ساعت 7/45 به همراه دخترم از خانه بیرون می روم.او را دم شرکتش پیاده می کنم و به طرف میدان فرهنگ راه می افتم.ساعت 8/30 دم مرغ فروشی هستم.هنوز در ساعات ابتدائی روز هستیم اما دم و گرما در میان انبوه مرد و زن منتظر در صف بیداد می کند یاشاید برای من که مشکل گر گرفتگی دارم اینطور بنظر میرسد.صف مردان یک نفره اما صف خانم ها دو یا سه نفره است.تعجبی هم ندارد آنقدر فقر و فاقه روی سرشان آوار شده که همواره منتظر فرصتی باشند تا فقط اندکی از آن همه بغض های فروخورده را که به سبب زن بودن و سنگ زیرین آسیا گشتن نصیب برده اند جلوی روی یکی مثل خودشان باز کنند......

با دیدن همهمه ی جمعیت پرت می شوم به سالهای دور...........جنگ بود و سختی های همراهش با دلهایی آرزومند برای پایان سرگشتگی ها........مردهایمان در شیشه های مربا چای می خوردند و بچه هایمان غذای غالبشان سیب زمینی سرخ کرده بود و البته ماهی 2 یا 3 نوبت مزغ و گوشت که بایستی با دقت مراقب دخل و خرج می بودی چون گاهی تا 3 ماه از حقوق اندک خبری نبود.برای اینکه بچه ها بهتر تغذیه شوند با اب خورشت مشغول می شدی تا هنگامه ی بستری شدن و سرم با آمپول های ویتامین!!!!!!!!!

همسرت بیخبر از همه ی دغدغه ها و فشارهایی که شانه های نحیفت را به زیر می کشید برای ساعاتی میهمانت می شد و دوباره خداحافظی های بغض آلود!!!!!!!!!!!

همه ی ارزاق در صف های طویل توزیع می شد اما یادم هست آنقدر بغض فرو می دادم که اشتهائی برای خوردن نبود.غالب اوقات شکرو قند و روغن را به مامانی بچه ها می دادم.

صف شیر که بدترین و هولناک ترین کابوس آن روزهایم بود.اولی شیر گاو می خورد و دومی شیر مادر .......وقتی خسته و لاجون از صف شیر که همیشه هم دست پر نبود بر می گشتم طفل معصومم از گرسنگی   نا نداشت و من بی رمق شیر خستگی به کامش می ریختم.البته مادر نازنینم خیلی وقت ها از گاودار نزدیک خانه شان برایم

شیر می گرفت اما گاو بیچاره با نان خشک و کاغذ چه شیر ی به ما می داد خدا داند!!!!!!

زن ها سفره ی درد دلشان را باز می کنند نوبت به نوبت همچنان که مراقب صف هستند نرم نرم به جلو می روند و هر از گاهی نفرات را می شمرند...گاه گردن می کشند نکند بی نصیب به خانه برگردند.....فروشنده ها کلافه و خسته مرغ ها را می کشند و پول ها را شماره می کنند....موج خستگی و بخار گرما و حجم سیاه دلزدگی

قطرات عرق می شود بر سر و رویشان..........به جای همه ی آنها که باید شرمنده ی این موج مردم نجیب باشند من شرمنده ام!!!!!!!!!!!

زنی با بغل دستی اش از نوجوان بیمارش می گوید که تازه از بیمارستان مرخص شده و دو روز را با تخم مرغ پخته سر کرده!!!!!!!!!!

می گوید از ساعت 8 اینجا هستم نگاهم به ساعت است که حالا 10 را نشان می دهد....دارد به سکوی افتخار نزدیک می شود!!!!!!!!!!!کیسه ی مرغ ها در دستش از میان منتظران راه باز می کند خبری از غریو پیروزی نیست.!!!!!!!!!!!!!!!! و من به نگاه منتظر بیمار تنها مانده می اندیشم!!!!!!!!!!!!!

نوبت به من می رسد مهره های کمرم در هم فرو رفته اند فشار درد و گرما کلافه ام کرده نگاهم به سینه و ران های ازاد می ماسد.دلم می خواهد کمی هم از انها بخرم تا دیگر دوباره به این چرخه بر نگردم اما شرم از مردمان خوب این دیار مرا از تصمیمم منصرف می کند.

عاقبت من هم از سکوی افتخار فاصله می گیرم....دلم می گیرد از اینکه چه ناجوانمردانه مردم به بازی گرفته می شوند!!!!!!!!!!!!زنی جوان از استادش می گوید و

ویرانی هایی که غالبمان از انها بیخبریم.نگاهش می کنم .بعد به بقیه.....جز زنهای سن بالا در چهره ی هیچ زن جوانی نشانه ای از شادابی ندیدم.چقدر هولناک است !!!!!!

کاش به موقع بفهمند!!!!!!!!!! آدم وقتی از قله ی عمر به پایین سیر می کند تازه می فهمد که نقد عمر گران تر از هر چیزی در این عالم است.به این سبب شوخ طبعیش گل می کند اما جوان که هنوز به کمره نرسیده و سودای خام قله در سرش جولان می دهد بی شکیب است و هیجانزده!!!!!!!!!!!

کاش استقبال از رمضان را به گونه ی بهتری برگزار می کردند.

حق این مردم نجیب این نیست!!!!!!!!!!کاش می فهمیدند!!!!!!!!!!!!

 

یکی از نازنینان روزگار این روزها نگران و هراسان مادر عزیز و بیمارش است.

برای شفای همه ی بیماران و این مادر عزیز دست به دعا برداریم و از صاحب روز جمعه

طلب شفا کنیم.