نمی دانم برایتان گفته ام یا نه؟ با کاروان مسافتی را پیاده به سوی کربلا

 

راهی بودیم که ناگاه غمی عظیم روی سینه ام نشست.دانستم که به کرب و بلا

 

داخل شده ام.سیلاب اشک بر صورتم می ریخت اما از سوزش دل کم نمی شد

 

انگار بارش اشک ها اتشم را شعله ور تر می کرد.

 

صدای چکاچک شمشیرها........حضور غیرتمندانه ی ساقی در کنار شط

 

زمزمه ی زنان حرم امام.......عشق و سردار آزادگی.......

 

و طفل....شیرخواره.......و داستان مشتی خون که به اسمان پاشید....

 

و ندای هل من ناصر امام شهیدان...........

 

از چهارشنبه قبل  دلم کربلایی شد......اما دستم به نوشتن نمی رود!!!!!!!

 

خواب دیده ام:

 

تعبیرش را نمی دانم اما حیرانم...........دخترک را نذر شش ماهه کرده ایم

 

با رخت سپید که قوت قلبمان باشد در این روزگار تلخ...........

 

پی نوشت :یاد مردم اذربایجان آتش به جانم می زند .....آیا در این شب های

 

سرد سقفی بر سر دارند؟ 

 

نکند در هیاهوی گرانی دلار و چه و چه و در گیر و دار روزمرگی ها

 

برای رسیدن به حکومت ری کمر به قتل حقیقت اشکار ببندیم!!!!!!!!!!

 

نکند در وانفسای تبلیغات چه و چه پوست های داغمه بسته ی بی سرپناهان

 

را بیخیال شویم.

 

هر جا دلی شکست........هنگام رجعت است........هنگام چاره است!!!!!!!

 

از همه ی دوستان و همراهان خوبم بابت تبریک تولد دوقلوها

 سپاسگزارم.

 

ممنونم عزیزانم قلب