روزهای نخستین تولد مادرم مقارن تبعید رضاشاه و اماده شدن شاه جوان برای نشستن برتخت بود. روزهایی گرم از تیرماه 1320....................

شاید سایه ی شوم آن روزهای پر از آشوب روی زندگی مادر بزرگ در روند سقوط زندگی خانوادگیش بی تاثیر نبود. بی ثباتی مثل ویروسی مخرب بنیان خیلی چیزها را از درون چون موریانه می جود.تغییر وضعیت سیاسی به آن سبک  مانند همیشه با تغییرات سطحی اقتصادی قرین شد.آنچه مسلم است  در این میانه همواره عده ای ریزه خوار بسرعت از خوان گسترده متمع می شوند و در همان حال خیل بیشماری با برچیده شدن سفره ی قبلی به اکناف تارانده می شوند.در آن روزها

پدر بزرگ نشسته بر خوان بیدریغ مادربزرگ و مست از جوانی و ثروت یکشبه کمر همت بست که خود ی نشان بدهد. شنیده ام که در ذبح و آماده سازی گوسفند بسیار فرز و چابک بود چندان که بزودی به * برقی

شهرت یافت.از سوی دیگر در طبخ جگر و واویشکا ( نوعی غذا که با احشائ گوسفند بعمل می اید ) آب و دست خوبی داشت.عصرها مشتری های ریز و درشت برای خوردن سیرابی و کله پاچه و کباب دل و قلوه و جگر فرصت سرخاراندن را هم از او گرفته بودند. هنوز مزه ی استیک های خوشمزه ای که با مهارتی خاص از جگر می پخت زیر دندانم هست. شهرت دیگر آق بابا به دست و دلبازیش بود . او که روزگاری به نان شب محتاج بود اکنون به وقت دارامندی مثل ریگ پول خرج می کرد. اگرچه سرمایه ی اولیه از مادربزرگ بود اما منصفانه اگر بگویم خودش هم مرد زحمتکشی بود اما میل به بریز و بپاش در او غوغا می کرد.اگر چه حواسش به دخلش بود اما هیچگاه دست کجی شاگردها را برخشان نمی کشید و بنوعی درکشان می کرد. ( این را یکبار از زبان خودش حین گفتگو با پدرم که دفتر حساب هایش را می نوشت و متوجه ی کسری انها شده بود شنیدم  ) او برخلاف مادر بزرگ چندان در قید و بند پس انداز  نبود و مثل غالب مردان آن دوران  زندگیش " روزگذران " بود. او حتی در فکر خرید خانه ای هم نبود و در عین تمکن در خانه ای بزرگ مستاجر بود.

                     ************************

طبع آدمی اگر به حال خود رها شود میل وافری برای تبعیت از خوی حیوانی دارد. انسان تا وقتی گرسنه است در پی تکه نانی برای سد جوع است اما وقتی سیر بود و بی اضطراب برای وعده ی بعدی غذا.....

آن وقت متلون می شود.....وشاید هم بدتر .......متفرعن...........

آنقدر در گیر و دار خوشی های گذرای زندگی مغفول و گرفتار می شود که تا به خود بیاید عمر گرانبار بسر آمده و چاره ی کار از دست رفته........

نامادری وقتی گرسنه در پی نان روان بود برای نجات خانواده اش  ( خود و برادر و مادرش ) تن به ازدواج با مردی زندار داد. اما خیلی زود در یافت که اگر بتواند به نیروی جوانی رقیب را از میدان بدر کند اما از پس دو طفل بر جای مانده نخواهد آمد........تلخ ترین بخش ماجرای آدم ها اینست که به وقت سیه روزی بسیار خودخواه و کوته بین می شوند.........

سالها بعد یکی از همسایه های قدیمی که طرف درددل وی قرار گرفته بود پرده از آنسوی ماجرا برداشت. گویا او با حالی تلخ و نزار از درد و رنج فراوانش از حضور و حتی حیات مادرم داد سخن داده بود.می گفت دیدن " عزیز "  برایم حتی از مادرش تلخ تر است.اگرچه توانستم مادرش را از میدان بدر کنم اما از پس این یکی هرگز بر نخواهم آمد.

قدر مسلم نزاع پنهان و اشکار این دو زن بر سر تصاحب بلامنازع  مردشان بدون قربانی نماند. قربانی اول نوزاد پسری بود که برای همیشه حسرت داشتن برادری تنی را بر دل مادر بیکس و تنهایم گذاشت و شد زخمی روی زخم های دیگر..........

قربانی دوم مادرم بود که زیر دست و پای مادربزرگ و آق بابا بیخبر از فردای شومش  گاه حتی به گوشه ای پرتاب شد تا دستاویزی شود برای گرو کشی.........گرو کشی پرده ی همیشه تکراری سناریوی

دخترک داستان ماست. کودکی که بدنیا امده بود تا بشود اساس  یک زندگی بی بنیان.........حالا در زیر آوار این حادثه باسانی له می شد بی آنکه طرفین ماجرا لحظه ای با خود بیاندیشند که اگرچه خودشان خواسته یا ناخواسته به هم رسیده بودند اما این دو موجود بیگناه هیچ اراده ای برای ورود به آن زندگی از خود نداشته اند.

