبی که روز نقش حمام نامادری را داشت و البته هیچوقت در هوای مرطوب اینجا تا شب خشک نمیشد به جای لحاف به سر می کشید. نامادری وسواس بود و فربه........از اواسط زمستان بساط جارو پارو علم می شد.تمام خانه در یک اتاق و یک ایوان خلاصه می شد. وقت خواب خودش و دختر نازدانه اش با پدر بزرگم در اتاق و در رختخواب های پشمی با رویه ی ساتن که از مادر بزرگم به جا مانده بود می خوابیدند  و مادرم  بایستی شب هایش را روی ایوان بدون پرده سپری می کرد.آن وقت سوز باد و گرسنگی و خستگی کار طاقت فرسای روز می شدند خواب های پریشان..می شدند حجمی از دلتنگی بزرگ برای آغوش های مهربانی که بسادگی و با فریب زن بابا از دست داده بود.

                                         ********************

دو ساله بود که مادر بزرگ به فراست دریافت که زن جوانی با ترفند مادرش به عقد پدر بزرگ در امده.........زنی با دندان های طلا و پوستی روشن و البته فربه و مرد پسند اما گرسنه.............مادرش برای فروش تشت مسی و خرید غذا برای فزرندان یتیمش نزد پدر بزرگم می آید . برق دگمه سردست های طلا ی پدر بزرگ و حلاوت دست و دلبازیش در خرید تشت مسی و سرخوشی کودکانه اش مایه ی آن تصمیم خانمانسوز می شود.........او دختر جوانش را به این جوان سرخوش که البته همه ی سرمایه اش از همسر پولدار اوست  ( مادر بزرگم )پیشکش می کند. البته پدر بزرگ در جواب تعارف او که می گوید خدا سایه ات را سر زن و بچه هایت نگه دارد گفته بود : من زن ندارم تا چه رسد به بچه..........

مادر بزرگم اصلیتی کرد داشت و به ادعای خودش که بعدها بارها و بارها قصه ی تلخ زندگیش را برای ما بازگو می کرد.خیلی زود به عقد مردی سن دار ( مسن ) که دارای دکان هائی چند بود در آمده بود دو یا سه پسر را در فاصله ای اندک به دنیا آورده بود که همسرش در پی یک بیماری جان می سپارد. زنی جوان که بزحمت سنش به 20 سال می رسید با سه فرزند قد و نیمقد بر جای می ماند با ارثیه ای به ارزش بالا در ان زمان.......پدر بزرگ شاگرد یکی از  مغازه های مادر بزرگ بود که به پیشنهاد عموی پیر و سالخورده ی مادر بزرگ می شود امین و خانه شاگر دشان..........

از حق نباید گذشت .می گویند پدر بزرگ هنوز هجده سالش تمام نشده بود که یک شب عموی مادر بزرگ از او می خواهد که تا ریق رحمت را سر نکشیده خیالش را راحت کند و سرپرستی برادر زاده ی بیوه اش را به او می سپارد.در ان روزگار که مردان در فکر فراش با دخترکان کم سن و سال بودند .آق بابا همسری یک زن بیوه ی اگرچه دارامند را با دو یا سه فرزند و با تفاوت سنی چهار سال قبول می کند. البته در آن روزگار سخت که برادرهایش برای سیرکردن شکمشان به هر دری سر می زدند این رویداد مثل شانسی بس بزرگ بود. کم شدن یک نفر از سفره ی شان و دستگیری برادر از انها می توانست کمی از درد و حرمان آن روزهایشان بکاهد..........

زن ها اما همیشه داستانی جدا دارند........با همتی مضاعف برای سیه بختی هم در طول تاریخ رج زده اند.........ننه ( مادر آق بابا ) و تنها خواهرش ( عمه ی مادرم ) با تلخی و سرسختی هر چه تمام تر با بیوه ی جوان روبرو می شوند.

