زمانی هر مطلبی می توانست دستمایه ی یک نوشتار چند صفحه ای باشد.

پیش از آغاز کلاس ها با خودم می گفتم من هم مثل خیلی ها خواهم توانست

شما را با لحظاتم شریک کنم. اما اینطور نشد !!!!

یک بار نوشتم که از این رشته دل خوشی ندارم....

اما چه کنم که به قول بعضی خراب معرفتم.....


یکی از اساتید این رشته دختر خواهر همسرم می باشداوه

چند سالی بود که به دخترم اصرار کرده بود زن دائی می تواند در این رشته

شروعی دوباره داشته باشد.......

خنده دار است اگر بگویم همه ی مشکل من در ابتدا کنار امدن با صندلی بود.استرس

 

آخر بی انصاف ها اینها را برای وزن های پایین طراحی کرده اندعصبانی

مشکل بعدی جابه جایی کلاس ها بود که بخاطر برنامه ریزی های

خلاقانه شان گاه طبقات را با این زانو های داغان بالا و پایین می شدیم.

راستش اینها ان چیزی نیست که بخاطرش بخواهم وقتتان را تلف کنم!!!!

حقیقت در متونی است که تدریس می شود.....

یکی از چالش ها اینست که در علم صیاصی بایستی قبل از هر چیز از

دانسته های ژورنالیستی دست بشویید و مطالب را بصورت آکادمیک از سر

بگیرید برای من که عمری حدود 35 سال است که درگیر و آلوده ی صیاصتم

کار آسانی نبود!!!!!!!!

از کلید واژه ها که بگذریم فرق چندانی در مفاهیم اصلی وجود ندارد یا درک

من در این 3 ماه اینطور بوده........درد اصلی اینست که آدم در میانسالی

به دنبال برون رفت از چالش ها و رسیدن به راه حل ها و آرامش است.اما بنظر

می رسد که با ورود به این عرصه تازه درگیر جزئیاتی تلخ شده ام.

رویاروئی با حقائق کار آسانی نیست خصوصا اینکه بخواهید با افکار مادرانه

همه ی جوانب را آنالیز کنید......قبلا هم به کرات گفته ام که من بشدت

عاطفی و معتاد به دغدغه هستم.همیشه مطلبی هست که ذهنم را درگیر

کند....برای اینده ی بچه ها جدای از توکلم به خدا همواره درگیرم.

هر روز با چشم اندازهای ناخوشایند تازه ای روبرو می شوم.اینها در جوانی و

شور و حال مبارزات می توانست انگیزه ی تلاش مضاعف باشد اما بعضی

وقت ها انسان در برابر بلاهت بعضی می ماند......این درماندگی نه از سر عجز

که گاه از سر خشم است!!!!!!!

یکی از سخت ترین کلاس ها اقتصاد است خصوصا که همکلاسی خاصی

تمام وقت روی اعصاب همه پاتیناژ کند.

با پوزش از اقایان حاضر ( مردک ) در کمال بی پروائی در مقابل 35 جفت گوش

و چشم دائم از وضعیت خوب اقتصادی و چک ها و معاملات تاق و جفت خبر

می داد و به تذکرات استاد هم وقعی نمی گذاشت.

آن روز صحبت از تولیدات خودرو بود و تعرفه های خودروسازی.....من داشتم

نظرم را در باره ی مطلبی بیان می کردم که ایشان پابرهنه وسط حرف افتاد و بقول خودش غلط مرا اصلاح کرد!!!!!!!!!!!چشم

حتی یک درصد احتمال نداده بود که شاید اشتباه شنیده!!!!!!!من هم عنان از

دست دادم و با کنایه گفتم آقای.........هر ابهام از شما در ذهنم بود روشن

شد.معلوم است که میزان دقت و دیدتان در امور تا چه میزان است.....کلاس

در سکوت عجیبی فرو رفته بود استاد خواست میانه را بگیرد اما من مدت ها

بود که اتش خشم نگاه جوان های کلاس رگ غیرتم را به حرکت آورده بود.

به او گفتم اگر به جای اینکه به اسم مسلمان باشی رسمت مسلمانی بود

می دانستی که شرح تمکن مالی نه جایش در این کلاس است که عده ای

جوان ناظرند و نه جای تفاخر دارد تصاحب مالی که طریقه ی دزدیش دارد

تدریس می شود!!!!!!!!!!اما مگر می فهمید......لابلای حرف هایم می دوید و

جفنگ می بافت......راست گفته اند که عوام به روش ملوک خویش راه می

روند و می زیند....

البته می دانم که خواب زده را نمی توان بیدار کرد اما برای تشفی دل های

مجروح کسانی که دستشان نمی رسد خواستم کمی این مرفه بیدرد را

گوشمالی بدهم.

امیدوارم ترم بعدی یا من تغییر رشته بدهم و یا او......چون هیچ زمانی تحمل

یاوه گوئی نداشته ام .