وقتی این پست بابک را خواندم خیلی از خاطرات قدیمی از جلوی چشمانم رژه

رفتند.

وعده دادم که جوابیه ای در حد و توان و دیده های خودم بنویسم.شنیده ها زیاد

هستند

من داعیه ای ندارم و قصدم فقط روشنگری است...من مادری هستم که

عمری را با عشق گذرانده ام.......بد یا خوب....قوی یا ضعیف انچه از دستانم بر

آمده انجام داده ام.....بی هیچ منت و چشمداشت......خدای بزرگ و مهربان

خود ناظر اعمال و نیات همه هست!!!!!!!!

اما من فقط به دیده ها اکتفا می کنم!!!!!!!!

برایتان گفته ام که وقتی جنگ شروع شد من فقط 19 سال داشتم و 1 سال و اندی از

ازدواجم می گذشت.

همسرم به اتفاق خیلی های دیگر به دفاع پیوستند.چند ماه بعد اولی را حامله شدم و

در دومین سال جنگ فرزند اولم بدنیا امد دیماه60......

اوج شرارت های صدام ار آن سو و منافقین از این سو.........

خوب بیاد دارم که بخاطر حجم عظیم ادوات جنگی دشمن همسرم و خیلی های دیگر

حتی نمی توانستند به مرخصی بیایند.گاهی که برای پاره ای از ماموریت ها به گیلان

می امد سری کوتاه هم به خانه می زد......اینها باعث شده بود که سمیه ی من پدر

ش را نشناسد.....

در بهمن 61 دومی هم به جمع ما اضافه شد.سمیه بچه ی بسیار باهوشی بودو بسیار

بابایی.........حالا دیگر بابایش را می شناخت....عکسی که گاه واقعی می شد...

شب ها برای اینکه بخوابانمش برایش از دلاوریهای پدرش می گفتم.برای اینکه خلا ئ

پدرش را حس نکند خیلی زود برایش آموزش پیش دبستانی را شروع کردم.اولین

نقاشی اش را در 2 سالگی کشید.تا به دبستان برسد من 22 جلد کتاب اموزشی را با

سمیه تمام کرده بودم.

درست در همان زمان از  اطرافیان من ( همسایگان که البته فامیل بودند ) کسی در

جبهه حضور نداشت.

این موضوع اصلا برای دخترکم قابل هضم نبود !!!!!مدام به من می گفت همه بابا دارند

اما ما نه!!!!!!!!!!

وقتی به خانه های سازمانی نقل مکان کردیم اولی 5 سال و دومی 4 ساله بود.دومی

بسیار به من مآنوس بود اما سمیه عاشق پدرش بود.با اینکه خانواده ی من خیلی

حمایتم می کردند اما آن موقع محمد ما فقط 10 سال از دخترم بزرگتر بود و  آقاجانم 

خدا رحمتش کند 60 و اندی از عمر می گذشت.

در بلوک ما سه همسایه رزمنده بودند اما واحد روبروی ما فردی روحانی بود که در

دادگاه شاغل بود.این آقا هر جمعه بچه هایش را جلوی چشمان اشک الود دخترم

به پیک نیک می برد........دیگر از دست جمله ی تکراری سمیه نمی دانستم چکار

کنم؟روی تراس به نظاره می ایستاد و مثل گزارشگران برایم با بغض گزارش می داد

همه بابا دارند..همه به گردش می روند چرا ما بابا نداریم؟ چرا ما جایی نمی

رویم؟؟؟؟؟؟؟

همینجا خاطر نشان کنم که من 31 روز وقتی بچه ها 3 و 2 ساله بودند به

جانوران رفتم که در خاطراتم هست.....و دو دوره ی 1/5 ساله که جمعا 3

سال می شود به دو نقطه ی کردستان که نزدیک محور های عملیاتی بود

رفته ام.

آن سال ها با همه ی سختی ها...غربت و ترس ماندن بین نامحرمان با دو بچه

برایم بسیار خاطره انگیزند........نزدیکی به خطوط جبهه و مشاهده ی غیورمردانی که

بیباکانه سینه سپر کرده بودند برای دفاع از این خاک برایم گنجی گرانبهاست که با

هیچ متاع دنیوی قابل قیاس نیست..........

علاوه بر اینکه در فواصل کار همسرم به خانه می امد و ساعاتی با بچه ها بود!!!!!!!!

