خدا یا بغلم کن....دلم آغوش امن و گرمت رو می خواد.....

سال ٨٢ بود.یک سال بعد عمل هیسترکتومی......بعد اون همه درد و رنج که گرچه حالا دیگه اثری ازشون نمونده بود اما سنگینیشون هنوز رو دوش روحم جا مونده بود.یه جورائی خسته و دلزده بودم ...مثل یه پرنده ای که تو قفس اسیره میل به پرواز داشتم اما بالهام......من بالهام رو جا گذاشته بودم ...کجا؟؟؟؟؟؟؟   نمیدونم...........سفر عمره جور شد.......میگم جور شد چون خودم کاری نکردم همه ی کار ها رو دوستم کرد و البته خودش ( خدا ).....اون ١٠ روز از بهترین روزای عمرم...زندگیم شد.دور خونه اش می گشتم در خلاف عقربه ی ساعت و سبک می شدم.......سبک.سبک.......سبک تر..........

نوبت به طواف برای دیگران رسید.......فکر کردم از خویشان شروع کنم چه میدونستم که وقتی نوبت به کسایی میرسه که حقی گردنشون دارم چی میشه؟ چی میشم........

همه ی دلخوریا مثل چرکا تو حموم از تن روحم کنده شدن.ریختن.......سبک شدم....خیلی.....سبک..سبک....سبک تر...........

اونجا تو حرم امن خدا .....تو آغوش گرمش همه ی دلتنگیام رو تو این سالها زار زدم.......حسابی خالی شدم تا دو باره پر بشم از زندگی...سرزندگی.نشاط..آرامش...

قشنگی قصه در این بود که تاریخ پروازم  ٩/ ٢ /٨٢ بود..........تولد ۴٢ سالگیم....

               خدایا بغلم کن..........