چند سال پیش که  زهرا  به ایران آمده بود بنظرم آمد که درد دلتنگیش برای غربت کمی فروکش کرده است.می گفت تا جائی که می شد خیابانها و میادین آنجا را با نمونه های تقریبی رشت جایگزین کرده اند. سبزه میدان  *    چهارراه پورسینا *   ......امروز که این پست حامد اسماعیلیون را خواندم در یافتم که این حرکتی کاملا غریزی و البته نوستالژیک است برای از یاد بردن فاصله ای که انکار ناپذیر است و در عین حال تلخ ........ سه هفته ی پیش که مسیرم از پل عراق گذشت با دیدن منظره ی جدید آن همه ی خاطرات تلخ و شیرینم مثل فیلمی تند از برابر چشمانم گذشت.باورم نمی شد آنقدر که ماشینی با نور بالا توجهم را به جلو جلب کرد.اعتراف می کنم که حالم اصلا خوب نیست. حق ما نبود که با بی تدبیری خاطراتمان را تکه پاره کنند.دخترم که عمران خوانده به من گفت خیلی راحت می شد کنار گذری به پل قدیمی افزود.براستی چرا؟؟؟؟؟؟؟؟  چه لزومی دارد که برای پیشرفت تاوانی چنین سنگین بپردازیم؟ ......

                                   متاسفم !!!!!!!!!!!!

بعدا نوشت :

وقتی می خواهند ترا از خودت تهی کنند گذشته ات را از تو می گیرند.

حال و آینده از درون گذشته متولد می شوند.من نگران چیزهای مهمتری هستم.آدم بی خاطره مثل درخت بی ریشه می شود.خیلی زود از درون می پوسد.........اصلا نابود می شود.وقتی خواستیم خانه ی مادرم را عوض کنیم. دکتر بشدت مخالفت کرد.او گفت : دیدن نشانه های آشنا

مانع بروز آلزایمر می شود.

گذشته ها در نشانه هائی است که با دیدنشان ناخودآگاه خاطراتمان را

مرور می کنیم.شکل قدیمی پل هیچ منافاتی با پیشرفت نداشت.

زیر آن پل گواراترین چشمه ی رشت می جوشید که سالها پیش بر اثر بی توجهی از بین رفت.

وقتی خیلی از خانه ها آب لوله کشی نداشتند زیر سایه ی آن پل روی سطح صاف و سیمانی نسبتا بزرگی که به محاذات چشمه بود زنها و بچه ها به شستشوی لباس و آب تنی می پرداختند.

هنوز تصاویرش جلوی چشمانم مثل روز می درخشد.