ساعت 7 صبح با ضربه ی ملایمی که به پایم خورد از خواب پریدم یکی از دوقلوها زیر پایم ایستاده بود و صدایم می کرد!!!!!!مامان حالم بده بریم سرم بزنم؟ به زحمت از جا بلند شدم شب قبل فقط 4 ساعت خوابیده بودم وتازه قرص تیروئیدم را هم فراموش کرده بودم.همه ی مفاصلم خشک و دردناک بود اما بایستی اورا به درمانگاه می زساندم.فشارش 6 بود.ساعت 9 به خانه برگشتیم اما تا ساعت 12 نتوانستم حتی چند دقیقه استراحت کنم.نزدیک ظهر از حال رفتم.ساعت 4 عصر از خواب پریدم شب قبل مهمان داشتم و کلی کار در آشپزخانه در انتظارم بود.حدود ساعت 7 همسرم صدایم زد .............خانوم دوانلو.........فوت شده اند.آنقدر شوکه شدم که حتی نتوانستم گریه کنم فقط بلند می گفتم نه!!!!!باور نمی کنم اون که چیزیش نبود دو هفته پیش وسط اسباب کشی برایم اس ام اس زده بود اما من غافل حتی فرصت جوابش را نداشتم خدای من چه زود دیر شده بود!!!!!!!!!!!!!

حسرتی تلخ به جانم ریخته بود حالی که قادر به توصیفش نبودم حتی نمی توانستم گریه کنم.توی خانه راه می رفتم و بلند بلند حرف می زدم دلداری همسرم هم نمی توانست ذره ای از تلخی ذائقه ام را بکاهد.تمام خاطرات مشترکمان مثل برق از جلو ی نظرم رد می شدند.......................

 دوباره به حامل خبر زنگ زدیم خودم با او حرف زدم انقدر بغض آلود حرف می زد که جای هیچ شکی  باقی نبود ........

به یکی از دوستان زنگ زدم تا خبر را چک کنم اما جواب نداد..........ناامید و مستاصل شماره ی خودش را گرفتم........... صدای بوق  توی سرم می پیچید نفسم را ازاد کردم تا طاقت بیاورم ........کسی جواب نداد........چه خیال عبثی !!!!!!!!!!باید غوغائی باشد آنجا!!!!!

انزلی عزادار شیرزنی کم نظیر بود و من اینجا مثل مرغ سرکنده اختیار از کف داده بودم.مریم جان دیدی تنها ماندم.......جا مانده بودم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

با صدای گوشیم به طرفش دویدم با بیقرار ی گفتم بله:..........خدای من این صدای مطمئن و دوست داشتنی خودش بود...........آن طرف خط خانوم دوانلو بود !!!!!!!!!!

تند و تند وسط حرف هایش قربان صدقه اش می رفتم درست نفهمیدم چه گفتم فقط یک لحظه شنیدم که در جواب من که می گفتم در اولین فرصت به دستبوسیش می روم  گفتند :البته خوشحال میشم ببینمت اما اینجا کمی شلوغه چون........خواهرم فوت کرده!!!!!!پس خبر درست بود !!!!!!!فقط قاصد خبر یادش رفته بود اسم کوچک را بگوید.

آدم وقتی پا به سن می گذارد بی اختیار معطوف به گذشته می شود در جستجوی شور جوانی که از سر گذرانده لا بلای بقچه های خاطرات رد دوستان و همراهان قدیمی را پی می گیرد. هر تکه از گذشته اش به کسی یا جایی متصل است . کندن یا کنده شدن از انها خیلی درد دارد.

اولین بار سال 57 بود که دیدمش .......معلم ورزشی جوان.ورزیده و تحصیلکرده در رشته ی تربیت بدنی........فقط 10 سال از ما بزرگتر بود......برای اولین بار کلاس ورزش برایمان جدی شد....خیلی زود روح و جسم مان مقهور و مفتون صلابت و صراحت بینظیرش شد.

بعد انقلاب رابطه ی ما شکل تازه ای گرفت .او رهبر هسته ی مدرسه ی ما بود و من و مریم و بقیه مثل پروانه دور شمع وجودش بودیم. حتی وقتی ازدواج کردم تنهایم نگذاشت و خیلی زود همسرم نیز  جذب روحیه ی مصمم و نجابت و استقلال رای اش شد.

من و او و مریم از میان گروهی دختر جوان برای اموزش نظامی از گیلان برگزیده شدیم و تحت اموزش قرار گرفتیم .دو هفته ی سخت و فشرده با هدایت او بسر امد............

در طی سالهایی که از آشنائی مان می گذرد او همیشه برایم الگوئی دوست داشتنی و قابل ستایش بود......در عین حال که یادمان می داد در لحظه های سخت استوار و صبور باشیم

اما در مواجهه با ضعف هایمان هم سعه صدری مثال زدنی داشت.بطور مثال من در انجام کارهای بدنی بسیار فرز و قوی بودم اما در ماشین حین حرکت دچار تهوع شدید می شدم .خودم از این وضع بسیار کلافه و حتی خجل بودم اما او می گفت مگر دست خودته ؟ چرا برای یک امر غیر ارادی احساس ضعف می کنی ؟

سه سال پیش مریم به دنبال ابتلا به سرطان پر کشید و رفت.....در عزای او باز خانوم دوانلو با همه ی عشقی که به مریم داشت دلداریمان می داد..........

خدا را شکر که هنوز هست و من می توانم دوباره نگاه مغرور ش را ببینم و صدای محکمش را بشنوم..........