خدای من......خدای خوب و مهربان من...........سپاس بیحد ترا سزاست.........که از رگ گردن به ما نزدیکتری .خواهرم به لطف خدا و دعای همه عمل 5 ساعته را از سر گذراند.

------------------------------------------------------------------------------------------------

از وقتی همسرش رفت روزهای بسیار سختی را سپری کرده...بیماری و جراحی خودش

3 بار...بستری شدن دخترک کوچک .......گاهی از خودم می پرسم  سهم کدامشان از این همه داغ و درفش بیشتر است....شانه های خسته ی خواهرم......یا بالهای خونین این کبوترها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کنار هم دراز می کشیم...سکوت تلخی توی هوا موج می زند.نفس هامان سنگین است مثل مه ای سنگین که جلوی چشم ها را تار می کند.می توانم حس کنم که چه درد سنگینی روی قلب های کوچکشان چنگ می زند........دست کوچکش را توی دستانم می گیرم...........آرام ارام باهاشان حرف می زنم.چقدر دوستشان دارم و چقدر ناتوانم درتسکین بخشیدن به حجم تلخ تنهائی عظیمشان!!!!!!!!!!خدایا !!!!!!!!!!

 

از بیماری مادر بزرگشان می گویم و رنجی که کودکیمان را خاکستری کرد..........

از ته دل از آنها برای همراهیشان در این راه سنگلاخ که خود اختیاری برای انتخاب نداشتند تشکر می کنم.وانمود می کنم خوابیده ام........در تاریکی چشم به آنها می دوزم........خدایا تا کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این روزها به قدر سالیان پیر و تلخ و دل شکسته ام.....می دانم در پس هر سختی حکمتی است که شاید به قدر درک و فهم  ما نرسد.من اما به کبوتران شکسته بالی می اندیشم که به جبر روزگار بایستی از بیخیالی کودکانه دست بشویند و زودتر از موعد

پا به دنیای بزرگسالی گذارند!!!!!!!!!!