باید اعتراف کنم من حسرت دارم.......من حسرت خیلی چیزها را خیلی وقت ها داشته ام.....

وقتی که خواب آلوده بودم اما با خودم می گفتم الان وقتش نیست....چون کسی غیر من خوابش نمی آمد..........

وقتی درد داشتم دلم نمی امد ابرازش کنم .با خودم می گفتم گناه دارند ..غصه می خورند...چون خودم از درد دیگران خیلی غصه می خوردم .

وقتی غصه داشتم........داغ دیده بودم.......دلم می خواست گریه کنم....

حرف بزنم و گریه کنم.........توی دلم فریاد می زدم...با خودم می گفتم این درد منه.......

باید باهاش خو کنم...این سهم منه.....مثل تکه ای از سهم میوه ی شب هایی که میوه بود و اقاجان سر صبر پوست می کند و تکه تکه می داد دستمان.......

من دوست داشتم دوستم بدارند...پسم نزنند....درکم کنند.  بفهمندم..... بی آنکه لب ور بچینند.....

من دوست داشتم گاهی و شاید بیشتر از گاهی کمی هم به خودم .....   به خود خودم .....به آرزوهایم.......فکر کنم.اما همیشه ردیف خواسته های دیگران

جلوی چشمهایم خودنمائی می کردند.با خودم می گفتم حالا شاید وقتی دیگر..........

من تحملش را دارم . منتظر می مانم تا نوبتم برسد.....اما نوبتم نرسید!!!!!!!!!!!

چشم باز کردم........درستش اینست که چشمانم را باز کردند.....

بله چشمانم باز شد.......به پشت سر که نگاه می کنم می بینم چه فرصتهایی از دست رفت و من ندیدمش.....مثل هزاران طلوع زیبای خورشید بی انکه تماشا شوند...

همیشه بهانه هایی ساده وجود داشتند تا من خودم را.......خواسته هایم را پشت شان چال کنم.

من نمی دانستم که آنها چال نشده اند..........یعنی نمی شد که برای همیشه چالشان کرد......

انگار بخواهی جلوی رویش جوانه ی گندم را با برنداشتن لایه ی رویش بگیری...

 

آنها خودشان را بصورت جوش دائمی برای همه ی چیزهای ساده ای که

می شود بسادگی از شان عبور کرد.....بصورت لایه های اضافه وزن......احساس خستگی بیمورد..........احساس درماندگی ........و گاه عقب نشینی ...دلگیری

نشان می دهند......

من حسرت این را دارم که وقتی باید..........نه بگویم بی آنکه دلواپس این باشم

که کسی می رنجد.

اینها باور های غلطی است که یک عمر برای آنها و به خاطر انها سعی کردم خودم را نبینم.

کسی مقصر نیست.من هم تقصیر ندارم.....این فقط یک اشتباه ساده بود!!!!!

دارم مشق می کنم.....باید املایم را از سر بنویسم......

نمی شود همه را راضی نگه داشت.......من ارزشمندم حتی اگر نتوانم رضایت دیگران را جلب کنم.......

من می توانم خودم را فارغ از نقش های بیرونی ام دوست بدارم.....کمی هم غمم را بخورم....به خودم بپردازم و تمرین کنم خودم را هم عرض همه ی کائنات که مخلوق خدای بزرگ هستند ببینم......دوست بدارم.......عشق بورزم.........خطا کنم.....و کمتر احساس تقصیر کنم.

به دیگران در حد توان فکر کنم.........کمک کنم.......تا حدی که مانع لذتم از حیات....

از زندگی.......نشود!!!!!!!!!