هر کسی سبکی خاص در زندگی دارد. همه ی آدم ها معتقد هستند حالا هر کدام به یک راه یا دین....یعنی از نظر ذهنی به یک سری از ارزشها و آموزه ها ایمان دارند. اما در عمل تنها به بعضی از انها عمل می کنند. ما به باور هایمان عمل می کنیم.!!!!!!!

همه ی آنهائی که اینجا همراه من هستند می دانند که من آدمی دلی هستم. یعنی به پیام های دلم عمل می کنم.  درست یا غلطش را نمی دانم .این مسئله وقتی بیشتر نمود پیدا می کند که در انتخاب راه مردد می شوم.به دلم که رجوع می کنم راحتتر تصمیم می گیرم.

همه ی این مقدمه را گفتم تا بروم سر اصل مطلب.........

من معمولا خیلی جاها خاموش می روم..........( منظورم در سایت ها و وبلاگ ها ) آن هم بخاطر اینکه گاهی نمی شود.......گاهی احساس کرده ام نویسنده فقط خواسته حرفی زده باشد و دلائل دیگری که شرحش از حوصله خارج است.اما خیلی وقت ها هم نظر گذاشته ام برای همدلی........اما به سبک خودم.....همیشه از تعارفات بیزار بوده ام.تعریف و تمجید خوب است اما وقتی به دایره ی غلو می رسد دیگر خود دروغ است .بنابراین هر آنچه که به نظرم آمده نوشته یا گفته ام.

یک وقت هائی هم مثل الان انگار قسمم داده اند که بگو........بقول ننه خدا بیامرز انگار پهلویم سوراخ شده........دست خودم نیست ..نمی توانم نگویم......

         اصل ماجرا  ................

چند روز پیش نویسنده ی وبلاگ پر مخاطبی که البته با شرائط خاصی باز می شود  ...........راجع به   حسین فهمیده  مطلبی نوشت....بار اول فقط بغض کردم.......دوباره خواندم........زبانم بند آمده بود......نفسم بالا نمی آمد.......خیلی سعی کردم راهم را بگیرم و بروم....بقول معروف چهاردیواری و اختیاری........

اما نتوانستم....شما می توانید خوانده هایتان را فراموش کنید....شما می توانید شنیده هایتان را باور نکنید و یا فراموش کنید.........اما..........اما بخدا خیلی سخت است که به شما بگویند هر چه دیده اید دروغی بیش نبوده........

وقتی جنگ شروع شد من زنی جوان و 19 ساله بودم که 1 سال و 2 ماه از ازدواجم گذشته بود. با همه ی آرزوهائی که در دل داشتم و رویاهای قشنگ.....

وقتی خبر رسید که در خرمشهر دختران جوانی بدست نیروهای عراقی افتاده اند........مگر می شد جلوی غیرت مردت بایستی ......مگر می شد که هر لحظه آن صحنه ها را در ذهنت مرور نکنی.....کمترین کاری که ما ( غالب زنان ما ) کردیم تشویق مردانمان ( برادر...پدر.همسر ) انمان بود تا در برابر این پلیدی بایستند و دفاع کنند........از مرزهای شرف و ناموسمان..........

سال ها همه ی دلخوشیم پیراهن همسرم بود که با عطر تنش به خواب بروم.

وقتی مادر شدم بار ها و بار ها در هر روز و شب شاهد اشک و گریه ی فرزندانم در فراغ پدرشان بودم......دلم هزار تکه می شدکه باید با تصویر بابایشان و گاهی نامه ای که حتی قادر به خواندنش نبودند آرامشان می کردم.

31 خرداد 63 دختر بزرگم 2 سال و نیمه و دومی 1 سال و نیمه بودند.بیقراریشان کلافه ام کرده بود. مامانی هم در پی ان بیماری شوم مارا جا گذاشته بود.در اقدامی ناگهانی پاپی همسرم شدم و همه ی                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                           وسائلم را در 2 تا گونی جا دادم و با او راهی اسلام دشت ( جانوران ) شدم. منطقه ای عملیاتی در کردستان و نزدیک به مریوان.............   اینجا   و اینجا  شرح ماجرا آمده.........


