مریم جانم تو بگو من با این دلتنگی بزرگ بی تو بودن چگونه سر کنم؟؟؟؟؟؟؟؟

کدام دلتنگی؟؟؟نگو نمی دانی!!!!!!!!سیده جان خوب میدانی چه می گویم حالا که

پیش سید هستی و در اوج لذت و بهجت........خوب می دانی که چه می گویم.........

فردا امتحان اقتصاد دارم..........هنوز تمام نشده اما فعلا با یاد تو درگیرم.....مثل بقیه ی

این 4 سال بعد تو.........هر بار که باقالی مازندرانی را در آب می خیسانم........

آن روزها یادم می اید......قربان خانه داریت.....برای این روزها تدارک می دیدی؟؟؟

گله دارم ازت....این رسمش نبود که تو بروی و من بمانم..........

تو که حتی یادت بود که شب قبل خواب باید روی لبهایت نرم کننده بزنی.......

یادت بود که ناخن پسرک را بعد حمام بچینی .که نرم تر است و کمتر اذیت می شود...

تو که در اراستگی حتی در ان روزهای آخر مرا مات کرده بودی وقتی سر ت را با

روسری پوشانده بودی.......چطور باور کنم که سرطان غافلگیرت کرد؟؟؟؟؟

ما را هم!!!!!!!!! ! 4 سال بی تو سپری کردن پشت کوه را هم خم می کند ........

من اصلا هیچ........مادرت را چطور رها کردی........کاش لااقل نیمه شبها بیایی و

سرش را در آغوش بگیری......مثل سید!!!!!!!

کاش به خوابم بیایی و خودت بگویی من با این یاد ها و خاطرات چسبناکت چه کنم؟

یعنی باید به جای تو زندگی کنم؟؟؟؟؟منی که کمتر شباهتی به تو داشته ام؟؟؟؟

هر بار که در ظرف های ادویه را بی آنکه با پارچه ی مرطوب پاک کنم شلخته وار

 

می بندم یاد آن شب و متانت و سلیقه ات اتش به جانم می زند......

سیب زمینی ها را بعد خلال کردن می شستی تا نشاسته اش برود.....

بعد آرام در روغن داغ می ریختی و مراقب بودی روغنش نچکد.......بعد سر صبر در ظرف

زردچوبه را باز می کردی و کمی روی آنها می پاشیدی و قبل بستنش حتما با دستمال

مرطوب رویش را دستمال می کشیدی....

جمعه ها را به کارهای جامانده اختصاص داده بودی.....راستش را بگو اصلا کاری

می ماند که از زیر دستت در برود؟؟؟؟؟؟

نمیدانم شاید باید از سید گله کنم که تاب دوری از مریمش را نیاورد!!!!!!

عیبی ندارد گلم............خوب می فهمم که شما خواهر و برادر چه عشق بی مثالی

به هم داشتید......هر چه باشد از تبار امام حسین و زینبش بودید.....

ترا به جان نازنین برادرت که بقول مادرت حتی حسرت یک ناخنش هم بر دل نازک

و شرحه شرحه اش ماند گاهی نظری به ما بکن.........

اگر کاری می کنم که نباید به رسم قدیم عتابم کن........نمیدانی چه اندازه دلتنگ

آن عتاب ها و گلایه ها هستم مریم؟؟؟؟؟؟

تو دوست داشتی همه چیز عالی و پرفکت باشد......البته که همیشه میسر

نمی شد.

آدم وقتی به میانسالی می رسد دلش تنگ گعده های جوانیش می شود........

اما انگار قسمت نبود.......همه از هم پراکنده شدیم.....فقط گاهی با پیامک مناسبتی!

 

پی نوشت: این ها را محض ثبت در تاریخ نوشته ام شما اما به دل نگیرید......

4 سال پیش در خردادی داغ و سیاه به داغش نشستم........همین