از وقتیکه یادم هست همیشه چیزی بوده که بترساندم یا مضطربم کند.من هم مثل همه ی آدمها از ناشناخته ها می ترسم.مادر بزرگ اما یادم داده بود که وقتی در دالان وحشت گیر می افتم دستم را دراز کنم تا یاریم کنند .همان ها که واسطه ی وصلند ......می گفت آنها مراقبمان هستند فقط کافیست صدایشان کنیم ....حتی در دل بی آنکه کلامی از لبها خارج شود.آن وقت نسیم خنک نجات خواهد وزید.......

و این خیلی خوب است که وقتی ترسانی بتوانی به ستون محکمی تکیه کنی ....من این تکیه گاه و این باور کار آمد را مدیون روح بزرگ و بزرگوار ننه هستم که آرام آرام بذرش را در روح پاک کودکیم کاشت تا به وقتش در سایه سار امنش آسوده بمانم.

آن روزها تلخ بودم..... هیچ چیز آرامم نمی کرد  انگار یادم رفته بود که تکیه گاهی هست.

زیر پایم سست شده بود و من آرام آرام در مرداب فرو می رفتم.......

آن شب شب شهادت امام موسی کاظم بود.....من تنها بودم....حتی اشک هم یاریم نمی کرد....

 

با صدای تلفن انگار روزنه ای از نور به دلم تابید........به من گفت من در حرم امام رضا هستم نمی خواهی به پدرش متوسل شوی........

 

یادم انداخت........خدا رحمتت کند....یادم انداختی که فریادرسی هست.....گفتم طاقتم بریده......فقط........فقط کمی صبوری..........

 

و آتش درونم به خنکائی مطبوع بدل شد........من از زندان غم به تمامی آزاد شدم.

 

 

خدایا به آبروی امام کاظم همه ی بندیان روح و تن را آزاد کن!!!!!!