مادر بزرگ به رایزنی یکی از آشنایان برای ترغیب و تحریص پدربزرگ به بازگشت از راه بی برگشت دو کودک بیگناه را بی پناه بزعم خود در میان خیل نزدیکان شوهر بر جا گذاشت تا دستاویزی شوند برای پادرمیانی قوم شوهر و منت کشی  از او بسوی خانه.........اما دریغ و درد که اصلی ترین بازیگران صحنه ی زندگی همواره حاشیه نشینان دور از آتشی هستند که گاه به جای خاموش کردن آتش نفاق با انگیزه های بظاهر خیرخواهانه هیزم کش آتش بلا می شوند و وقتی هیمه ها سوختند و خاکستر شان برباد رفت آنوقت انگشت تحسر به دندان می گزند و برای سوخته ها دل می سوزانند.

با یک دستمال کنیزکی کاخ شاهی به آتش کشیده شد .....چه عجب اگر نامادری شرط زفاف را طلاق آق بابا از مادر بزرگ و وانهادن طفلان به امان خدا گذاشت.........هر چه باشد مادر بزرگ و کودکانش که به عظمت کاخ نمی رسند .....وقتی شاهی بر اثر جام شرابی حکم به ویرانی می دهد چه توقع از مرد جوان دل و دین از کف داده ای که از ورود به خانه ی زن عقدی اش منع می شود و شرط ورود را داشتن طلاقنامه ی زن اولش  می دانند.

گاهی چشم ها چه ها که نمی بینند و گوش ها چه ها که نمی شنوند.....روزی آق بابا با لباسی که با پول های مادربزرگ خریده شده بود با سری در گریبان فرو افتاده بعد رفتن مهمان هایی که برای نظاره ی پیوندشان آمده بودند در پی آنها روان می شود از او می پرسند : کجا می روی ؟ با شرم و دستپاچگی می گوید پیش ننه ام!!!!!!!! با خنده و مزاح او را از اشتباه در می آورند که دیگر اینجا خانه ی توست.........سخت است برای جوان چشم و گوش بسته که باور کند با قرائت کلماتی چند و به طرفه العینی از سمت خانه شاگردی به آقائی آن خانه که حتی در مخیله اش هم نمی گنجید ارتقا یافته........

حالا ظرف سه سال  کفه ی ترازو به نفع پدر بزرگ چرخیده...جوانک آس و پاس دیروز که علیرغم صورت سرخگونش سر تنک و کم مویش که بعلت آبله چهره ای نامانوس داشت  در رخت و لباس مندرسش بیشتر توی ذوق می زدبا پوشیدن پیراهن یقه اهار و دکمه سردست های طلا و کلاه لبه پهن   ( کلاه شاپو ) بدل به مرد نسبتا مقبولی شده بود که صد البته انعکاس  برق عشق و هوس در سیمای تازه اش فاصله ی سنی اش را از مادر بزرگم دو چندان می نمود. البته هر جا رد پای شیطنتی هست بیگمان ردی از تبانی هم هست. همان روزها مردکی به شوخی وقتی مادربزرگم برای کاری به مغازه اش که حالا آق بابا رسما اختیاردارش بود آمده بود گفته بود فلانی مادرت آمده!!!!! پدربزرگ از این حرف خیلی جا خورده بود .........به نوعی شاید تیر خلاص این زندگی با طعنه ی آن مردک زده شد اگرنه پنبه اش زده شد..........

درست نمی دانم در محضر چه گذشت اما هر دو می گویند که محضردار به خواست مادربزرگ که در مواجهه با این ناجوانمردی آتشفشانی از خشم و حیرت بود سه بار خطبه ی طلاق خوانده شد تا برای همیشه به هم حرام شوند. ( از نظر فقهی این کار ممکن نیست و فقط به وقتیکه زن سه بار پی در پی  به عقد یک مرد در بیاید و طلاق بینشان جاری شود .بعد مرتبه ی سوم سه طلاقه قلمداد می شود و در آن صورت رجوع قبل ازدواج محلل امکان پذیر نیست ).اما به هر صورت طرفین فکر می کردند که به هم حرام شده اند.

                                                   ادامه دارد.........

 پ .ن١ - خیلی مایلم نظرتان را بدور از تعارفات رایج راجع به متن و ساختار ان بیان کنید. این مطالب یقینا قبل از چاپ نیاز به ویراستاری و جابجائی هائی خواهد داشت. فعلا هر چه بیاد می اورم می نویسم.

پ.ن 2 -سمانه ی عزیزم به نکات ظریف و قشنگی اشاره کرده بودی.

اولین اصلاح صورت گرفت.