سال 86 وقتی از حج تمتع برگشتم با خبر شدم که سه تن از دوستان و همرزمان سابق همسرم او را با وعده و وعید راضی به شراکت در خرید زمینی در قطع بزرگ اما با ورودی کوچک کرده اند.برای پرداخت پول زمین وامی با بهره ی سنگین گرفته شد و مبلغی گزاف

به عنوان بهره توسط بانکی ظاهرا اسلامی به مبلغ اضافه شد.همه ی این اتفاقات در غیاب یکماهه ی من از خانه اتفاق افتاد.یکی از شرکا کسی بود که علاوه بر همسرم زمانی یکی از طرفداران سرسخت من در دوران جنگ بود و من عروسی دخترکش را در همین جا با شوقی وافر گفته بودم. اما یک نفر که توسط اینها به جمع اضافه شده بود از شهرت خوبی برخوردار نبود من از همان ابتدا حس خوبی نسبت به این ماجرا نداشتم اما هر چه گفتم مرغ یک پا داشت.هر چه در طول سالها جمع کرده بودیم و نیز پول بازنشستگی همسرم و همه ی نقدینگی مان در همان جا دفن شد. حالا 4 سال و اندی است که ما مدام خودمان را بخاطر ملاحظات سالیان پیش و دوستیها ی خالصانه ی آن دوران در منگنه ای تنگ قرار داده ایم دوستان با مرام همه گونه خاصه خرجی می کنند اما دریغ از همکاری برای اتمام این ساختمان نیمه کاره..........حتی با همه ی غرورم یک شب صادقانه همه ی مضیقه ها و فشارهای خانه بدوشیمان را به عرضشان رساندیم.

اما انگار وقت آنست که باور کنیم برای دوستی هم تاریخ مصرفی لازم است!!!!!!!!!!

پی نوشت : من همیشه همه را به صبر و خوش بینی دعوت کرده ام اما با کمال تاسف

انگار باید خودم را برای خیلی چیزها آماده کنم.!!!!!!!!!!!!!!!!!!