دارم با خودم کلنجار می روم تا بنویسم.....

راستش این روزها که عطر بهار اسفند  را بهاری کرده....انگار ارابه ی زمان هم شتابی دوچندان برای عبور از این سال را گرفته.....مثل دل من که با تمام توان در حال بازسازی خاطراتی خوش از گذشته ها و پیوند زدنشان با ساقه های ترد اکنون است.

من اما آهسته اهسته به استقبال بهار می روم .آرام آرام غبار از تن خانه می روبم و

با لذت درد شیرین خستگی را با سکر حضورآرتادخت پیوند می زنم.

دخترک شرینم روزی هزار بار خدا را برای داشتنت.......بوئیدنت...شکر می کنم.

درست 9 ماه و 19 روز است که بهار میهمان خانه مان است ....

دو تا مروارید در فک پایین داری و دو هفته از تورم لثه های بالایت گذشته اما هنوز خبری از دندان های بالا نیست.کم غذا شده ای و گاه تنت کمی داغ می شود اما روی هم رفته خیلی صبور و خانومی!!!!!!!از خود راضی

چهار دست و پا راه می روی.......چند روزیست که با گرفتن جایی آرام از جا بلند می شوی و من از صمیم قلب ارزو می کنم که همیشه ی ایام روی پاهایت بایستی ...

وقتی چادر نمازم را سر می کنم با شیرین ترین لبخند دنیا به من خیره می شوی.

می دانی چقدر عاشقت هستم؟ آنقدر که گاه باورم نمی شود اینقدر خوشبختم!!!!!!!

آیا لذتی بالاتر از این هست که فرشته ای کوچک آغوشت را مامنی امن بداند و پیکر لطیف و خوشبویش مشام جانت را با عطری بهشتی بنوازد؟

وقتی خاله ها کوچک بودند آنقدر غرق حواشی بودم که آنطور که باید از کودکیشان لذت نبردم .وجود تو فرصتی است تا هر انچه را قضا کرده ام دوباره احیا کنم.

تو دنیا را آرام آرام کشف می کنی و من با لذتی برون از حد کشف و شهودت را چون شرابی ناب مزه مزه می کنم.لحظه لحظه ی حضورت موجی شیرین در جام ما می ریزد

.آنقدر که گاه بیخیال دنیا می شوم.همه ی تلخی ها با آفتاب حضورت مثل برف آب می شود.

دلبندم هرگز آنقدر خودخواه نبوده ام که تاب چشیدنی بی همراهی دیگران داشته باشم.برای همین است که این روزها برای همه ی خواهرانم آرزوی داشتن دردانه ای چون تو را دارم.

راست گفته اند که هر کودکی کتابی تازه است برای درک تازه ای از هستی.........

به همین خاطر است که اولین کلام تو  ( ای چیه ؟ ) این چیه؟  بود.کلمه ی بعدی ساعت که تو ( تاات ) می گویی.

 

پی نوشت : اگر فرصتی دست بدهد عکس هایی تازه از آرتادخت را برایتان خواهم گذاشت.

جشن دندانی شماره ی یک آرتا پنجشنبه ای با حضور خاله ها برگزار شد.قیچی و نخ و سوزن انتخاب های دخترکم بودند ......

مشتی برنج و عدس و گندم بو داده را بر سرش ریختیم تا باران نعمت خدای بزرگ همیشه بر سرش ببارد و به نشانه ی سپاسگزاری برای پرنده ها ریختیم.