سال 66 اولی 5 ساله و دومی 4 ساله بودند.ما نقده بودیم.در حاشیه ی شهر و در خانه های سازمانی.........مدتی بود که به همه ی خانواده ها هشدار داده بودند که کومله دو تن از همسران رزمندگان را گروگان گرفته اند.توصیه شده بود شب ها خانم ها در یک خانه جمع شوند تا امنیت بیشتری باشد.دخترها بسیار بد خواب و بد غذا بودند .در آن جمع همه یک یا دوتا بچه ی کوچک و حتی شیرخوار داشتند که از اجتماعشان غلغله ای بر پا می شد. من هم بخاطر تعلیمات نظامی خاصی که دیده بودم در خودم این ظرفیت را می دیدم که از پسشان ( مهاجمان ) بر بیایم. ( البته شاید زیادی هم احساس شجاعت می کردم آن موقع من فقط 26 سال داشتم و در اوج قدرت و جوانی بودم .)ترجیح دادم شب ها تنها باشم.مدتی بود که بچه ها از من طلب خواهر یا برادری می کردند.فکرش را بکنید که خامی من چه ببار آورد.من بچه ها را از جمع خانواده به دل غربتی برده بودم که هر چند سایه ی پدر شان پررنگ تر از قبل شده بود اما خوب می فهمیدم که سبک جدید زندگی چه فشار مضاعفی بر انها وارد می کند. بدون درنگ و تامل در حالیکه نقده در آن موقع فاقد هر گونه درمانگاه......پزشک بود و در تنها درمانگاه نیمه تعطیلش فقط بهورزهائی جهت تسلای دل بودند باردار شدم.

از ابتدای بارداری دچار دردهای شدید شکمی بودم که همه را با خونسردی نادیده گرفتم.تمام علائم حاکی از یک بارداری خطرناک بود و نزدیک ترین پزشک در ارومیه که فاصله ی نقده تا ارومیه قریب ١/۵ ساعت بود و بدتر اینکه گذر از سه راه محمد یار بسیار خطرناک........( کمین ضد انقلاب ).خودم را به دست خدا سپرده بودم.

وقتی اوضاع کمی وخیم تر شد توسط خواهرم برای مادرم پیغام گذاشتم که به کمک نیازدارم.تا رسیدن مادرم حدود 25 روز یا بیشتر طول کشید...

عصر به آرایشگاهی در داخل شهر رفتم و موهایم را کوتاه کردم.

یکی از لباس های همسرم را با شلواری کردی پوشیدم .

آن شب مثل همیشه شام بچه ها را دادم و آماده ی خوابشان کردم.خانه ی ما مثل بقیه ی خانه ها از دو حیاط پشتی و جلوئی تشکیل می شد. بخش بزرگتر در پشت و بخش کوچکتر در قسمت جلوئی بود.شبها تنها نوری که آن ظلمات را اندکی کاهش می داد نوری بود که بالای سر در پشتی ساختمان بود.موقع خواب آن را خاموش می کردم.بچه ها کنار تلویزیون  در هال خوابشان برده بود.سکوت همه جا را مثل مخملی نرم پوشانده بود. من خسته از روزی پر کار و درد طاقت فرسا آماده ی خواب می شدم .رختخواب ها که منحصر می شد به چند عدد پتوی سربازی که بخشی زیر اندازمان می شد با رویه ای از ملحفه و بخشی بصورت متکا لوله می شد و بالش زیر سرمان.... در تنها اتاقمان زیر پنجره ی مشرف به حیاط پشتی روی تختی فلزی چیده شده بود.رفتم که پتو ها را بیاورم نمیدانم چه شد که غروب یادم رفته بود پرده را بکشم تصویر خودم روی شیشه ی پنجره افتاد. در کسری از ثانیه فکر کردم غریبه ای از بیرون داخل اتاق را نگاه می کند یادم رفت که موهایم کوتاه هستند .....غریزه ی مادری همه ی آموزشهای نظامی و هشدارهای دقیق همسرم را در کسری از ثانیه دو دکرد و به هوا فرستاد.قلبم در سینه چنگ می زد .....افکار تو ی سرم بسرعت در آمد و رفت بودند بچه ها در خواب ناز در هال بودند.دلم می خواست معجزه ای آنها را از درگیری قریب الوقوع دور کند .دروغ چرا از مرگ هیچ هراسی نداشتم اما مثل هر مادری دلم می خواست کودکانم را از مهلکه نجات دهم.....به هر قیمتی.........آرام چراغ را خاموش کردم....کمی طول کشید تا به تاریکی عادت کردم .آرام به طرف پنجره رفتم و پرده را سریع کشیدم با صدای کشیدن پرده انگار هشیاریم برگشت.آرام پرده را کنار زدم خبری از نیروی مهاجم نبود......همه ی آنچه که دیده بودم توهمی بیش نبود .......حتی درست نمیدانم چقدر طول کشید تا فهمیدم چه شده اما.............از فردا حالم رو به وخامت گذاشت و جنینم از دست رفت............حتی همین حالا از یاد آوری آن صحنه و روزهای بعد که در فرصتی دیگر خواهم نوشت.دلم فشرده می شود..............

همه ی این مقدمه را گفتم تا برسم به خبر تلخ و شومی که چهارشنبه ی گذشته اصفهان و ایران را لرزاند.

من از ابتدا خودم را برای درگیری و حتی شهادت  آماده کرده بودم .بخاطر موهبتی خدادادی واژه ی ترس برایم بیگانه است و حتی در آن لحظه فقط از اینکه سلاحی برای دفاع و نارنجکی برای هلاک آنها نداشتم بر خود پیچیدم اما آدم در جمع خانواده احساس امنیت می کند  بخصوص که در حلقه ا ی از مردان محارم خود باشد. زن ها ریحانه اند....لطیف و شکننده.........مردها غیورند در برابر کیان خانواده...............

همه ی اینها کافیست تا عمق این فاجعه ی عظیم را درک کنیم .

پیش بینی این حوادث چندان دور از ذهن نیست.اما تلخ تر گذر بیقیدانه از آن است. به کجا رسیده ایم؟قصد س*ی*ا * سی نوشتن داستان را ندارم........این روزها بوی تعفن  بد جور آزارم می دهد. آن دخترک 12 ساله و آن خانم باردار و بقیه ی قربانیان تا کی زیر بار این آوار خواهند ماند؟

عطر بهشتی آرتادخت رنگ و بوی خانه مان را حال و هوائی دیگر بخشیده اما نمی توانم  تلخی گزنده ی این فاجعه را با هیچ شیرینی فرو بدهم.نمی توانم سرم را در آخور بیخیالی  و زندگی خانوادگی فرو ببرم و بیخیال دنیا و مافیها بشوم.

الدنیا مزرعه الاخره..............باید دنیایمان را آباد کنیم تا به بهشت آرامش برسیم.