دوست دارم خاطرات خوشم را در قابی زرین حفظ کنم.تا در روزهای سخت با تکیه بر آنها

دوباره از جا برخیزم.

اینجا قاب زرین خاطرات من است.هر انچه را در طول سالیان بدست اورده ام تلخ و شیرین

کم و زیاد آشکارا یا در لفافه......می نویسم تا یادم بماند که خدای خوبم چه اندازه با من

 مهربان بوده و چه اندازه مرهون لطف و رحمت بی انتهایش هستم.

شاید برای اینکه آدم خودش را دوست دارد.اگرچه گاهی فراموش می کند اما در نهاد ما

 عشق به خویشتن نهادینه است.

همین است که از خود اثر به جا می گذارد زیرا در نا خواگاه خود دوست دارد باقی بماند.

این ترس از مردن نیست.......ترس از یاد رفتن است..........

من به شکل بارز و البته مفرطی مادرم...........این خصوصیت البته نه به خواست من که

در سرشتم اینگونه است.

عشق به فرزندانم در همه ی وجودم ریشه دارد.اصلا انگار همه ی بچه ها را دوست دارم .

دربلاگستان هم همینطور بوده....در دانشگاه هم همکلاسی ها مرا مادر خود فرض

می کنند.

گاهی از این همه محبت می ترسم.نکند عجب مرا بگیرد....آنها مرا که نه ....آن گرمای

 عشق مادرانه ام را دوست دارند.اما باز هم واهمه دارم.آیا من لایق این همه مهر زلال

 هستم؟در پاسخ به این همه لطف و همراهی چه باید بکنم؟

من اسان ترین و کم خطرترین راه را برای جبران پیدا کرده ام. آن ذعای خیر و عاشقانه ام

برای همه است.نزدیک و دور......دوست و دشمن.......همه خلق خدای مهربان هستند.

پس همه شایسته ی دعای خالص و عاشقانه...........

همه می گویند نوه مغز بادام است......البته شکی نیست......اما برای من آرتادخت  به

مانند دنباله نیست.........انگار با آرتادخت من دوباره آغاز شده ام.شباهت غریبش به

کودکیم و مرور خاطرات از یاد رفته لذتی وصف ناپذیر دارد.باید تجربه کنید تا به عمق لذت

ان پی ببرید.اصلا درد و لذت هر دو انگار از یک جنس هستند باید در تجربه به درک کامل آن

رسید.برای من این تجربه مثل یافتن گرانبهاترین گنج گم شده ام در روزگار حیرانی است.

دخترکم فانتزی های زیبایی دارد......شاید کمی زود باشد اما در فانتزی هایش زندگی

خلق می کند.مثل کودکی خودم........از خود راضیهر انکه را دوست بدارد نسبت به او غیرتمند

 است و حاضر به تقسیم عشقش نیست.مادرش عشق بزرگ اوست...

در این میان با صراحت

او را آن خود کرده و حاضر نیست با کسی شریک شود.

اگر از کسی برنجد قطعا نشان خواهد داد .

برایتان گفته بودم که برای یافتن ارزانترین حلقه در خرید مختصرمان همسرم و زرگرها را به

ستوه آوردمنیشخند........در حالیکه در کودکی دستانم را نشان مادرم می دادم و النگو و

انگشتر برای همه ی انگشت هایم می خواستم.

حالا دخترکم هم از بازی با طلا لذت می برد .....با حرکات شیرین و قشنگی آنها را

طلب می کند.قلب من از فرط خوشی می ایستد و نفسم بند می اید.

دیشب دو بچه اش را با یک پتو قنداق کرده بود و عاشقانه می بوسید و می خواباندشان.

دقایق طولانی به چیزی دقت می کند.......بر عکس مادرش که تا سوم راهنمایی از تیپ

دخترانه بیزار بود و من که عاشق دخترانگی بودم چقدر برایم اولین بار که جلوی آینه ایستاد

و غافل از نگاه مشتاق و منتظرم خودش را برانداز کرد .حظ بردم.یک دختر تمام است.

با همه ی ویژگیهای منحصر بفرد دخترانه.......با اطوار دلفریبی موهایش را به یک

 سو می برد.لباس هایش را با کفش دلخواه ست می کند. از خواندن و ورق زدن کتاب لذت

 وافر می برد.خواب هایش باید طولانی باشد وگرنه بدخلق می شود.برای آب خواستن

کلمه اب را انگار سوزنش گیر کرده باشد به شکل زیبایی تکرار می کندتا دستش به لیوان اب برسدخنده......

پی نوشت :  همراهان عزیز و دوست داشتنی ام سیستم من

مشکل دارد و سرعت پایینش مرا ذله می کند.از همه ی

 بچه های خوبم بابک و هاله و تیراژه و هلیا و امی و پریسا و دل ارام و

دوستان شفیقم....مریم مامانگار و ناهید و شیوا ی عزیز برای

کامنت های سرشار از لطف و مهربانیتان سپاسگزارم

شما را از صمیم قلب دوست دارم و به همراهیتان می بالم.