نزدیک سه هفته است که جوجه ی سومم کوچ کرده .........خیلی برایم سخت است که

بتوانم با نبودنش کنار بیایم.خصوصا بخاطر مختصات خاصی که در جغرافیای خانواده دارد.

به عنوان  فرزند وسطی  و خواهر سوم و خاله ی عطًی آرتا و خیلی از خصوصیات منحصر

به فردش انگار که هیچ چیز سر جایش نیست.همه اش یک چیزی کم است....کم رنگ

است......بی هوا بغض می اید و در گلویت می نشیند و بی مروت از جایش تکان نمی

خورد.

دنبال بهانه می گردی تا خبری بگیری تا درد دل تنگیت را با ان تسویه کنی.

تهران ش* ل* وغ می شود و تو ملتهب دائم گوشیت را چک می کنی.

صفحه ی فیضش را ایضا تا شاید ردی یا نشانی از حیرانی!!!!!!!

شرمنده می شوی دخترک دارد خودش را یک دله می کند ....می گردی تا بالاخره

سنگ بزرگی پیدا می کنی از جنس اما و اگرهایی که کم نیستند.....می گذاریش سر

دلت.....درست رویش تا کم تر بزند و بیتابی کند.........تا بتوانی سرکوبش کنی ...تا دم

به دقیقه به گوشیت نگاه نکنی.......تا جوجه ات بتواند با بالهایش بپرد.....برود رد

سرنوشتش......

 

پی نوشت : این روزها سرم شلوغ است........با نجار ها...فروشنده های وسائل و

قیمت بی ثبات!!!!!!!!!

هزینه ی کابینت خانه رقمی شد خوف انگیز تا چند ماه پیش می شد کل خانه را با این

مبلغ تمام کرد!!!!!!!!!! حالا باید روی دقیقه ها هم حساب کرد!!!!!!