اولین باری است که زادروزت را به تو تبریک می گویم در حالی که خودت طعم 

 

شیرین مادری را چشیده ای.شاید..........شاید..... حالا بهتر بتوانی حس و حال مرا

 

درک کنی.

 

دوست دارم یادت بماند که اولین بار تو بودی که بابابزرگی  ( روحش شاد  ) و مامان

 

بزرگی را  و خاله هایت را و

 

دایی را با عطر و طعم نقش جدیدی آشنا کردی.

 

ما خانواده ی کوچک اما بسیار صمیمی بودیم.با آمدن تو انگار دنیای ما بزرگتر شد.

 

در بیست سالگی من غنچه ی تو روئید و من  مادر  شدم.

 

خام و جوان چون ساقه ای ترد در مسیر باد...............اگر...............اگر.......

 

حمایت آنها نبود هرگز...........هرگز......نمی توانستم  بالیدنت را به تماشا بنشینم.

 

حالا  آرتادخت تو گرمی بخش محفل ماست و خواهرانت با

 

صد شوق و آرزو برایش خواب های طلائی می بینند.

 

دقائقی قبل از  سحرگاه تو  30  ساله شدی. حالا در اوج زن بودنت امیدوارم

 

شاکر خدای مهربان باشی برای همه ی آنچه  که در دستان توست و تقدیرت....

 

 

      پی نوشت : عکس بالا آرتادخت من استقلب