تابستان داغ 1354 بود که با آقاجان و مامان و عمه کوچیکه وخواهران و برادرم راهی

مشهد شدیم.

اولین باری بود که به پابوس امام رضا می رفتم.وقتی رسیدیم مادرم چار نماز گلداری را

از قبل برای من و خواهرم  دوخته بود .وقت شرفیابی به آستان حضرتش چادر ها را

سر کردیم و روانه شدیم.

من فقط 14 سال داشتم.....درست خاطرم هست که از سمت ایوان طلا وارد شدیم.

وقتی مقابل حرم مطهر قرار گرفتیم....انگار نیرویی غریب مرا به روحانیتی لطیف و قوی

وصل می کرد........یک جاذبه و جذبه ی شیرین که تا آن روز تجربه نکرده بودم.

در میان شور و غوغایی که در صحن و حرم مطهر موج می زد همچون تشنه ای

عطشناک پیکر روحم را در میان امواج خنکی غوطه ور دیدم که هر چه بیشتر می

گذشت لذت خلسه  دلپذیرش  همه ی خستگی ها.....سرگشتگی ها یم را با خود

می شست و می روفت.........تازه شدم......زنده شدم.....گویی تا به حال هرگز زنده

نبودم!!!!!!!!!!!!

10روز از طلائی ترین روزها ی زندگیم هر روز به درگاهش می آویختم.......

حالا دیگر مثل قاصدک یله و رها نبودم.........من به تکیه گاهی محکم دست یافته

بودم..

افق روبرویم روشن شده بود.....شاید عجیب باشد اما به خودش قسم که انگار

از همان روز دستانم با  دستان مهربانی توانا پیوند خورد.زیر سایه سار مهربانیش

مشق عشق و بندگی کردم.......با قلبی لبریز از شور جوانی و عشق ساعت ها

د ر خلوت شیرینی با او راز و نیاز می کردم نه به رسم زمانه......نه به قسم کسی...

در ان روزها کسی نبود که راهبریم کند........تنها دلم را وصل کرده بودم به سررشته ی

مهر ازلی...........هم او راه می بردم.......آقاجان از دستم ذله بود........

من اما غریقی بودم که تازه به سرمنزل نجات رسیده بودم.......

اولین رمضان تشرفم به حجاب در تابستانی داغ بود........از صبح راهی حرم خواهر

امام ( خواهر امام رضا ) می شدم.

در خنکای ملکوتی آیه های شریف روح  وجانم را می شستم .هر روز عطشم به

دانستن و کشف رمزها بیشتر و بیشتر می شد.........

حالا کم کم همه با تغییراتم کنار امده بودند........کماکان در درسها موفق و سرآمد

بودم.

چه سحر هایی.......یادش به خیر...........انگار آسمان نزدیکتر بود و............

آن وقت ها هم مثل این سالها در رمضان حال و هواها فرق می کرد........اگرچه

وضع پوشش و تقید مردم متفاوت بود .اما به هر جهت محله ی ما از محلات قدیمی

و دارای مردمانی به نسبت مقیدتر بود.

روح رمضان که به کالبد شهر می دمید انگار روح های سرگردان آرام می گرفتند......

هنوز حیا بود...........هنوز حرمت بود........ هنوز قداست بود.....

خیلی چیزها بود..........دعا ها هم گیرا بود...............

شاید بنظر می رسید که خیلی به خودم سخت می گرفتم اما هیچوقت در انجام هیچ

عملی به اکراه نرسیدم.خودم را درگیر تکرارهای بیهوده و اذکار نمی کردم.

بسته به شرائط و میل درونی وصل می شدم به چشمه ی جوشان طریقت........

هرکتابی بدستم می رسید می بلعیدم.....هرگز به هیچ انجمنی نرفتم اما یادش بخیر

همسایه ی سلیم النفسی داشتیم که از مادرم قدری مسن تر بود......سالهایی در قم

زیسته بود.......عصرها با کلامی گرم و شوق برانگیز برایم از آداب مسلمانی می گفت.

خدا رحمت کند همه ی رفتگان را.........

آن سالها به سان جوجه ای دانه دانه از زمین دانائی دانه می جستم.

با همه ی این احوال هیچگاه کسی را مجبور به پذیرش راهم نمی کردم..........

با اینکه گاه به شکل مبالغه آمیزی مورد توجه قرار می گرفتم اما هرگز خودم را نظر

کرده

یا خدای نخواسته فراتر از دیگران ندیدم.......آب را بایستی به تشنه داد.....

من خود به سمت آب رفته بودم پس نیازی نبود که با ضرب و زور کسی را به راه خود

بکشانم.

بعد تر آنقدر آثار و برکات و ارامش و اطمینان قلبی یافته بودم که دیگر با هیچ تهدیدی

دست از راه رفته نشستم.

فشارها کم نبود.......یک بار یک ماه تنبیه شدم که پا در حیاط مدرسه نگذارم.

چون حاضر نشدم روسریم را بردارم..........

اما در همان دوران معلم هایی بودند که با شفقت همراهم می شدند......در رفع موانع

یاری رسان بودند.......آشنائی با عرفان از حافظ خوانی شروع شد.......

آغاز کلاس ادبیات آقای حسن زاده همیشه با خواندن غزلی از حافظ توسط من

بود..........

چقدر ان کلاس ها برایم برکت داشت........موج موج شور و عرفان بود که جاری می

شد.......

امشب شب قدر آخر است.....سومین شب از سه شب..............

شب های اول و دوم را به جوشن کبیر و نوشیدن چهاردهمین جام از قرآن و بیداری تا اذان.....

و سکوت.........و بعد شور تمنا برای همه.........همه ی فرزندانم........

و حالا باید دید امشب چه در انتظار ماست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدایا ترا قسم به آیه آیه های قران شریف و ارواح مقدس اولیا قلب و جان

خسته ی مان را از حقد........کینه .........حسد و هر پلشتی که دورمان می

کند از سرچشمه های هدایتت پاک  بفرما..........آنگاه جام هایمان را از شراب

هدایت لبریز کن.....شوق بندگی و طاعتت را در ما شعله ور ساز.....

یاریمان کن تا بهترین مقدرات را در یابیم........

ای مهربان ترین ما را در سایه سار مهربانیت امان ده.......یاریمان کن هم را

دوست بداریم و با هم مهربان باشیم.

ای تنها پناه و تنها تکیه گاه هستی........تنها ترا.......تنها ترا می خوانیم..

و فقط به تو.......فقط به تو پناه می بریم.

 

پی نوشت :عزیزانم لازم نیست ساعتها زبان به دعا بگشایید

 

خودش فرمود لحظه ای تفکر از ساعتها عبادت برتر است....به قدر نیازتان

 

از این سفره لقمه بردارید.....برای هم دعا کنید ...باشد که همه مشمول

 

رحمت بی پایانش قرار بگیریم.

 

                                           آمین........