با صدای تلفن از جا می پرم صدای خواهرم از پشت خط با هیجانی اشکار می اید : نرفتی هنوز؟   من: نه هنوزساعت 8 است می خوام با بچه ها برم دوباره می گوید : خوابن؟ خب اشکال نداره ولی تو الان برو داره شلوغ میشه من پشت 8 نفر موندم !جواب میدم : جدی !باشه الان میرم هرچی باشه حق باتوئه موندن توصف در سن و سال ما چندان اسان نیست.گوشی را میذارم و میرم به عقب به 30 سال پیش و هجده سالگی و  اولین انتخاب ریاست جمهوری ...چه روزهایی بود اون روزها .....همه چیز جوان بود ....بهار بود و جوانی و هزاران فکر و خیال و ارزوهای دور ودراز.....شب و روز مون به هم گره خورده بود ..از این تجمع به اون راهپیمائی و بالعکس....خواندن روزنامه و بیانیه های رنگارنگ و عرض اندام های ناشیانه در برخوردهای سیاسی ....کتاب و روزنامه بود که دست به دست می گشت  .....سر ها پر بود از شور و البته شعور ....چقدر بد بود که تو بحث کم بیاری و یا یه مطلب رو جا بندازی...در کنارش دوستیها هم می رفت که رنگ و بو عوض کنه.....هم زمونه جوان بود و هم ما .....هیچ سری از سودا خالی نبود....همه نگاه ها با شوری امیخته باشوق فراوان به روبرو و روزهای باشکوهی بود که قرار بود بادستهای جوان ما ساخته بشه.اواخر پائیزمن تهران بودم .در یک نشستی فهمیدم که بنی صدر در یکی از شهرهای اذربایجان به قول  جوان ها یه گاف بزرگ داده......عزمم جزم شد که به اقای حبیبی رای بدم . وقتی برگشتم پیرم در اومد تا بتونم دور  و بریهام رو روشن کنم....یادمه وقتی امام می گفتن قدر جوانی تان را بدانید چقدر این جمله شون برام ابهام داشت انگار قرارنبود هیچ وقت پیر بشیم ....و حالا در ابتدای دهه پنجاه ایستاده بر کناری و شاهد اینهمه هیاهوو  هیجان ....جای خالی بزرگتر ها خیلی اذیتم می کنه....جای خالی امام مثل یه حفره بزرگ وسط قلبمه وهر وقت که شاهد صحنه هائی میشم مثل یه گلوله اتیش می سوزه...صدای گرمش تو گوشم می پیچه و منو می بره به هجده سالگی ام ...بغضی سخت راه گلوم رو می بنده و دعا می کنم که خدا راه رو به ما نشون بده و در کنار این شور شعوری بهمون عطا کنه که بتونیم سر نوشت مون رو به بهترین وجه بسازیم.بزرگی و مجد و عظمت وابادانی و همه چیزهای قشنگ این دنیا حق این ملت بزرگ است .