همان اوایل چاپ رمان بامداد خمار  کتاب را به همراه دخترانم خواندم.

بعد ها آنقدر این کتاب دست به دست شد که برگ هایش نیاز به صحافی پیدا کردند.

هر بار که خواندم مثل بار اول چشم و دلم با هم سوخت و سیل اشک هجوم اورد.

یک جایی پدر محبوبه وقتی شرح کارهای محبوبه را می شنود.......یک حرف قشنگی

می زند......همان کار هایی که محبوبه از آن به عنوان تنزل خودش از اشرافیت از ان

یاد کرده!!!!!!!!

پدر: حالا شدی همان دختر جسور خودم!!!!!!!!!!! البته این تعبیر من است......

دیگر طلسم جادوی ان بیکاره در تو اثر ندارد!!!!!!!

هیچ زندانی بدتر از ان نیست که روح تو را به بند بکشند...........

هیچ شکنجه ای سخت تر از این نیست که به تو بباورانند که هیچ نیستی......

و هیچ رهائی برتر از رسیدن به شرف انسانیت و مقابله با ظلم نیست......

                        خدا را شکر........

خدایا عالم محضر توست............

    نیک می دانم که هر چه هست در محضر کبریایی توست........

تنها به تو توکل می کنم و با توکل به ذات اقدست شرفم را که مسجد فرشتگان

مقربت شده است پاس می دارم.