باید بعد اینهمه وقت چیزی می نوشتم.همراهان خوبم مرا ببخشید که مدتیست اینجا را

 رها کرده ام.انگار این میانسالی قصد دارد با شدت و حدت بیشتری رخ بنماید.

چه بگویم از عود مجدد دیسک و اضافه وزن و درد بی امان و لنگیدن پا.......

تنها آرزویم فقط اینست که درد قطع شود و من بتوانم مثل قبل درست راه بروم.

با آرتادخت قدم بزنم.می خواستم فقط قدری از شیرینیش را با شما به اشتراک بگذارم.

اما میسر نمی شود.چطور می توان حلاوت ان لحظه را به تصویر کشید؟ وقتی دردانه ات

ترا خطاب می کند....مامانی....آنقدر نرم و گوشنواز و کشیده که قلبم یک لحظه از فرط

 شوق به درد می اید.

آنقدر شیرین و خواستنی شده است که گاه دست از کار می کشم و غرق تماشایش می

 شوم.

خدا را شکر که خانواده ای دارم....خدا را شکر که عزیزانم سالمند و در کنار........

با انکه گاه درد عاجزم می کند اما باز خدا را شکر که سر پا هستم.دلم برای تک تک

 دوستانم می تپد فقط دعایتان می کنم تا به ارامش...اسایش .....سلامتی......دلخوشی

 و هر انچه ارزو دارید برسید.

اما عزیزانم مهم ترین و عزیزترین آرزو همراهی خدای مهربانست.امیدوارم مهربان بی همتا

آنی ما را به خود وانگذارد.

سال را تحویل گرفتم بی آنکه بتوانم خانه ام را بتکانم.فهمیدم می شود فقط به تکاندن دل

 و حال بسنده کرد.

دنیا محل گذر است به هر نحوی و به هر چرخی.........

اهدافم را در دفتری نوشته ام تا یادم بماند و برای رسیدن به آنها برنامه بریزم.

از خدا خواسته ام سال جدید برای همه سالی پربرکت و شاد باشد.