شاید هنوز زود باشد برای نوشتن از این حادثه ی تلخ......اما تنها نوشتن است که می تواند ارامم کند.....

هنوز باورم نمی شود...........دیروز زمانی که من در اشپزخانه داشتم از آشپزی لذت می بردم و غذای مورد علاقه ی بچه هارا می پختم درست در سر کوچه دختر جوانی داشته با مرگ بازی می کرده!!!!!!!!!!!

لابد عطر مرگ همه جا پخش می شده که من بعد روزها آزردگی....دلمردگی....دوباره خواستم شروعی تازه داشته باشم.

عصر دیروز درست وقتی که من آرام ارام چای ام را مزه مزه می کردم یک مادری مثل من اما بدون امادگی قبلی دختر جوانش جلو ی چشمان ناباورش پرپر می شود!!!!!!!!!!!

ساعاتی پیش از خانه شان که سه کوچه بالاتر است برگشتم.صدای ضجه ی خواهر ها و نگاه مسخ مادرش هنوز جلوی چشمانم هست.....

دیروز درست وقتی که من کمی ارام شده بودم ..........مرگ داشته سر کوچه مان پرسه می زده.....داسش را تیز می کرده.......تا ریشه ی امید مادری را بخشکاند!!!!!!!

برای شادی روح این هنرمند جوان فاتحه ای ختم کنید........

در و دیوار خانه پر بود از اثار زیبای نقاشی اش!!!!!!!!!!