اولین بار که دکتر  ر را دیدم سر جریان بیماری عفونی مادر آرتادخت بود

 

ظاهرا با اشتباه پزشک معالج قبلی بیماری مزمن شده بود.خوشبختانه با دقت خاص دکتر

 

درمان با موفقیت انجام شد.دخترم مبتلا به آسم اطفال بود و من هفته ای یک بار مجبور

 

بودم او را به مطب ببرم.سومی را در راه داشتم که سمیه دچار حمله ی شدید تنگی نفس شد .قادر نبود سر پایش بایستد دستپاچه او را بغل کردم و پله های مطب را بالا رفتم.بار قبل به  دخترم گفته بود که باید جلوی دهانش را با شال بپوشاند اما دخترم دوست نداشت .وقتی مرا با ان وضعیت  ( 8 ماهه باردار بودم ) دید بشدت ناراحت شد

با تغیٌر رو کرد به دخترم که چرا مراعات نمی کنی؟ تو دیگر بزرگ شده ای باید همکاری کنی وگرنه بیماری برایت می ماند!!!!!بعد رو کرد به من که چرا به خودت جفا می کنی؟

چطور با این وضعیت او را بغل می کنی؟ به آن طفل معصوم رحم کن ( اشاره به شکمم )....تنها پزشکی که در طول سالها دیده ام که علاوه بر کودک برای مادر هم ارزش خاصی قائل است و تاکید زیادی دارد به اینکه باید از زندگی در کنار کودک لذت برد.ومخالف سختگیری و وسواس در نگهداری اطفال است.

 

پسر دوم خواهرم دچار تنگی نفس شده بود .با خواهرم بدون نوبت قبلی راهی مطب شدیم.سالن انتظار انباشته از کودکان و والدین شان بود.به ناچار منتظر نشستیم.مدتی از حضورمان گذشته بود که دکتر به عادت خاص خودش در مطب را باز کرد تا از وضعیت سالن انتظار آگاه شود تا نگاهش به حجت افتاد سریع صدایمان زد ...

سریع آن بچه را بیاورید.زود باشید...خواهرم با تعجب نگاه می کرد پسرک را خواباندیم

بعد معاینه تازه مرا شناخت گفت پس زمینه ی خانوادگی هم دارد..

وقتی آرتادخت به دنیا امد بعد تجربه ی دو دکتر تازه کار تصمیم گرفتیم او را نزد دکتر ر ببریم. بعد 20 سال تا نگاهش به من افتاد سریع شناخت.به من گفت نوه خیلی شیرین است.به عکس نوه اش اشاره کرد و با لهجه ی شیرین گیلکی گفت:به درد من دچار شدی....این مرا بیچاره کرده....از قضا او پسر است اما با آرتا هم نام است.

وقتی از پسرک حرف می زد شادی و غرور شیرینی در نگاهش بود.آن روز شاد و راضی از دیدار دوباره اش به خانه آمدم.سبک خاص او در ایجاد رابطه با بیمار و خانواده اش برایم همیشه احترام برانگیز بوده ...هنوز دیدن رنج بیماران برایش عادی نشده و هنوز ساده و بی پیرایه با مادران صحبت می کند .اگرچه گرد سپیدی بر روی موهایش نشسته اما انگار حضور پسرک دکتر را جوانتر کرده است.

 

حالا با خبر شدم که به طور اتفاقی به بیماری مغز بادامش پی برده....طوفان این حادثه ی تلخ قلب مهربانش را جریحه دار کرده......از دیشب به خودم می پیچم و از تصور رنجی که پیکر غیورش را تسخیر کرده به خدا پناه می برم. دلم می خواهد به پاس قدردانی از خدمات فراوانش به کودکان این خطه از تک تک کسانی که اینجا را می خوانند عاجزانه بخواهم برای شفای پسرک شیرین زبان دست به دعا بردارند.