شاید نوشتن همیشه مایه ی ارامشم بوده حتی گاهی دغدغه ام اما فکر نوشتن کتاب کمتر ..........از اینکه مرا بشناسند واهمه دارم...یک جور خاصی می ترسم خلوتم به هم بریزد.مدتها بود  آسمانه و زهرا زبانشان مو در آورده بود برای اینکه وادارم کنند به جدی بودن در این قضیه........روزهای آخر اسفند مادرم بخاطر بیماری در خانه ی ما بستری شد.........روزهای تلخ و شیرینی بود.......تلخ از این جهت که دوباره افسردگیش اوج گرفته بود و ترشروئی اش..........وشیرین اینکه من به لطف خدا توانستم یاریش کنم تا دوباره روی پای خود بایستد.....مثل نوزادی شده بود ضعیف و شکننده و حمایت خواه...........حتی تمارض می کرد.می دانستم.می فهمیدم.........اما می خواستم مثل ننه اش تاب بیاورم.....دخترها می گفتند از پا افتادی بس است دیگر.....اما من داشتم خودم را بیمه می کردم ..برای روز مبادا.........وقتی دیگر نباشد........تا هرگز حسرت روزهای از دست رفته نماند به دلم.........و داشتم سرمشق عشق می دادم بهشان....تا به وقت دستگیری از من در کهنسالی یادشان باشد که عشق اگر چه سرشتی است اما باید آموخت.......باید به وقت گرفت تا بشود جائی پس داد.........

باید به بچه هایم و همه می گفتم چرا مادربزرگ هیچوقت نمی تواند ببوسد.مهر بورزد....چرا گاهی اینقدر خودخواه و لجوج است........غیر از این است که ناخودآگاه در قفس کودکیش جامانده؟  می شود آنطور شکنجه شد بی امید........و سالم جست ؟

خواستم شروعم داستان زندگی او باشد .........چرا که مادر علیرغم همه ی تلخی اش که گاه به ستوه مان می آورد وقتی خسته ایم اما دل نازک و نزدیک به خدائی دارد........با یک دعای او گره هائی باز می شود که حیران می مانم........همین دخملک ما وقتی سه پزشک مجرب حکم به قتلش دادند...قاطعانه گفت خدا داده خودش حفظ می کند........بسپارش به خدا..........حالا هم هر روز و ساعت دعا می کند تا اولین نتیجه اش سالم و با پدر و مادر بزرگ شود........

خیلی دوست دارم ادامه اش را بنویسم اما باید فقط روی حافظه ام حساب کنم.می ترسم با سوالاتم خاطرش بیازارد.........اما سپهر در کامنتی از من خواسته :

بسیار زیبا و حرفه ایی نوشته ایی و از این بابت به شما دوست بزرگوارم تبریگ گفته و موفقیتتان را آرزومندم.... جز در مواردی که نیاز به اصلاح جمله بندی دارد و البته خودتان نیز به ویرایش نهایی اشاره کرده اید و کمی فاصلهء راوی از زبان عامیانه که آنهم ممکن است بدلیل تاریخ اتفاقات این داستان باشد ایرادی در کار نیست و  داستان ناخودآگاه  مخاطب را بدنبال حوادث میکشاند و پیشنهاد من اینست که حتما" چاپ شود و اگر قصد چاپ را دارید تا همینجا بسنده کنید و ادامه داستان را درج نکنید تا قبل از چاپ اتفاقات آتی داستان برای همه بکر باقی بماند.... انشااله موفق و مؤید باشید.

 من هم پاسخ داده ام :

باید این نظر شما رو به رفراندوم بذارم ...........حتی روی نوع نثر انتخابی هم کمی تردید دارم.

پ.ن-    منتظر ایده های شما عزیزانم می مانم.