دیشب دلم گرفته بود چون به دلایلی نتوانستم در   این بازی وبلاگی   

شرکت کنم. وقتی عکس ها را نگاه می کردم یاد و خاطره ی

 آقاجانم  آتش به جانم زده بود.بغضی گلوگیر امانم را بریده بود

 

صبح به بهانه ی کارهای عقب مانده از خانه بیرون زدم.

 

وقتی برگشتم دیدم   فرزاد    این هدیه ی زیبا رو برام

 

 گذاشته.........زبونم بند اومد......ممنون پسر.....ممنونم

 

قلب ............مژه