مشاطه ای تر و فرز مامور آماده سازی عروس دوبخته می شود. در اولین قدم حیران انبوه گیسوان مادر بزرگ که بقولی تا مچ پایش می رسید و به رسم زنان کرد چون دستاری به دور سرش می پیچید و از انجا چون ماری سیاه به پشت می آویخت پیچ و تاب خوران.........چندین شانه در چین و شکن زلف سیاه چون بختش می شکند و بعد ها خیلی زود دل دریایی اش بر اثر قهر و نامرادی روزگار.........اما کمر ایستایش هرگز........

او تا آخرین روز زندگی کمر خم نکرد به زندگی اگرچه افتاد از اسب دنیا اما از رسمش نه........

مادرم دوساله بود که مادر بزرگ برای دومین بار برای پدر بزرگ حامل پسری می شود 

جنگ جهانی پاهای شوم و زشتش را به رشت و پهلوی ( انزلی ) می رساند. زن های لهستانی آواره در کوی و برزن راهی می شوند و طلا و جواهر است که مبادله می شود با نان..تخم مرغ.........آویزهای لیره ( نوعی سکه ی طلا ) در بالش های مادر بزرگ جا می گیرند در این معامله های پایاپای..........اما هنوز زود بود که بفهمد چه نقد بزرگی در شرف از دست رفتن است........از دست رفتن سایه سر در تاراج فقر بی امان .......

چون نیک نظر کرد پر خویش عیان دید...........

نامه ای حاوی نخهائی هفت رنگ از سوی هووی جوان آخرین مقاومت این کرد مغرور را در هم شکست........خیلی زود خانمان را به قهر ترک گفت........بالش هائی پر از اشرفی.......چینی های اصل دور طلا.......ظرف های مسی.........رختخواب های پرقو و پشم ......فرش تبریز و کاشان..همه و همه را بر جا گذاشت..چه باک وقتی قهر کردانه اش به جوش آمد از نمک نشناسی همسر............

رفته بود اما هنوز نیم نگاهیش به عقب بود. آخر ان جا دخترکی دوساله به جا گذاشته بود .........آه از بد عهدی زمانه و حقد و حسد ...........مرد جوان شاهد عیش در آغوش و عقل و هوش ز کف رفته مدهوش.........هیچ نفهمید که چه سان نوزاد پسر که مادر بزرگ ناامیدانه برای ترغیب دل سنگش نهاده بود در آغوش خواهر شوهر بزودی بر اثر گرسنگی در گوری سرد آغوش  گرفت.........و دخترک ( مادرم ) حیران از خانه ی ننه به خانه ی عمه........در پی پناهگاهی و تکه ای نان...........

هیچکس در پی آشتی برنخاست و شد آنچه نباید...........و مادرم پنج سال طلائی عمرش را دربدر سفره های پر از خالی دیگران شد. مادر بزرگ پیر و عمه ی جوان خسته از کار روزانه و زن عموها که دیگر هووی برترشان میدان را خالی کرده بود.شاید برای جبران مافات و یا  رقابت با هم  می شدند دست نوازش...می شدند لقمه ای هرچند کوچک.........

مادر حالا که خود در کهنسالی است از آن روزها با حزن و پشیمانی تلخ یاد می کند ....به ترکی برای ننه ی پیرش آواز سر می دهد..........مرا ببخش ننه جان..مرا ببخش........من دلم آغوش مادرم را می خواست که نبود.دلم نوازش پدرم را می خواست که نبود ........اما به جای همه ی اینها فقط گریه می کردم و آنقدر ضجه می زدم تا تو هم با من همصدا می شدی آن وقت که دلت به درد می آمد دل من آرام می شد...عادتی که هنوز از سرش دست  بر نداشته...........

شوهر عمه مردی غیور و ترک و بسیار مهربان و گشاده دست............عید که از راه می رسید .دو قواره چیت را لای کاغذ برای مادرم تحفه می آورد.دستی به سر و رویش می کشید . هرگز بین او و فرزندان بیشمارش فرقی نمی گذاشت .هر چه داشت به تساوی قسمت می کرد بین مادر م و دختر هایش...........خدایش بیامرزد..........

