آقای من........مولای من.......بهترین و بزرگترین عیدی ام را دیشب

      از دستان مهربانتان گرفته ام........الهی سپاس بیحد ترا سزاست .

 

 

آرتادخت در آغوش پدرش از دست مادرش داروی آ . د  اش را می خورد که ناگاه دارو در گلویش پرید و  دخترکم سیاه شد .خودم را بالای سرش رساندم.بیحس و کرخت........

بینی و بالای لبهایش سفید و بقیه ی صورت سیاه...........تمام وجودم ذکر بود اما خاموش و حیران........................نمیدانم چقدر طول کشید تا توانست دوباره نفس بکشد........بر ما که قرنی گذشت.

بگذار همه ی عالم مرا از خود برانند تا من به تمامی به آغوش همیشه مهربان تو قرار گیرم. ای قرار و آرام جاودانی.................