مدتهاست که ذهنم مشغول است.حتی حین انجام کارهای روزانه هم مغزم مثل ساعت کار می کند........شاید از عوارض ورود به میانسالی باشد و یا شاید....................

این سوال مثل چکشی بر سرم ضربه می زند!!!!!!!!!!!!

                        

                                         

 

شاید برایتان گفته باشم که پدرم یگانه پسر مادر بزرگم بود از بین قطار فرزندان ذکوری که عمرشان به دنیا نبود........

هنوز به سن تمیز نرسیده بود که مادر بزرگ او را بغل گرفت وبا تشکچه ای  به مکتب روحانی مشهور و بزرگ شهر که در گوشه ای از مسجد محل بود برد تا قرآن بیاموزد........

روح پاک و معصوم رضا ی کوچک با ترنم آوای دلنشین قرآن خیلی زود مآنوس شد.

مادر بزرگ قابله ای محبوب و شیرزنی خاص بود که بخاطر قلب سلیم و روح لطیفش مورد عنایات خاصه بود !!!!!!!!روحش شاد هنوز یاد و خاطره اش اشک به چشمانم می آورد .....

دلش می خواست تنها پسرش در پناه قرآن عمرش را به صلاح بگذراند اما .............

پدرم 13 ساله بود که بیماری تیفوس رشت را تار و مار کرد.فوج فوج جنازه بود که در هر گذر ی به زمین می ماند......پدر بزرگم در عنفوان جوانی به کاروان رفتگان پیوست.....

پدرم سرپرست دو خواهر و مادرش شد.او که همزمان دوره ی شش ساله ی ابتدائی را با رتبه ی ممتاز گذرانده بود مشغول درس طلبگی هم بود............

حالا بیشتر از قبل به استادش عشق می وزرید و خلا ء بی پدری را با توجهات ویژه ی

ایشان جبران می کرد...........

17 ساله بود  که در شبی بارانی از پاییز دست تقدیر به شیطنت از آستین بدر امد......

طلبه های جوان بعد نماز به دور استاد حلقه زده بودند.......

ناگهان مردی روستایی داخل شد.........پدرم می گفت قطرات اب از سر و رویش می چکید و لرزشی خفیف در صدایش نمود داشت......

پشت سرش زنی با کودکی در آغوش حیران ایستاده بود............

مرد برای کاری به شهر آمده بود و حالا برای برگشت پولی در بساط نداشت........

آمده بود تا مبلغی قرض بگیرد........صندوق وجوهات در کنار مسجد جا خوش کرده بود...

قلب جوان پدرم با تماشای آن صحنه به درد آمده بود با نگاهی سرشار از شفقت چشم بدهان مرد دوخته بود و هم زمان امیدوارانه می انگاشت که طبق دستور شرع که بخشی از وجوهات برای صرف در راه ماندگان ( وابن السبیل )  است نیاز ش رفع خواهد شد...........اما...................

سوال مرد در مانده بی پاسخ ماند........بلور  شکننده ی باور جوان پدرم گویی منتظر تلنگری برای شکستن بود!!!!!!!!!!

پدر برای همیشه لباس از تن در آورد.

وقتی گرایشاتم به سمت مذهب کشیده شد پدر به سختی در برابرم ایستاد........نه با ضرب و شتم....با اسلحه ای برنده تر.........سکوت عتاب آلود!!!!!!!!!!

دو بار برای تحصیلات حوزوی اقدام کردم اولی در همان ابتدای جوانی که با بیماری مادر

عقیم ماند.........دومی در 28 سالگی با حضور سه فرزند که نیمه کاره رها شد.

انگار سرنوشت هم مثل ژنها به ارث می رسند...........

وقتی محمد باز خرید شد خدا می داند چه دردی به دلم چنگ انداخت........و حالا....

آنقدر درد روی درد تلمبار شده که ساعت هاست دارم برای نوشتن این پست جان می کنم.

دلم نیشتری می خواهد تا چرکاب این عفونت مزمن سر باز کند........من در برابر آیینه ای ایستاده ام که نه مرا که همه ی زاد و بوم مرا به رخم می کشد........

