باید اعتراف کنم که من  آدم  حساسی هستم. و البته شفاف و روراست...

در رابطه هایم با دست و دلبازی

از احساسم خرج می کنم.هیچوقت هم به قکر روز مبادا نیستم.

خیلی به آدم ها فرصت می دهم......خیلی.......سعی می کنم درکشان کنم.

اما یک جایی وقتی که همه ی دارائیم ...اعتمادم به حرفهایشان ته می کشد...

طبیعی است که کم می آورم.

نمی توانم به روی خودم نیاورم........صاف و پوست کنده می گذارم کف دستشان.....

می دانم ضربه خیلی هولناک است.......برای همین در شروع رابطه همیشه دلم

می لرزد........معمولا اغازگر نیستم.....

من هنوز کودکانه فکر می کنم......هنوز دنیا برایم سیاه و تلخ نشده.........

هنوز امیدوارانه دنبال فرشته های مهربانم که مادر بزرگ نویدشان را می داد.

وقتی از من کمک می خواهند حتی اگر نتوانم باز هم دلم اشوب می شود.....

به هم می ریزم.......

خیلی دوست دارم همه سهمی از سبد مهرم داشته باشند.........

اما به شرطی که دست غارتگری همه ی مهربانیم را نبرده باشد.........

 

مخاطب خاص : ترا به خدا فقط کمی انصاف داشته باش.....

 فکر کن....اگر جای من و تو عوض می شد چکار می کردی؟؟؟

دلم می خواهد فقط درکم کنی........