طبق آخرین سونو گرافی قرار بود صبح چهار شنبه 28 اردیبهشت بیمارستان باشیم.اما لازم بود برای هماهنگی بهتر چند روز زودتر اقداماتی انجام شود.تماس ها با بیمارستان و هماهنگی با سوپروایزر و تشکیل پرونده روز شنبه 24 اردیبهشت انجام شد. قرار بود حین عمل میوم های مزاحم نیز برداشته شوند.البته عکس ها حاکی از ان بودند که تعدادشان بیشتر.بعضی بزرگتر و برخی کوچک تر هستند دکتر (  ر  ) به دخترم گفته بود حین عمل تصمیم گیری می شود. از ته دل همه چیز را به خدا سپرده بودم. گاهی آگاهی تاوانی دارد که پرداختش اجتناب ناپذیر است.من می دانستم که گاه میوم ها برای تغذیه در بافت رحم نفوذ می کنند و با رگ هائی از ان تغذیه می کنند محل استقرار و میزان نفوذشان می توانست برای عمل شان ریسک آفرین باشد.ذخیره 2 واحد خون توسط جراح موئد این قضیه بود که باید خودمان را برای شرائطی دشوار مهیا کنیم.فقط باید مادر باشید تا بتوانید عمق احساس مرا در روزهای پایانی تصور کنید.برای رسیدن به سرزمین امن ( موعود ) باید از نیل حادثه گذر می کردیم.............اما آیا عصائی بود؟.........

در همان روز ها هدی عزیز از سرزمین وحی برایم کامنت گذاشت.اولین نشانه رسید. همه از چهار گوشه ی این دنیای بزرگ دستان لرزانم را با سرانگشتان پرمهرشان فشردند.همدلی و هم آوائی شما عزیزانم در سایه ی لطف خدای بزرگ شد معجزی مسیحائی...........شد عصای موسائی.............

شنبه صبح مادر بزرگ پدری آرتادخت رسیدند.ساعت 10 شب به قصد خوشامدگوئی خدمتشان رسیدم.در بدو ورود صورت و چشمان سمیه گویای رخداد موعود بود. در حالیکه از درد مچاله بود اما دلش نمی خواست مهمان ها معذب شوند.قبلش با دختر باران مشورت کرده بودم و نظر ایشان این بود که باید برای سونو مجدد و تعیین ضربان جنین به بیمارستان برویم.

ساعتی بعد راهی بیمارستان شدیم.به محض اینکه دستان ماما شکم سمیه را لمس کرد گفت دخترتان وارد مرحله ی زایمان شده باید دکتر را خبر کنیم.

شکر خدا ضربان جنین هنوز طبیعی بود.ظاهرا 4 روز بود که وضع مادر جوان ما دگرگون شده بود اما اتقدر در طول این 9 ماه در اثر رشد توده هاو بچه تحت درد و استرس بود که متوجه افتراق دردها از هم نبود.

به کمک آشنای قدیمی خواهر پرستارم من و مادر بزرگ ارتا توانستیم ان شب در بیمارستان بمانیم.

بنا بود بخاطر نوع عمل دخترم در اول لیست عمل قرار بگیرد اما انتظار تا ساعت 11 بطول انجامید.

تمام شب بصورت پارچه ای کشی کش آمده بود.ضربان قلبم گاه آنقدر زیاد می شد که صدای طپشش را در پرده ی گوشم می شنیدم.

با صدای اذان صبح آتش دلم را به زلال رحمت الهی سپردم.نمیدانم تا حال در بیمارستان نماز خوانده اید ...انگار صدای بال ملائک را بوضوح می شنوی.....انگار صدایت بیواسطه بالا می رود.

خواهر بزرگم مثل همیشه شرط بزرگواری بجا آورد و آمد تا نلغزم به گرداب یاس.....وقتی قران بالای سر دخترم گرفت یک لحظه رنگ لبهایش سفید شد...خدایا چقدر سمیه را دوست دارد؟  با هم حرف می زدیم تا گذشت ثانیه های کشدار را سپری کنیم.

