این روزها روزها ی عجیبی است و من پرم از حس های رنگ به رنگ.........

خوب می دانم که این روزها هم خواهد گذشت.....

.مثل همان روزها...........

حالا در غارم فرو رفته ام......دارم خودم را برای رویارویی با اشعه ی تند و تیز حقیقت

اماده می کنم.

مادر که باشی بایستی همیشه آغوشت به روی کودکت باز باشد .......حتی

اگر دیگر تویش جا نشود........غمی نیست.....قلبت آنقدر بزرگ هست که ......

مادر که باشی..........سایه ی حمایتت اولین و اخرین مامن دنیاست....حتی اگر

پاهای دردناکت تاب وزنت را نیاورند..........

مادر که باشی غم را با فشار لبخندی بزرگ به سان لیوان ابی سرد فرو می دهی

مادر که باشی .......وقتی او بی پناه و هراسان در اغوشت زار می زند...........

وقتی جگرت هزار پاره است اما باید محکم باشی.........پشتش را خالی نکنی..

مادر که باشی تا اخر دنیا پشت کودکت هستی .....

مادر که باشی حواست به آن یکی ها هم هست که بخاطر این یکی بغض های

پنهانیشان را پشت روزمرگی ها جارو می کنند........

مادر که باشی یادت نمی رود که تا آخر دنیا باید مشق شان را مرور کنی.......

تا بی غلط زیر دست آموزگار روزگار برود.

چون

خوب می دانی که روزگار تا چه اندازه بی گذشت است.

مادر که باشی............

 

              مادر که باشی.......................