یک حرفهایی همیشه هست تا سنگینیش قلبت رو زیر فشارش له کنه....یه حرفهایی

که شاید موقع زدنش زبونت بسوزه........

یک روز مونده به رمضان.....باید قبل نشستن رو سفره ی الهی دلمو.ذهنمو پاک کنم.

باید همه ی ناخالصیا رو دور بریزم تا بتونم ..........

من از شما دوتا دلگیرم........خیلی........نمیدونم چطوری میشه ازش خلاص شد؟

وقتی شما دوتا مهمون بطنم شدین اونقدر قوی و جوون بودم که فکر می کردم میتونم تا

آخرش باهاتون باشم.روزایی که به راحتی ظرف 2 ساعت حیاط 200 متری رو برس می

زدم و به کار های دیگه هم می رسیدم.هیچوقت گله ای نداشتم و فکر می کردم یه

مادر باید همیشه آماده ی جانفشانی باشه...دلم می خواست همونطور که برای

خواهرای بزرگتون بودم براتون باشم.

اما دست روزگار اگر چه نتونست رو ظاهرم چندان دست اندازی کنه اما درونم.....خیلی

پیرتر و ناتوان تر از ظاهرم شده......خیلی وقته زانوهام از کار افتاده.......

وقتی آرتادخت تو بغلمه نمیتونم از جام بلند شم.دلم می خواست حتی بچه های شما

رو هم بتونم تر و خشک کنم اما حتی گاهی آرتا رو هم به قدر کافی نمیتونم ........

از شما دلگیرم چون نمی خواین بزرگ شین......روز به روز خسته تر میشم اما شما

اصلا حواستون به من نیست........به خودتون هم نیست.....مدام با خودم کلنجار میرم

تا بتونم همونجور که هستین قبولتون کنم.اما.....یه مشکلی هست..........

ایا دنیا هم میتونه شما رو همینجوری قبول کنه.....بیخیال .......بی مسئولیت.......

بعد من کی باید تر و خشکتون کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

امروز صبح وقتی برای کنکور می رفتی نتونستم بغلت کنم.......گفتی مامان استرس

دارم.من فقط نگات کردم و بعدش گفتم یه شکلات بنداز دهنت.......فقط همین!!!!!!!آره

فقط همین.........

 

پی نوشت : این روزا این جمله ی دکتر شریعتی مدام تو ذهنمه.......

احسان عزیزم دلم می خواد اگه کسی تو کلاسم نمره ی بیست می گیره اون تو باشی.....

دلم می خواد بچه های من هم تو زندگی موفق بشن.این میل شدید رو

نمیشه سرکوب کرد!!!!!!!!!!