تا ننه بود مادرم روزها به نوبت در خانه ی عموها و شب ها را در اتاق او می گذراند.

بعد ننه ( خدا رحمتش کند ) مادرم قسمت عمه شد چون حالا دیگر رزقشان فراخ شده بود و به لطف خدا پسری در دامان عمه روشنی بخش خانه شده بود. اما مادرم همچنان عزیز بود به رسم قدیم...............

خانه ی عمه بر بالای زمینی تپه مانند در کنار رودخانه ی ( پل عراق ) قرار داشت.....خانه ای بی حصار ( دیوار ) و با اتاق هائی چند که تعدادی در اختیار او و بقیه هم در اختیار مستاجر بود.

در ختان میوه اینجا و انجا در میان بوته های وحشی خودرو  و کمی ان سو تر چاه آبی ......

روزها عمه و شوهرش در آن حیاط وسیع به ساخت صابون مشغول بودند که شغل دوم شوهر عمه بود.

مادرم تازه هفت ساله شده بود . قد کشیده بود و اندکی گوشت روی استخوان هایش را پوشانده بود . دیگر عادت کرده بود به بازی و زندگی در خانه ی عمه........حتی می توانست با چوب ( کردخاله ) از چاه آب بکشد. ظرفی بشوید و گاه در پی خرید از عطاری روان شود.

زن بابا برای محکم کردن پایه های زندگی دختری آورده و از پی آن دریغ از حملی مجدد......آن روزها خیلی از زنان یکه زا بودند و از قضای روزگار هر چه بر مکنت آق بابا افزوده میشد بر حسرتش هم  برای داشتن پسری برای روز مبادا ...........

مادرم سر چاه بود که زن جوانی آرام آرام به او نزدیک شد . برق لبخند طلائیش او را سر جا میخکوب کرده بود. این صحنه آغازی دوباره بود بر پرده ی تئاتر زندگی تراژیک مادر.......درست تر بگویم زندگی مادرم دارای انچنان صحنه های بدیع به لحاظ گوناگونی حوادث و کاراکترهای مختلف .....و گاه آنچنان دور از ذهن می نماید که شاید خیلی از اوقات خواسته ام لااقل بخشی از آن را کتمان کنم.  انگار روزگار بخیل تر از آن بوده که تاب دیدن آرامش این دخترک تیره روز  را بیاورد.

زن جوان برای معامله ای پایاپای به دیدن مادر م آمده بود گویا از دور به گوشش خورده بود که مادرم از آب و گل به در آمده .......او که حالا خود نیز دختری به دامان داشت و گرفتار بیماری وسواس.از عهده ی انجام کار ها بر نمی آمد و چه کسی امین تر از مادرم برای ورود به خانه ی اربابی پدربزرگ به اسم فرزند و به رسم  بی جیره و مواجب......

دو قواره پارچه در لفافی از سخنان فریبنده کار را پیش بردند.عمه و شوهر عمه کشتیار مادرم شدند تا او را از رفتن به اسیری خودخواسته بازدارند اما مرغ مادرم یک پا داشت. طلسم خانه ی پدری این بار نیز کار گر افتاده بود.

خیلی زود مادرم دریافت که در چه باتلاق خوفناکی در دام خود خواسته  اسیر شده است.روزها چون شلاق بر گرده ی نارسش فرو می افتادند بی انکه فریادرسی اندکی از بار گرانش را بکاهد.دو ساعت از نیمه شب گذشته پدر به سلاخ خانه می رفت برای بریدن گلوی گوسفندان و سیر کردن شکم دیگران و صبح زود با تنی خسته از سنگینی لاشه ها که بعد ساعتها هنوز احساس می شد به رختخواب فرو می غلتید و ساعتی قبل از ناهار از جا بر می خاست به عزم رفتن به مغازه ی جگرکی یادگار مادر بزرگم که حالا دیگر با خالی ماندن عرصه از ان او شده بود.