وقتی دخترم به سن مدرسه رسید هنوز جنگ بود من ناچار بودم با توجه به روحیه ی

حساسش او را به مدرسه ی شاهد بفرستم...اما از همان ابتدا مدام توسط معلمش

به مدرسه خوانده می شدم.دخترم بسیار افسرده بود آن موقع نمی دانستم داستان

چیست؟کمی که بررسی شد فهمیدم اولا معلم مذکور تخصص تدریس کلاس اول را

نداشت و نیز سمیه بخاطر اطلاعات بیشتر از نیازش از کلاس اقناع نمی شد و به

همین خاطر اکثر اوقات از پنجره به گفته ی معلم حیاط را نظاره می کرد.

بعدآ فهمیدم که یکی از بچه ها که پدرش  بعد فوت همسر اول با همسر شهیدی ازدواج کرده بود با دخترم

از مسائلش می گوید.بدیهی است که دختر حساس من زیر چه فشار مضاعفی بوده!!!!!

همه از امکانات مدارس شاهد می گویند اما همینجا می گویم که آن موقع که نه آژانس

بود و نه پدر ها حضور داشتند سرویس این مدرسه در دورترین نقطه از خانه برای انتقال

بچه ها می ایستاد و البته بسیار بی نظم بود.مدرسه هم در یک نقطه ی پرت از گلسار

بود که ان موقع هنوز آسفالت هم نداشت!!!!!!!

از بازنشسته ها ی فرهنگی هم استفاده می کردند و نتیجه اینکه دختر دومم را با انگ

 عقب افتاده برای تست هوش معرفی کردند این در حالی بود که وقتی ما به دبستان نمونه مردمی سنندج انتقالشان دادیم معلم مربوطه از هوش سرشار دخترم و نیز از

عقب ماندگی درسی اش حیران بود!!!!!!!!!

در همان زمان چندین بار به دفتر مدرسه مراجعه داشتم خبری از نظارت مشاوره ای بر

روی فرزندان شاهد که نبود هیچ .......داشتند راجع به دستور پخت غذا با هم بحث می

کردند که من خیلی عصبی شدم و حتی گفتم شما امانتدار شهدائید!!!!!!!!

چرا دختر من باید پای درددل دوستش بنشیند؟

من خودم تجربه ی خوشایندی از مدرسه ی شاهدآن زمان ندارم.البته بدیهی است که

جای خالی تدابیر زیادی در اداره ی احوالات فرزندان شاهد و غیره که در ان محیط حضور

داشتند ملموس بود.

عزل و نصب های این مدرسه عموما غیر تخصصی بود و وقتی در سال های بعد بچه

هایم را به مدارس نمونه فرستادم خیلی عمیق تر به کنه کاستی هایش پی بردم.

یکی از عیوب فاحش در این مدرسه پرداختن به یک سری حواشی شاید غیر ضرور ی از

نظر من بود....حجم این حواشی موجب می شد برخی از مسائل اساسی  بچه ها

دست نخورده بماند.

برنامه های فرهنگی که ترتیب می دادند در بخشی  البته مفیدبودند اما اعتقاد قلبی

من اینست که مسائل تربیتی باید از خانه آغاز شود و اگر عامل مخربی در خانه باشد

لااقل باید در مدرسه در پی رفع پیامد های ان بود.به طور مثال همیشه اینطور نبود که 

همسران شهدا بتوانند به درستی با تنهایی ها و مشکلات زندگی که در ان برهه کم

هم نبود کنار بیایند از طرفی اشکالاتی در دادن خدمات از طرف بنیاد شهید وجود

داشت!!!

ازدواج مجدد تعداد معدودی از همسران هم همواره در هاله ای از ابهامات به تنش بچه ها

می انجامید .

فقط خدا می داند که بچه های رزمنده ها و شهدا چه روزهایی را از سر گذراندند....

و مادر ها با چه تمهیداتی انها را آرام می کردند.....افت تحصیلی خیلی هایشان

بخاطر عوارض طبیعی فقدان پدر بود. قبول دارم که خدا جای خالی شهدا را به لطف

خاصش جبران می کند اما............بعضی از مسائل به طور قهری ایجاد می شوند..

درد جای خالی پدر با هیچ ذکری برای بچه ها قابل التیام نیست.

