این روز ها میان همه ی کار ها و  دغدغه هایم لحظه به لحظه یاد توست که جان می گیرد و پر رنگ می شود.اما این بغض کور نفس گیر مگر می گذارد که با تو حرف بزنم.

انگار قرار نیست که آدم بر یک قرار باشد. زمستان سختی بود وقتی سمیه بدنیا آمد.سختی معیشت با سختی سرمای طاقت سوز با هم تبانی کرده بودند برای از پا در آوردنت.......بیماری هر ساله ی آقاجان هم مزید بر  علت که تن لاغر و نحیفت را بیشتر از قبل مچاله کند.تو اما همه را به امید روز های بهتر به یک سو می تاراندی .....پای پیاده از خانه تان می آمدی تا کهنه های بچه را زیر شلاق برف و باران بشوئی....مرا تر و خشک کنی......که زایمان سخت از من اسکلتی بجا گذاشته بود.چطور تاب آوردی نازنینم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟حالا که من خود در جایگاه تو ام شرمم می شود حتی به تو لختی بیندیشم.حالا دیگر کهنه ور افتاده.........بچه ها ی الان شیر چندانی بالا نمی آورند و لباسی  کثیف نمی کنند. لا اقل آرتادخت که اینطور است.یادت هست آن تشت انباشته از کهنه و لباس ؟؟؟؟؟؟؟؟؟من آنقدر وقت دارم که حتی توی اینترنت چرخ بزنم........گاهی سری به خانه می زنم.اما تو 40 روز شب و روز کنارم ماندی تا بتوانم سر پا شوم.و چقدر کند و سخت می گذشت روزهای بهبودیم........تب می کردم ناله کنان می خواستم که بخاری دستی  ( فوجیکا ) را کنار ببری............دمی بعد لرزی شدید استخوان هایم را بصدا می آورد.دوباره چراغ را جلو می آوردی.خدایا چرا انقدر نادان و ناتوان بودم که نمی فهمیدم چقدر خسته و ناتوانی؟؟؟؟؟؟؟؟؟درد...کم خونی...بیقراری بچه......بی تجربگی من.........همه و همه توان تو را مثل بید می جویدند.آن موقع سی دی آموزشی و ترجمه ی صدای نوزاد کجا بود؟روزی 30 تا کهنه و چند دست لباس  کثیف می شد .یک بار فرح که به دیدنم آمده بود از منظره ی آن تشت لبریز حیرتزده شد اما تو دلت نمی آمد مغز بادامت دمی در کهنه ی تر بخوابد.تازه فقط این که نبود.دلهره ی انتظار خبرهای شوم از داماد عزیزت هم بود.

وقتی به دیدن آرتادخت آمدی با بغض گفتی الهی با پدر و مادر بزرگ شوی........من دلم هزار پاره شد...خدایا .........خدایا.......مگر می شود فقط دمی ترا فهمید........کدام سیری از حال گرسنه باخبر است؟مرا ببخش مادر.......می دانم دیر است اما بهتر از آنست که با درد این حسرت بمیرم. وقتی هنوز به حمایتت نیاز دارم و البته سیراب.........

کجا قادرم ترا به تمامی درک کنم و بفهمم؟ تو همیشه تنها بودی به جور تقدیر.......فقط خدا.فقط خدا همدمت بود و بس.......اما حتی این هم دستاویزی برای تمتع ما........همه می دانند که چه نفس حقی داری...فقط کافیست خدا را صدا بزنی نه بازبان که حتی در دل..........آن وقت برکت و خیر است که بر سر مان می بارد.

دعایم کن مادر.....دعایم کن تا از این حجاب ها رها شوم.........تا ببینم........

دعایم کن مادر.دعایم کن........تا بتوانم به دیده ام عمل کنم.......