آدم تا همیشه محتاج آموختن است.نه بهتر است بگویم باز اموزی!!!!!!

همین من که حالا در 52 سالگی در خدمتتان هستم اگر غلو نباشد

چندین و چند بار در

طول زندگی به تابلوهایی رسیده ام که مرا به برگشت به عقب و باز خوانی ماجرا از سر

فرا خوانده........

برای همین است که حالا دیگر با قطع و یقین نظر نمی دهم.نه اینکه شکاک باشم ها...

فقط به طور خاصی مراقبم....حالا دور و برم را با دقت بیشتری برانداز می کنم.

یک وقتی ( قبلا گفته بودم ) که فکر می کردم من وظیفه دارم خودم را سپر دیگران کنم.

اصلا از فدا شدن برای دیگران احساس ارامش می کردم. برای خودم ارزش تراشی هم

کرده بودم!!!!!!!!

شاید فکر می کردم برای ماموریتی خاص به دنیا امده ام و ماموریتم فنا و فدا شدن و

البته نادیده گرفتن همه ی آمال و تمنیات انسانی ام برای دیگران است.

این دیگران همه جا حاضر بودند تا جای مرا در تصاحب همه ی نعمت ها  بگیرند.

تلقی ام از گذشت و مصلحت و خیلی چیزها یک ایده الیسم افراطی بود.

زندگی عرصه ی نبردی تمام عیار بود بین خیر و شر..........و من انگار تنها قهرمان

حاضر در صحنه که بایستی یک تنه در همه ی جبهه ها حاضر می شدم.

همه را دوست داشتم اما یادم رفته بود که من هم مثل بقیه از حق حیات برخوردارم.

یک وقت هایی که کم می اوردم که البته طبیعی بود عوض اینکه خودم را اصلاح کنم

رفتار دیگران را قضاوت می کردم.....مهربانی........کمک...........همه برایم معنا

و مفهومی ایده آل داشتند.

تا جوان تر بودم با توان بالای جوانی بالاخره یک طوری می شد کنار آمد.......

اما با افول ستاره ی جوانی و کم شدن قوا فشار عذاب وجدان مثل کوله باری

سنگین عذابم می داد.

باورتان نمی شود که من سال هاست که هیچ تفریحی ندارم!!!!!!!!!!!!

خلوت من به خواب عصرگاهی خلاصه می شود.

حالا مدتی است که به خود امده ام..........می دانم کمی دیر است..........

فرصت های زیادی از دست رفته!!!!!

اما خودم را مثل دیگران دوست دارم..........البته هنوز خدیجه ی کوچک گاهی

باید صبر کند........گاهی نوبتش دیر می شود.....

اما دارم تمرین می کنم بار مسئولیت های خیالی را از دوش بردارم.

من یک ابر زن نیستم.....من یک  ابر انسان نیستم.........من یک ابر مادرهم

نیستم........به نفع همه است و خودم که یک مادر..........یک انسان باشم.

برای رسیدن به همه چیز هر کسی سهمی دارد.

خوشبختی ادم ها و نصیب شان از زندگی دخلی به فداکاری من ندارد..........

البته خوب است دعا کنم و دوست بدارم........اما باید دست از کمال گرایی

بردارم........باید نقصان را بپذیرم..........باید سهمی از لذات را برای خودم

 در نظر بگیرم........

گاهی کارها را منتظر می گذارم...........تمرین دشواری است.........

خصوصا در میانسالی...........اما هیچ وقت برای باز اموزی دیر نیست.

 

گیس گلابتون عزیزم هم با بیانی شیواتر همین را گفته......