شهید سعید آلیانی  به همراه یکی از دوستان همسرم برای عیادت او که بعلت آلودگی شدید منطقه دچار عفونت شدید روده و خونریزی گوارشی شده بود به جانوران آمدند.وقتیکه دانه های سرخ روی پوست بچه ها را دیدند در اقدامی ضربتی همه ی وسائلمان را جمع کردند و با حالتی نیمه عصبانی از من و همسرم که چرا بچه ها را به خطر انداخته ایم  ما را بزور به رشت آوردند. آنهائی که آن دوران را به یاد دارند می دانند که راه ها همه در کمین بود و گذر از  آنها بسادگی امکان پذیر نبود اما از نظر سعید که عاشق این دو وروجک بود و البته آنها هم او را از ته دل عمو سعید می خواندند بخاطر اینکه حدس می زد آنها هم دچار بیماری خاصی شده باشند با قبول خطر به دنبالمان آمده بود.به نیمه های راه که رسیدیم وقتی عینکش را برداشت به چشم خودم دیدم که چشمانش غرق خون بود...چه می دانستم آن چشم های همیشه سربه زیر نجیب میزبان 11 و 5 ترکش هستند. 11 تا دریکی و 5 تا در دیگری...

با آن شرائط سخت رانندگی کرد و ما را بسلامت به گیلان رساند.

وقتی شهید شد در لابلای گریه های مادر صبورش پی به راز سعید بردم.سال 64 سعید فقط 22 سال داشت.اما در جای خود بسیار غیور....مهربان و دلاور بود.درد ترکش ها را تاب می آورد.زیرا به او گفته بودند اگر عمل کنی بینائیت را از دست می دهی.......یعنی دوری از صحنه های نبرد.........دفاع..........

از آن به بعد هر بار به مرخصی می آمد به ما سرکشی می کرد .....می آمد پشت در و دقائقی دخترها را به آغوش می کشید و ساک خوراکی شان را می داد و می رفت..........گاهی زنگ می زد و بسته ای مرغ....گوشت می گذاشت و می دوید تا مبادا به غرورم بر بخورد. یک بار گفتم که سعید مثل اسوه اش حضرت ابوالفضل بود برای خانواده ی رزمندگانی که می شناخت........همه ی حقوق اندکش را صرف انها می کرد.

ترا بخدا به من بگوئید می شود این محبت ناب.این همیت مثال زدنی........این غیرت غیورانه را فراموش کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

می دانم خیلی چیزها عوض شده ...دیگر سر جایش نیست..اما به من نگوئید از اول نبوده..........دوباره صورت نجیبش که با لبخندی زیبا به خوابی راحت رفته بود جلوی چشمانم رژه می رود..بغضی تلخ گلویم را تنگ کرده........بخدا اینها افسانه نیست.........صدای آقای آلیانی در گوشم می پیچد که به تالشی می خواند و ترجمه می کرد..............آیا کسی میوه ی نوبر باغش را می چیند؟؟؟؟؟؟آی مردم میوه ی نوبرم را داده ام............اما خدا را شکر...سربلندم........

این فقط یک نمونه از خیل بزرگ مردان کوچکی بود که یادشان هنوز قوت پاهای لرزان منند در این روزها که سنگبارانیم از هر سو............ 

*دو باره تاریخ تکرار می شود.........دوباره به مسلمانی مان....به انسانیت مان......شک کرده اند........البته الخیر فی ماوقع..........اینها همه  آفتاب است دلیل بر آفتاب.............*

وقتی امام اول در محراب شهید شدند شامیان پرسیدند مگر علی نماز هم می خواند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