ساعت به 11 و ربع که رسید طاقتش سر آمد و با اصرار من رفت.زمان طبیعی سزارین معمولا یک ربع است بشرطی که چسبندگی و مسائل دیگری حین عمل پیش نیاید اما من می دانستم که عمل دخترم حداقل بیش از یک ساعت

زمان می برد.ساعت 11/5 خبر سلامتی ارتا به ما داده شد......روی صندلی نشسته بودم........نه میخکوب شده بودم.تمام حس و توانم را برای سلامتی و بازگشت دخترکم انگار به او داده بودم.چند بار سعی کردم از جا بلند شوم اما زانوانم یاری نکردند.همه ی وجودم چشم شدند و به در روبرو ( اتاق عمل ) دوخته.......... بیش از هزار بار لابلای اشکهای سرکوب شده ام که چشمانم را تار کرده بودند عقربه ها را دنبال می کردم.انگار انها هم مثل قلب من یک در میان می زدند.

یک ربع دیگر با شهاب عازم دیدن نوزادمان شدیم.خدا را شکر سالم بود و بغایت ظریف و دوست داشتنی.............اما من دلم پر می کشید برای خبری از دخترک خودم............هیچگاه به گزاف نگفته ام از احساسی که نیست.هنوز خودخواهانه دلم دخترک خودم را می خواست.شاید هنوز زود بود که جایش را با دردانه اش عوض کند.

ساعت 12 و 5 دقیقه پرستار مهربان و خوشگلی که شب را با او سپری کرده بودیم و در شیفت صبح دستیار جراحی بود ما را صدا کرد خودم را تا دم در کشاندم .گفت که دخترت حالش کاملا خوب است و در کمال هشیاری منتظر خالی شدن تخت است .آن روز بعلت تراکم زیاد بیماران تعداد زیادی شان توی ریکاوری معطل شده بودند . خدا خیرشان بدهد که بالاخره به فکر افتادند تا خبری بدهند.به من گفت من خودم بالای سر دخترت هستم نگران نباش کاملا هشیار است و بعد انگشتانش را باز کرد و در فضا شکلی درست کرد که دکتر با مهارت خاصی میوم را که به اندازه ی یک پرتقال بزرگ بود تخلیه کرده.....ناگهان خم شدم تا دستانی را که به جای من سر دخترکم را نوازش کرده اند ببوسم اما او بلافاصله بغلم کرد و چند بار بوسیبدم.........این چه کاریه؟......من با بغض گفتم آخه من مادرم........ممنونم که مراقب بچه ام هستی من فقط دعات می کنم فقط دعا.........با خوشروئی گفت: همون برام بهترینه.........

ساعت ١۵/١٣ در خروجی اتاق عمل باز شد و سمیه ی من در میان شور و شوق ما ظاهر شد.می دانستم از شدت درد در حال انفجار است اما او بخاطر اینکه مشتاق کودکش بود از مصرف مسکن سر باز زد تا وقتی آرتادخت را دید و حتی بی اختیار سرش را بالا آورد که خوب تماشایش کند. یاد خودم افتادم خدا را شکر در عشق به فرزند عین خودم شد..فدائی فرزند.........

تماشای صحنه های نخست دیدار مادر و کودک هیچگاه از قاب خاطرم نخواهد رفت..........معاشقه ای بی نظیر و شورانگیز.........بزحمت با دستانی که به سرم وصل بود نوزادش را در آغوش گرفت و از شیره جانش به کامش ریخت.....

صحنه ی بدیع و تکان دهنده ای است اولین مواجهه مادر با کودکش.......با شوق می گفت اگر میان هزار کودک دیگر بود باز می شناختمش........راست می گفت.حرکات و فیگورهایش براستی جالب و دیدنی است.به فرم خاصی می خوابد.در حالیکه دستانش را روی سینه در کنار هم با ناز              قرارداده.........متفکر

عصر آن روز به دنبال ساعات طولانی بیخوابی و استرس به اصرار بچه ها برای دو سه ساعت به خانه آمدم تا دوشی بگیرم و قوائی تازه کنم.

بعد دوشی داغ کمی دراز کشیدم ناگهان با لرزی شدید بیدار شدم..........بخاطر تحمل استرس شدید صبح سرما خوردم........و خیلی زود برونشیت و فارنژیت شدم.مجبور شدم با ماسک بمانم اما متاسفانه با همه ی مراقبت ها دخمل نازمون هم از سینه سرما خورد.من هم مثل قبل دوباره با تنگی نفس هم خانه شده ام.

البته بنا ندارم تسلیم او شوم.حالا بیش از همیشه به سلامت و البته دعای خیر همه نیاز دارم.