بعد از مدتها نوشتن سخت است.مثل اینست که بخواهید از درون یک قفسه ی

 

شلوغ وسیله ای را بردارید.اما مهم اینست که باید پاسخگوی دوستان و

همراهانم باشم.همان ها که هنوز مهربانانه و مشفقانه چشم از در خاک

گرفته ی این خانه ی متروک برنداشته اند و مرا مرهون لطف و مهربانیشان

کرده اند.عزیزانم در این مدت روزهای سخت و پر مشغله ای داشته ام که

گفتنشان فقط خاطر عزیزتان را مکدر خواهد کرد .خدا را شکر حالا خیلی بهترم

و به لطف خدا می توانم روی پاهایم بایستم.خلاصه اینکه در گذشته گویی

خودم را ان طور که شایسته بوده دوست نداشته ام......حاصلش مفاصل

داغان است و وزن زیاد .........پیشترها حتی به مخبله ام هم خطور نمی کرد

که توانائی ام به این سرعت رو به افول رود اما انگار روزگار قصد گوشمالیم را

داشت.به هر طریق شکر خدا که اوضاع خوب است......درمان خوب پیش می

رود.درس ها هم قدری وقت گیرتر شده اند.آرتادخت هم خورشید تابان خانه

مان است و دلم را سرشار از شور زندگی و عطر بهشت می کند.

دلم برای تک تک شما سخت تنگ شده بود.دوستتان دارم و از تک تک مهربانانی که

زاد روزم را به یاد داشتند سپاسگزارم.روز مادر و روز زن را به تمامی شما

تبریک می

گویم.و خدا را برای نعمت مادریم شاکرم.


برای همه ی مادران ساکن در بهشت برین آرزوی آرامش و

برای همه ی فرزندان صبر جمیل آرزومندم.