کلی درس دارم که باید بخوانمشان اما وسط همه ی دلمشغولیهای گاه کاذب  با دیدن

این مطلب دلشاد می شوم .شاید خیلی دیر اما من هم یک روزی به درک عمیق این

مسئله رسیدم که نمی شود منتظر بمانم تا خوشبختی به سراغم بیاید باید خودم

برای بدست اوردنش از جا برخیزم .گمان می کنم آن لحظه دقیقا خورشید درخشید

نوری تابید و من دریافتم که اگر قرار است کاری انجام بشود فقط و فقط با دست های

خودم امکان پذیر است......

آسان نبود که دوباره بسوی خودم برگردم......به تصویر بیگانه ی در اینه نگاه کنم......

کم کمک با او اشتی کنم........وقتی مرا پذیرفت بغلش کنم.با گرمای اغوشم هر انچه

از دست رفته بود را دوباره ممکن کنم......راه دشواری بود اما به لطف خدا توانستم

گام های نخست را بردارم...اگرچه لرزان...اگرچه ترسان........حالا در اغوش نور هستم

می دانم که باید خودم را بپذیرم و دوست بدارم.....دیگران را نیز.......من به این باور

رسیده ام که سعادت راستین از عشق بی مرز می گذرد .........

خیلی آسان است که چون راهبان بسوی بی نهایت بایستی و ذکر بگویی.......

اما....کار از انجا شروع می شود که رویت را بسوی هستی برگردانی و با تمام وجود

به کائنات و هر چه در اوست عشق بورزی.......با انسان های دیگر تعامل کنی.......

خودت را در برابر همه مسئول بدانی .......سهمی را بدوش بگیری.....تا آبادان شود.

زمین و هر چه در اوست......از حصار تنگ خودخواهی به در ایی و دستان گرم

همنوعانت را لمس کنی..........

از دیشب که با همسرت صحبت کردم و او با بغض و گریه برایم فاش کرد که

چه اندازه تنهاست....در این روزهای اسیب و بیماری......تا صبح درد می کشد و

تو بیخیال تا صبح نماز می خوانی و ذکر می گویی....بی انکه حتی جویای حالش

شوی........حیرانم..از این همه جهالت........چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من خود لذت مناجات را چشیده ام..........اما عزیز من این جفا را به خود نکن......

لذت های دیگری هم هست.........از نقش به نقاش برگرد..........

تا دیر نشده برگرد و دست در دست او از مسیر بگذر......خواهی دید که راه چه

هموار می شود.....برای رسیدن به خدا.........ارامش........نیازی به عزلت نیست

اگر نه امام خانواده اش را با خود همراه نمی کرد.........شاید بگویی که خاندانش را به

قربانگاه برد اما در ذهن من او سمبل عشق خداوندی است.....او نمی تواند تا زنده

است از ان ها دست بشوید.......جلوه ی این عشق پاک وقتی که خارها را از زمین

جمع می کرد.......یا وقتی با خواهرش تنها می نشیند.....او را در آغوش می کشد

یا شش ماهه را برای خداحافظی در آغوش می کشد ....تو بگو که می دانم مقتل

لهوف را بهتر از من می دانی و خوب می دانی که داستان واقعی آن نیست که با نعره

خوانده می شود.....بلکه جلوه ی  بزرگ مرد عاشقی است که در حصار منیت قرار

نمی گیرد....که انقدر به خلق خدا عشق می ورزد که تا دم واپسین نیز با

هل من ناصرشآنها را به حقیقت هستی دعوت می کند.......

از صمیم قلب آرزو می کنم که چشمانت دوباره با حقیقت آشتی کند.

 

 این را هم بخوانید