بچه های من حالا که سالها از ان زمان گذشته خاطراتی را برایم بیان می کنند که گاه

به خودم می لرزم...ما بزرگ ها راهمان را انتخاب کرده بودیم اما آنها چه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

انگار بخواهی کودک خردسالی را با گامهای بلند خودت دنبالت بکشانی و بدوانی!!!

آنها مجبور بودند خیلی زود بزرگ شوند.........و خیلی زود با تلخی ها مواجه شوند...

بعدها سعی شد با دادن بعضی از امکانات به بازماندگان بخشی از فشارهایشان

کاسته شود.اما بعلت پاره ای از مسائل این امدادرسانی همیشه موفق نبود.

من قصد ندارم انگشت اتهامم را بسوی کسی بگیرم.خیلی راحت است که شما در

ساحل امن امروز بخواهید در باره آن روزها داد سخن بدهید....اما لااقل با توجه به

چیزهایی  که دیده ام اشتباهات زیادی رخ داده........متاسفانه بنظر می رسد که

بازخورد خیلی از اقدامات نتایج عکس داشته!!!!!!!!!!!!

بچه های من  در ان برهه خود در اسیب نبود پدر بودند و بعد در مدرسه شاهد دادن

فرجه ها و هدایا سر صف به فرزندان شاهد.........اینها مسائلی نیستند که یک بچه ی

7 و 8 ساله بتواند درست حلاجی کند.این احساس تبعیض تبعات بدی داشت.از نظر من

برای خیلی از بچه های عادی و بچه های رزمندگان........

از سوی دیگر  دقت لازم برای اعمال نظر روی  این کمک ها نبود.برخی بیشتر و برخی

دست خالی ماندند!!!!!!!!

در شهر ها اوضاع برای کسانی که دست و پا دارتر بودند بهتر بود اما در روستاها

همسران با مشکلات عدیده مواجه بودند.آنها بایستی گاه حقوق  اندک خود را با والدین

و گاه عموی بچه ها شریک می شدند.

در همه جای دنیا برای کسانی که از میهن دفاع می کنند احترام ویژه ای گذاشته می

شود .

با زیاده روی ها و سهل انگاری در امورات کار را به جایی رسانده ایم که نسل بعد

شهدا از اهداف آنها دور مانده اند!!!!!!!!!!!

می شد با تدبیر کاری کرد که بچه ها به جای اینکه مقابل هم بایستند در کنار هم

باشند......

وقتی صحبت از سهمیه ها می شود دلم فشرده می شود از غم.........

کاش بعضی مسائل در بوق نمی شد!!!!!!!!!!!کاش نیت ها خالص بود!!!!!!!!!

شهدا اسطوره های دست نیافتنی نبودند.....انها مردمانی ساده از همین دیار بودند!!!!!

آنها زمانی ترک خانمان کردند که عاشقانه به خانواده هایشان عشق می وریدند.

اما اولویت ها باعث انتخاب ان راه شد........

جز معدودی که فقط روی خوان های گسترده نشستند  همه ی آحاد این ملت در دفاع

حضور موثر و فعال داشتند .....از نظر من کسی بدهکار کسی نیست!!!!!!!!!!

همه با چنگ و دندان از میهن دفاع کردند.....آسیب دیدند.........همه بایستی در کنار

هم برای اصلاح آسیب ها دست به دست هم می دادند....

ایجاد این فاصله ها بزرگترین مانع برای رسیدن به زندگی بهتر و آرمان شهدا ست.

فخر فروشی ها.......حقد و کینه ها......اثرات مخربی دارند که بر کسی پوشیده نیست.....

اشاعه ی ریا و ارزیابی های ظاهری ما را به جایی رسانده که فرق طلا از مس بسیار

دشوار است.

شاید وقت ان رسیده باشد که فارغ از دسته بندی ها در کنار هم برای ترمیم خرابی

ها و ایجاد فضای مناسب برای این نسل و نسل های بعدی قدم برداریم.

راه مقابله با اشتباهات منازعه  و مناقشه نیست........ فرار از مشکلات نیست....باید

فضایی برای هم اندیشی و رسیدن به نظرات مثبت پیدا کنیم.

ما مثل همه ی ملت های دیگر دیونی به نسل های بعد داریم که باید در پی پرداختش

باشیم.

 

 

 

 

 

 .