فاصله ی سنی مادرم و خواهرش دو سال بود. رابطه ی مادرم با او چندان گرم و خواهرانه نبود اما با دائی ناتنی نسبتا گرم و برادرانه بود. آن دو مثل هم درد یتیمی چشیده و بر سفره ی غیر نشسته بودند.درد مشترک  موجب نزدیکی و صمیمیت شده بود.

خاله بعد ترک تحصیل خیلی زود به خیاطی رو آورد و بزودی مهارت خاصی بدست آورد.

مادرم اما همچنان به کار رفت و روب مشغول بود. با ظهور نشانه های بلوغ کم کم رفت و آمد خواستگار ها شروع شد. گویا خیلی زود آب و رنگی به هم زده بود. هنوز به 14 سال نرسیده جوانکی ارتشی به مادرم دل باخت اما آق بابا با جدیت او را پس راند. همه ی خودخواهی مردها وقتی پدر می شوند مثل برف روی چینه ی دیوار در برابر آفتاب آب می شود.

آق بابا که خود مادربرگم را فقط بخاطر 4 سال تفاوت سنی رها کرده بود و جوانی شررباری را از سر گذرانده بود حالا به وقت ازدواج مادرم دچار احساسات دوگانه ای شده بود.از یک طرف حضور سه نوجوان با هم در یک خانه موجبات تنش هائی را فراهم کرده بود. زن و شوهر خشم های پنهانیشان را سر این دو ( دائی ناتنی و مادرم ) خالی می کردند. آنها برای بدست آوردن قدرت بیشتر در تلاش آزاد کردن گروگان هایشان بودند. این میان آق بابا گوی سبقت را ربود.

مدتی از دوستی پدرم با آق بابا می گذشت. آن دو با وجود اختلاف سن 4 سال دوستان موافقی برای هم بودند. با این تفاوت که رفیق کوچکتر تجربه ی دو ازدواج را از سر گذرانده بود اما آن یکی هنوز قید و بندی بر پا نداشت.

آق بابا مدام تحت فشار همسرش بود که از او می خواست هر چه زودتر مادرم را از خانه بیرون بفرستد. در این میان حتی چند خواستگار نه چندان مناسب هم برای او تراشید.

اما پدر بزرگ تصمیم دیگری در آستین داشت. شبی از شب ها که سر هر دو رفیق گرم بود. آق بابا مادرم را به پدرم پیشنهاد می دهد . بعد ها می گفت : می خواستم هم سایه ی سرش باشد و هم برایش پدری کند......نمی خواستم به سرنوشت مادرش دچار شود. زهی خیال باطل...............

پدرم یگانه پسر مادر بزرگم بعد عمه هایم بود. مادر بزرگم قبل از پدرم صاحب دو دختر و چندین پسر شده بود اما همه ی آنها را در سنین مختلف به گور سپرده بود. آخرین شان پسری سیزده ساله بود که یک شب خوابید و صبح از خواب برنخاست.

او با حساسیتی خاص کمر به تربیت تنها پسرش بسته بود. پدرم سیزده سال داشت که

بیماری تیفوس رشت را عزادار کرد. پدر بزرگم خیلی جوان بود که در اثر تیفوس جان سپرد.

مادر بزرگ با قابلگی شکم بچه ها را سیر می کرد. او زنی بغایت قوی و صبور بود.

او هرگز بعد همسرش شوهر نکرد و تا دقائق آخر حیات همچنان با یادآوری اسمش اشک می ریخت.

پدرم تصدیق ( دیپلم ) ششم ابتدائی را داشت. آن وقت ها مثل حالا نبود  تعداد با سواد ها بسیار انگشت شمار بودند. پدرم خطی بسیار خوش داشت. در عین حال تمام قرآن را از بر داشت. اما در کنار همه ی این  حسن ها بسیار حساس و یکدنده بود. شکی نیست که کار دولتی بخاطر جریان مداوم آب باریکه ی آن همیشه منبع مطمئن تری برای کسب درآمد بوده اما ترکیب روحیات خاص پدر و حساسیت مادربزرگم به خطرات ناشی از کار سر انجام منتج به بیکاری دائم پدر و روی آوردن به شغل نسبتا بی دردسر و کم درآمد عریضه نویسی شد. در همان دوران پدرم برای آتش نشانی و شهربانی آزمون داده بود که با مخالفت شدید مادر بزرگ منتفی شد.