من شاکی ام!!!!!!!!!!!!کسی آب را آلوده کرده......ما عطشناکیم...........باید به سرچشمه رفت.......


شاید برایتان گفته باشم که پدرم یگانه پسر مادر بزرگم بود از بین قطار فرزندان ذکوری که عمرشان به دنیا نبود........

هنوز به سن تمیز نرسیده بود که مادر بزرگ او را بغل گرفت وبا تشکچه ای  به مکتب روحانی مشهور و بزرگ شهر که در گوشه ای از مسجد محل بود برد تا قرآن بیاموزد........

روح پاک و معصوم رضا ی کوچک با ترنم آوای دلنشین قرآن خیلی زود مآنوس شد.

مادر بزرگ قابله ای محبوب و شیرزنی خاص بود که بخاطر قلب سلیم و روح لطیفش مورد عنایات خاصه بود !!!!!!!!روحش شاد هنوز یاد و خاطره اش اشک به چشمانم می آورد .....

دلش می خواست تنها پسرش در پناه قرآن عمرش را به صلاح بگذراند اما .............

پدرم 13 ساله بود که بیماری تیفوس رشت را تار و مار کرد.فوج فوج جنازه بود که در هر گذر ی به زمین می ماند......پدر بزرگم در عنفوان جوانی به کاروان رفتگان پیوست.....

پدرم سرپرست دو خواهر و مادرش شد.او که همزمان دوره ی شش ساله ی ابتدائی را با رتبه ی ممتاز گذرانده بود مشغول درس طلبگی هم بود............

حالا بیشتر از قبل به استادش عشق می وزرید و خلا ء بی پدری را با توجهات ویژه ی

ایشان جبران می کرد...........

17 ساله بود  که در شبی بارانی از پاییز دست تقدیر به شیطنت از آستین بدر امد......

طلبه های جوان بعد نماز به دور استاد حلقه زده بودند.......

ناگهان مردی روستایی داخل شد.........پدرم می گفت قطرات اب از سر و رویش می چکید و لرزشی خفیف در صدایش نمود داشت......

پشت سرش زنی با کودکی در آغوش حیران ایستاده بود............

مرد برای کاری به شهر آمده بود و حالا برای برگشت پولی در بساط نداشت........

آمده بود تا مبلغی قرض بگیرد........صندوق وجوهات در کنار مسجد جا خوش کرده بود...

قلب جوان پدرم با تماشای آن صحنه به درد آمده بود با نگاهی سرشار از شفقت چشم بدهان مرد دوخته بود و هم زمان امیدوارانه می انگاشت که طبق دستور شرع که بخشی از وجوهات برای صرف در راه ماندگان ( وابن السبیل )  است نیاز ش رفع خواهد شد...........اما...................

سوال مرد در مانده بی پاسخ ماند........بلور  شکننده ی باور جوان پدرم گویی منتظر تلنگری برای شکستن بود!!!!!!!!!!

پدر برای همیشه لباس از تن در آورد.

وقتی گرایشاتم به سمت مذهب کشیده شد پدر به سختی در برابرم ایستاد........نه با ضرب و شتم....با اسلحه ای برنده تر.........سکوت عتاب آلود!!!!!!!!!!

دو بار برای تحصیلات حوزوی اقدام کردم اولی در همان ابتدای جوانی که با بیماری مادر

عقیم ماند.........دومی در 28 سالگی با حضور سه فرزند که نیمه کاره رها شد.

انگار سرنوشت هم مثل ژنها به ارث می رسند...........

وقتی محمد باز خرید شد خدا می داند چه دردی به دلم چنگ انداخت........و حالا....

آنقدر درد روی درد تلمبار شده که ساعت هاست دارم برای نوشتن این پست جان می کنم.

دلم نیشتری می خواهد تا چرکاب این عفونت مزمن سر باز کند........من در برابر آیینه ای ایستاده ام که نه مرا که همه ی زاد و بوم مرا به رخم می کشد........

من شاکی ام!!!!!!!!!!!!کسی آب را آلوده کرده......ما عطشناکیم...........باید به سرچشمه رفت.......