وقتی خانواده ی همسزم به خواستگاریم آمدند از همان ابتدا معلوم بود که دو خانواده هیچ سنخیتی با هم ندارند.....نه اینکه بخواهم کسی را محکوم کنم یا خدای نکرده سیاه نمایی کنم....نه...پدرم همان موقع به مادرم گفته بود که من در این شهر به این کوچکی نه آنها را دیده ام ونه اسمشان به گوشم خورده!!!!!!!!!!

خب البته آدم حد آشنائیش با تعاملاتش بستگی مستقیم دارد.یادتان هست که در ریاضی دو خط موازی هیچوقت به هم نمی رسیدند.

بعضی وقتها تفاوت فرهنگی آدها آنقدر بارز و مشهود می شود که حتی اگر در یک محدوده ی کوچک هم باشند امکان ارتباط و تعامل میانشان میسٌر نیست.

 اصرار های من و همسرم سبب ازدواج مان شد.وقتی بیشتر آشنا شدم بشدت نگران شدم اما دلداریهای همسرم آرامم کرد.

آنقدر  خام و جوان بودیم که فکر می کردیم زندگی تنها و تنها بر مدار خواست ما خواهد چرخید.

ما خانواده ی کوچک و بسته ای بودیم که از پدر ی به دو عمه و مادر بزرگ و از مادر به پدر بزرگ و مادر بزرگ  تنی و  ناتنی و دو خاله  ناتنی یکی از مادر بزرگ و یکی هم از پدربزرگ ختم می شد.....

من دختر درونگرایی بودم که تنها سرگزمیم کتاب بود و کتاب.........البته دوستان انگشت شماری هم داشتم اما خیلی زود راهم سوا شد.

ازدواج زودهنگام و شتاب زده ام تبعات فراوانی در پی داشت.از طرفی سنت شکنی بزرگم مرا حسابی در حلقه ی دو خانواده در حصاری از سوالات بی جواب قرار داد.

      

 

و  با شروع جنگ و دوری 8/5 ساله ی همسرم از خانواده خیلی از روابط عادی که بطور طبیعی در هر خانواده ای شکل می گیرد دچار ناهنجاریهایی شد که اینجا جای ذکرش نیست.با ورود بچه ها به جمع ما متاسفانه نگاه ها تلطیف که نشدهیچ بلکه انگشت ها به شکل شاخصی به سمت من بود .......بنظر می رسید که مرا عامل به خطر افتادن جان برادرشان می دانستند.زیرا من همیشه مدافع حضور همسرم در میادین جنگ تحمیلی بودم.

دروغ چرا من هم از آنها بخاطر بی مهری ها و عدم حمایتشان در غیاب همسرم دل چرکین بودم.جوان بودم و سوداهای خام در سر........خیلی تلاش می کردم تا در دلشان جایی بدست آورم. اما جز یک خواهر و یک برادر همسرم بقیه اگر نه در جلو ی رو ............

همسرم از ماجراها بیخبر بود و من هم از پشت پرده بیخبر...........

البته من به اصرار مادر همسرم در اکثر جمع ها حضور داشتم و تا ایشان بودند که خب بچه ها هنوز عقل رس نبودند باز اوضاع اندکی فرق داشت.

اما با رفتن ناگهانی او ناگهان موازنه ی قوا به ضرر من به هم خورد.

بچه هایم با بچه های دیگر همبازی بودند و تقریبا خیلی از اوقات در خانه های هم.........

گویا گاهی شاهد حرفهایی بر علیه من بودندو................

متاسفانه هیچوقت فرصتی دست نداد تا در کنار هم بنشینیم و مسائل شفاف شود.....

وقتی دختر ها به سن تکلیف رسیدند بخاطر حجا ب و نماز خیلی تحت فشار بودند. 

 شاید باید کمی کوتاه می آمدم اما من هم مرغم یک پا داشت و البته همسرم مشوق اصلیم در این زمینه بود.

وقتی دختر ها کمی بزرگتر شدند خیلی زود تحمل فضای ان ارتباطات برایم سخت شد.

با بالا رفتن سنم نیاز به تائید و احترام بیشتری داشتم که متاسفانه فقط به شکل منفی دریافت می شد.

ناگزیر همه چیز را قیچی کردم شاید تند رفتم نمیدانم ولی در آن موقع برای حفظ آرامش مان لازم بنظر می رسید.

دوقلوها بخاطر شرایط خاص پل ارتباطی دوباره مان شدند.اما ............

 

 

مشکل من دومی و خاطرات چسبناک قدیمی است.به هیچ ترفندی قادر نیستم

او را به بازگشت به حلقه ی خانواده ی پدری راضی کنم .

همیشه علاقه و تعصب خاصی روی من داشته ...........می گوید نمی خواهم با دیدنشان کامم تلخ شود.

نمیدانم آیا درست است که یکبار برای همیشه با آنها شفاف صحبت کنم تا دیگر از من

علت غیبت همیشگیش را نپرسند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دوست ندارم نبش قبر کنم اما ...........

پ ن- من همیشه از اینکه فامیل کوچکی داشتیم رنج می بردم .دوست داشتم بچه ها در فامیل بزرگ و ارتباطات صمیمانه بزرگ شوند .همه ی صبوریهایم در گذشته فقط بخاطر حفظ یکپارچگی فامیلی بود دریغ که اوضاع به گونه ی دیگری رقم خورد.