وقتی صحبت ازدواج مادرم با آقاجان مطرح شد.مادرم هنوز به مرز 15 سالگی نرسیده بود اما  پدرم 35 بهار را از سر گذرانده بود و بظاهر سرپرستی دو خواهر و مادرش با وی بود. البته خواهرها زندگی مستقلی داشتند اما بعللی که جای ذکرش نیست همه با هم در یک خانه زندگی می کردند. شکی نیست که پدرم تحت سیطره ی مادر و خواهرانش بود. اما به هر صورت در آن شرائط همه ی کاستی هایش در نظر آق بابا بعنوان حسن به حساب آمدند. اولا در قیاس با خودش که هنوز بسیار شوخ و شنگ بود و اگر احاطه ی همسرش نبود بیگمان دست به شیطنت هائی می زد پدرم طبعی ملایم و بلکه سرد داشت. این را می شود از عدم تمایلش برای ازدواج تا آن سن به خوبی تمیز داد. دیگری نیاز پدرم به حمایت مالی آق بابا که بزعم وی می توانست مثل ضمانتنامه ای سنگین ضامن حفظ و بقای زندگی زناشوئی مادرم باشد. از طرف دیگر  فردی بسیار باادب ونجیب بود و شخصیتی برجسته داشت. چشمانی نافذ که بیننده را مجذوب می کرد. او بسیار کم حرف و متکی به نفس بود.

اینها همه نتیجه ی اهتمام خاص مادربزرگ به تربیت وی بود. بیاد دارم که می گفتند آقاجان هنوز سه ساله نشده بود که مادر بزرگ با شوقی زائدالوصف او را در آغوش گرفت و با تشکچه ای به مسجد طالقانی   ( خمیران زاهدان فعلی  ) برد و به آقا شیخ زاهد گیلانی سپرد که به او قرآن و کتابت بیاموزد. می گفت به شیخ گفتم این تنها پسرم و همه ی هم و غم من است ........گوشتش مال شما استخوانش مال من....برایش پدری کنید.می خواهم پسرم به آداب قرآنی در آید. طفل خردسال گاهی حتی با تشکچه ی خیس به خانه بازگردانده می شد..........اینها جرقه ی علاقه اش به تحصیل علوم دینی شد.........او بعد از اتمام دوره ی ابتدائی در محضر آقای زاهد به درس و بحث پرداخت.اما با پیشامدی که جایش اینجا نیست تحصیل دینی را نیمه کاره گذاشت.

همه ی مقدمات این ازدواج با دست و دلبازی آق بابا برای ترغیب و تحریص پدرم  حتی تا خرج محضر که عرفا بعهده ی مرد است توسط پدر بزرگ پرداخته شد.

مادرم با شوقی کودکانه بیخبر از سرنوشت تلخی که روزگار برایش در آستین داشت

رخت عروسی پوشید و چادر کرپ ساتین برسرگذاشت.با همتی تام و تمام جثه ی ریز مادرم را با نیمتاج و کفش پاشنه صناری اندکی افزودند تا در کنار داماد قد بلند توی چشم نزند. او که روزهای خواستگاری و بله بران را در کشاکش ایام از یاد برده از اولین مواجهه اش با عمه کوچکم که تنها دو سال از پدرم کوچکتر بود در روز معهود اینطور یاد می کند......

مطرب ها در گوشه ی حیاط دراندشت می نواختند....من بزک کرده در انتظار داماد روی صندلی به انتظار نشسته بودم......در دلم برای رهائی از قفس تنگ خانه ی پدری بال گشوده بودم....همه آمده بودند تا نوعروس خردسال را تماشا کنند. ائین "عروس تماشا "

در میان دود اسپند و حزن پنهان در پس لبخند حاضران به راه بود. نا گهان در دو لته ای با ضربتی ناگهانی باز شد.......زنی بسیار فربه با قامتی درشت در میان درگاه قرار گرفت.مادرم چون گنجشکی هراسناک به او چشم دوخته بود ....در نگاه تازه وارد نشانی از خشنودی نبود........با قهر و غضبی آشکار برای کشتن گربه ی دم حجله کارد را تیز می کرد. در آن موقع عمه ام از دومین ازدواجش سرخورده به خانه باز گشته بود.........

همه ی سرخوشی کودکانه اش در برق غضب آن چشمها و هیکل تنومند که بزحمت از آستانه ی در به داخل اتاق آمده بود بی آنکه به نشانه ی شادمانی لااقل کلی بکشد و مبارک بادی بگوید..........دود شد و به هوا رفت................

                                                                         ادامه دارد..................