از همان وقت که سه نفر از بهترین های زنان و زایمان گفتند پرنده رفتنی است

اما جوجه ی ما نخواست که برود و با همه ی قوا چنگ زد به زندگی و ماندنی شد

فهمیدم سرسخت است.

از همان وقتی که در مهد یادش دادند که برای رسیدن به خواسته اش باید به مربی

خاله بگوید و او همه را خاله نامید وقتی خواسته ای داشت...فهمیدم در سر کوچکش

دنیایی بکر از معانی بدیع خانه دارد.

از همان وقتی که به ازای همه ی اسم های قراردادی مان مثل :

من : مامانی و همسر : پدر جون و مادرش : مامان.......سرسختانه اسامی

دیگری خلق کرد...........من : خالهقهر و فقط گاهی  :مامانی ابله

به مادرش مامانی و به پدر جون بابایی گفت.....یقین کردم که او با همه ی توان

قصد دارد دنیایش را به میل خودش بسازد.

با اینکه کلمات درست را می داند اما به سان کره ای ها با واژه هایی غریب

اما همواره یکسان حرف می زند.

گاه آنقدر سرسخت می شود که مرا که خودم آدم سرسختی هستم

انگشت به دهن می گذاردمژه

اما خوب می داند که چه وقت دلبرانه هوش از سر همه برباید تا به جای

نگاه کردن به سریال محبوب غرق تماشای لاف زیرپوستی اش شونداز خود راضی

لباس هایش را با سلیقه ست می کند و جدیدا فقط صورتی و فقط کیتی

می پوشدنیشخند

همه ی این ها در حالی است که پرنسس من فقط 2 سال و 2 ماه و 10 روز 

داردمتفکر