ماه , ماه ذکر است...ماه تذکر است........

یک قابلیتی در ما هست که اگر درست عمل کند خیلی از کار ها به

مجرای درست می افتد...

بخشی از نفس ما به گونه ای طراحی شده که مثل تابلوهای هشدار راهنمائی ,

بی نیاز به فرد سوم نکات را تذکر می دهد.....

فقط باید حواس ما  جمع باشد......پراکندگی نفس ما را از توجه دور می کند......

آدم باید مراقب دل خودش باشد.....اگر غبار نداشته باشد راهنمای شفیقی است.

این ایام اوقات خوبی است که غبار روبی کنیم.

دل که دل شد یک تنه می توان به راه زد..........می توان یکدله شد......

******************** **************************************

سالهای اول زندگی مشترک من و همسرم چندان خالی از مشکل نبود.

دوری های کشدار زمان جنگ........جوانی و خامی هر دویمان.......

و خیلی از چیزهای دیگر......

 گاهی اسمان زندگیمان را مه الود می کرد........

آنقدر سرم به کتاب بود که فرصت شناخت و درک ادم ها را از دست داده بودم.

هر مشکل کوچکی را به داستانی کشدار بدل می کردم.

هر چیزی اندازه اش خوب است.....من زنی خیال پرداز و رویایی  اما سرسخت.....

با مردی عمل گرا اما بسیار نرم خو ترکیب جالبی شده بودیم.

با انکه در ابتدا بدون هیچ احساسی به هم وصل شده بودیم.اما خیلی زود تفاوتهای

فاحش موجب جذب و در نتیجه عشقی آتشین شده بود.....

جوان ها عاشق تنوع و تفاوت هستند.ما هم مستثنی نبودیم.

من دخترکی ریزنقش و سبزه با پسری نسبتا درشت و سفید زوجی متفاوت بودیم.

من مادری بسیار سختگیر داشتم و او مادری بسیار نرم خو.........

من یاد گرفته بودم کنترل کنم و او یاد گرفته بود با ابریشم مهربانی مرا کم کمک

در بند کشد.........

من عاصی اش می کردم و او در پی ام می امد.....دنیایی داشتیم برای خودمانمژه

یکی از بزرگترین اختلافاتمان در بحث غذا بود.......من یاد گرفته بودم همه نوع غذایی

خوردنی است....اما او غذاهایی انگشت شمار را دوست داشت........

در وعده های اندکی که مجال با هم بودن دست می داد......اغلب غذایی را که

ساعتی قبل طلب کرده بود بر سر سفره بی میل می خورد.......

یا به خانه ی بغلی ( مادرش ) می رفت و با انها هم غذا می شد......

من هم بغض می کردم و نا توانیم در جلب رضایت او مرا به استیصال می رساند....

از اسمان و زمین می بافتم و. با ریسمان قلابی به ته چاه قهر و لجبازی فرو

می رفتم.من دلم سفره ی دو نفره می خواست..........دلم یک زندگی عادی

 

می خواست.....همه ی نیازهای فروخورده ام را می خواستم با او شریک شوم.

او همین که خودش می دانست دوستم دارد برایش کافی بود......

گفتم که دوری بود و جنگ بودو بی پولی...........

8 سال  به  همین منوال گذشت......با فراز و نشیب......در زندگی....

و همه چیز........سومی را در راه داشتم که اتفاق عجیبی رخ داد........

طبع من بشدت تغییر کرد......تلون مزاج پیدا کرده بودم.....صبح غذایی

هوس می کردم...ظهر از گلویم پایین نمی رفت.......در حالیکه از ضعف تنم به رعشه

افتاده بود تند و تند مقداری ارد را با دوغ و سبزی خشک سرهم می کردم و

به جای غذا می خوردم......باورتان نمی شود که خودم از دست خوذم کلافه و عاصی

می شدم اما هر روز داستان تکرار می شد.....هر ترفندی را امتحان می کردم

اما چاره ساز .....نبود.........دخترک قصد داشت یک گوشمالی درست و حسابی

به مادرش بدهدمتفکر

حالا می فهمیدم که همسر طفلکی من قصد ازار مرا نداشت......ابله

کمی دیر شده بود اما بالاخره فهمیدم که در این قضیه  ای بسا او بیشتر اذیت

می شده.......حضور بچه ها در زندگی فقط از باب گرم کردن زندگی نیست....

آنها می ایند تا قفل های ناگشوده را برایمان باز کنند.

گاهی درک خصوصیات همسر برایمان سنگین است........طبیعی است...

اما وقتی فرزندمان با همان خصیصه  متولد می شود. معادله به هم می ریزد..

پازل تکمیل می شود.......

گاهی هم برعکس است وقتی فرزندتان ایینه ی شما می شود مثل من

دلتان برای همسرتان کباب می شود.......تازه پی می برید که چقدر طفلکی

هوایتان را داشتهخیال باطل

اینها را نوشتم تا هم تذکاری باشد برای خودم........

هم اگر جوان تر ها خواندند....بدانند زندگی خوب می داند ما را از کدام مسیر به

مقصد برساند.......شاید اگر من با کسی همتای خودم ازدواج می کردم هرگز

نمی توانستم به این پایه برسم.

ما در گذر زمان در کنار هم بالیدیم و رشد کردیم.......آن عشق سرکش و افلاطونی

بدل به همراهی و همدلی شده است.....

10 روز دیگر ما وارد 35 امین سال زندگی مشترک می شویم....

حالا مدت هاست که همه چیز فرق کرده.......هیچ کداممان همانی نیستیم

که بودیم اما هر دو مطمئنیم که با همه ی تفاوت ها برای هم  آفریده شده بودیم.

ما در راه شدن  , در کنار هم از مرزهای بودن گذشتیم.