اگر این روز پنجشنبه ای به قدر لازم دلتنگ هستید و از دست گرانی گاه

دلتان بیابان می خواهد و.........نروید به ادامه ی مطلب........


گمان نمی کنم بر کسی پوشیده باشد که چه سان ابر گرانی که زمانی بالای سرمان بود حالا به چه وقاحتی آمده پایین ...تنگ دلمان و از ترس اینکه نکند کمی روز خوش ببینیم

چنبره زده روی دلمان!!!!!!!!!!!

آیدا خیلی قشنگ و لطیف همه ی گفتنی ها را گفته............

مدتی بود هوس زیتون کرده بودم ....نگویید چرا؟ پیری است و هزار هوس کودکانه!!!!!

این روزها همه ی کارهایم باشتاب است و عجله......خب مادر جان دانشجوییم دیگرابرو

در س و کلاس و کارهای خانه حتی اگر دختری مهربان تر از نسیم سحر یارتان باشد

باز وقت کم می اورید.

وقت کم و پول کم نتیجه اش وصله و پینه است بر روی خرج و مخارج.......

 

دم ظهر بود .داشتم به کارهایم می رسیدم که زنگ در بصدا در امد منتظر کسی نبودیم.

در را که باز کردم برادر عمو سعید دبه ی زیتون را روی پله گذاشت.....

من معمولا با دوستان همسر صمیمی نمی شوم....اما این عموی بچه ها بخاطر عزت

برادر شهیدش قدری توفیر دارد.با بغض و حیرت به او گفتم خاطرات مرا زنده کردید!!!!!گریه

بنده ی خدا لبخندی زد و رفت.........نمی دانم فهمید یا نه ...........

اما من خودم را پرت کردم داخل اتاق........و مثل اواری که ناگهان فرو بریزد...........

از فرط دلتنگی از هم پاشیدم...........بلند بلند و بی امان اشک می ریختم و دلم

بشدت برای سعید و جوانمردیش....و نجابتش.......و غیرت مثال زدنیش که حالا

دارد روز به روز به اسطوره نزدیک می شود تنگ شده بود............

این روزها سر کلاس ها حرفهایی زده می شود که گاه با خودم می گویم ایکاش

زمان به عقب بر می گشت.......بعضی از مواضع را به دست بی همتان نمی دادیم!!!!!!!

دلم می سوزد ........برای همه ی آمال و ارزوهایی که با چنگ و دندان برایش

جنگیدیم و نمی دانم چطور ناغافل رهایشان کردیم تا گرگ صفتان بیایند و در

حریم امن مان رخنه کنند...........

روزهای جنگ..روزهای سخت و فقر و فاقه بود اما ما دلمان خوش بود که برای هدفی

مقدس داریم به مجاهدان شعب ابی طالب اقتدا می کنیم.

آن روزها گوشت و مرغ در خانه ی ما که فقط 2 یا 3 روز مهمان سفره بود..........

 

هله و هوله یا همان شکلات و بیسکوییت که اصلا.........مگر می شد با حقوق 3 ماه

یک بار چنین خیالاتی هم داشت؟؟؟؟؟

اینها گلایه نیست لااقل از کسی نیست.من هر کاری کردم همه از سر عشق و ایمان

بود.اما شاید به دخترانم بدهکارم........

آنها مجبور شدند با گام های من راه بروند و این اصلا کار آسانی نبود!!!!!!!!!!

از سعید بگویم....یک جوان 22 ساله که انقدر فهیم و بزرگوار بود که بفهمد اوضاع

در خانه ی ما و بقیه چگونه است........

هر از گاهی وقتی حقوقش را می گرفت با ساکی از بیسکوییت و شکلات.....

و یا مرغی که از بازار ازاد تهیه می کرد هنگام غروب برایمان می اورد.

در را می زد و وسایل را پشت در می گذاشت و بی انکه نگاهی بیندازد بسرعت

دور می شد.

دیروز در کمال تعجب دریافتم که هنوز بر حال ما ناظرند!!!!!!!!!!

زیتون ها بی هسته بودند!!!!!!!!!!همانی که من سه بار رفته بودم و هر بار تمام شده بود

و من وقت هم نداشتم که جای دیگر بروم و دیگر بیخیال شده بودم.

دخترم مرا در اغوش گرفته بود و به من می گفت خوش به حالش که نیست تا

ببیند..........نمی دانم من هیچ نمی دانم......اما می خواهم بگویم..........

هر چه بر ما رفت و می رود از غفلت و جهالت است........