روزها و شب های پدر بزرگ در امد و رفت از کشتارگاه به بازار و بالعکس و خواب بیوقت که خیلی زود امانش را بریده بود چون هم از جوانی اثری نمانده بود و هم از نیاز که مادر التزام است نشانی............یک خانواده ی کوچک مگر چقدر خرج و مخارج داشت ؟

گاهی که بیماری نامادری اوج می گرفت مقداری خرج برق نشاندن سر او می شد که تنها درمان شناخته شده ی ان دوران بود برای بیماری های روانی............

هیچ معلوم نشد از چه زمانی و به پیشنهاد چه کسی پدر بزرگ در دومین دام زندگیش ( اعتیاد ) افتاد.کار سنگین کشتارگاه......عود بیماری زن و فاصله ی ناخواسته ای که با ورود او به زندگیش بین او و خانواده اش افتاده بود می توانست محمل سقوط او به ورطه ی خلسه و تریاک باشد. یا شاید پشیمانی بزرگش بعد ناامیدی از باروری همسرش که حالا مثل اختاپوسی چنگالهایش را با نمایشی از حملات بیمارگونه بر زندگی مرد بیچاره فرو کرده بود و عنان زندگی را در اختیار گرفته بود.مرد بیچاره از اولی رانده و از این یکی مانده....روزهائی سخت و پرتنش را سپری می کرد. اما چه می شد کرد ........

بعد ها وقتی مادر بزرگ را سالها بعد در حیاط خانه ی ما غافلگیر کرده بود با حسرت به او گفته بود بی انصاف چرا صبر نکردی تا آتش هوسم فرو بنشیند. خیلی دنبالت گشتم اما دریغ................بقول مادرم که خودش را قربانی خودخواهی هردویشان می خواند ( البته بدون درک شرائط مادر بزرگم در آن دوران ناامنی و اغتشاش ).......چرا که مادر بزرگ به اولین خواستگارش شوهر کرده بود. زیرا یگانه حامیش در گیلان عمو ی مرحومش بود که او هم در گذشته بود. آیا راهی جز ازدواج مجدد برای یک زن جوان و تنها در آن روزگار وجود داشت ؟ بیگمان خیر............اما او با شیوه ای شرافتمندانه مردی بی همسر و البته تهیدست  را جایگزین بخت بیوفای خویش کرد.و حاضر نشد آتشی را که خانمانش را سوخته بود به خانمان دیگری تسری دهد. او حتی بعد طلاق که به خواست خودش البته به غلط سه طلاقه می خواند حاضر به باز پس گیری اموالش از پدر بزرگم هم بر نیامد...........

در این میان مادر آنقدر برای شستشوی پایان ناپذیر وسواسگونه ی نامادری از چاه آب کشیده بود که در پشت دستان کوچکش در محل اتصال مچ به ساعد غده ای ظاهر شده بود. اما کو چشم بینا که ببیند.........با همان دستها بایستی صندوق بولاکی ( صندوقی آهنی و چوبی ) را به کمک ان زن  چندین و چند بار از جایش بر می داشت تا دل بیقرار از وسواسش ارام بگیرد.هر کاری باید به تعداد خاصی تکرار می شد .

توالی کارها مادرم را از تحصیل محروم کرد. و به جایش خواهر فاقد استعداد تحصیلش را روی نیمکت دبستان نشاند. بردن و اوردن خواهر ناتنی هم بخشی از وظیفه ی شکنجه بار مادر بود. بی انکه بتواند بنویسد مشق های او را به خاطر می سپرد.عاقبت عذر دخترک از دبستان خواسته می شود. دست تقدیر اینبار به تلافی در امده بود. عدالت اجرا شد.هر دو خواهر از نعمت سواد محروم ماندند.

                                                                           ادامه دارد...............

    تقدیم به نیمه ی گمشده ام در پاسداشت همه ی همراهی هایش.......................

                                   زهرا ( ناهید ) عزیزم